𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚 – Telegram
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
14.5K subscribers
11K photos
2.21K videos
676 links
”اگه نمیخوای کتاب بخونی یعنی هنوز کتاب درست رو پیدا نکردی.“

سرچ کن #اعتماد.
نحوه سفارش: @BGiOrder.
ثبت سفارش: @BGiAdmin.

پیج اینستاگرام:
°• [ bookgraphi_

زمان پاسخگویی به پیام‌ها: 01-22 [فرقی نمیکنه چه ساعتی پیام بدید در این بازه بهتون پاسخ داده میشه]
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این کتاب ماجرایی از عشق، دروغ و خیانته؛ از آدم‌هایی که بین وفاداری و ترس گیر افتادن... ⚖️🔥
در دنیایی که هر نگاهی ممکنه افراد رو لو بده و هر حرف یک جرم بزرگ حساب بشه، «دوست داشتن» خودش یه جنایته... 👁️‍🗨️💣
سایمن سیبگ مونیفیوری با نثری نفس‌گیر، فضای سرد و پراضطراب رو طوری توصیف کرده که انگار خودتون وسط این ماجرا دارید زندگی می‌کنید... 🕰️🇷🇺
و نکته‌ی جالب از این کتاب اینه که این داستان و خیلی از شخصیت‌هاش تو دنیای واقعی حضور داشتن و براساس واقعیت نوشته شدن !!!
این کتاب با هیجان بسیار زیادی شروع میشه و باعث میشه یک لحظه هم نتونید زمین بذاریدش😩🙌🏻🩸
هر فصلش مثل تکه‌ای از یک پازل بزرگ‌تره؛ پر از رازهایی که تا آخرین صفحه آشکار نمی‌شن... 🧩👀
شبی در زمستان 🌌❄️🩸
یک رمان جنایی پر پیچ و خم🤫❗️
حسی که بعد از خوندن این کتاب دچارش میشید اینه که گاهی توی زمستون فقط هوا سرد نمیشه... دل آدم‌ها هم ممکنه منجمد بشن...
۵۲۴ صفحه💫 ۲۵۰ تومان💫
چاپ قدیم 💫 موجودی محدود💫

••جهت ثبت سفارش : @BGiAdmin
سلام سلام حالتون چطوره 🫢❤️
امروز حسابی دست پر اومدم و براتون کلی سورپرایز ویژه دارم...
یه کتاب خیلی خفن آوردم که چاپ اولشه و داغ داغه از تنور براتون آوردمش بیرون 😎🔥
انقدر داستان خفن و گیرایی داره که شرط می‌بندم موقع خوندنش پلک نمی‌زنید😏
بریم برای معرفی...
فکر می‌کردم وحشتناک‌ترین بخش زندگیم، همون صدای شومیه که توی ذهنم بهم دستور می‌ده…
صدایی که مدام بهم میگه اگر فلان کارو نکنم، عزیزام می‌میرن…
من با همون صدا بزرگ شدم، باهاش خوابیدم، باهاش نفس کشیدم…
ولی… اشتباه می‌کردم…!
وحشتناک‌ترین بخش زندگیم تازه از شبی شروع شد که گردنبند مادرم رو از گردنش درآوردم…
وقتی گردنبند رو از گردن بدن بی‌جون مادرم جدا می‌کردم، سعی کردم لرزش دستامو کنترل کنم.
می‌دونستم تا عمر دارم این صحنه رو فراموش نمی‌کنم…
لحظه‌ای که جسد رنگ‌پریده مادرم وسط اتاق پذیرایی افتاده بود و حتی نمی‌دونستیم چرا مرده.
نصف شب بود که پیداش کردیم!
البته مردن در سن کم بین نوع ما چیز تازه‌ای نبود…
مادرم یک احضارگر بود… کسی که می‌تونست مردگان رو از دنیای اموات احضار کنه و باهاشون صحبت کنه.
اما احضارگر بودن فقط یک قدرت نبود… یک قرارداد بود…
قراردادی بین خون ما و مرگ…!
نسل ما باید این قرارداد رو همیشه حفظ می‌کردیم…