𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚 – Telegram
𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
14.5K subscribers
11K photos
2.21K videos
676 links
”اگه نمیخوای کتاب بخونی یعنی هنوز کتاب درست رو پیدا نکردی.“

سرچ کن #اعتماد.
نحوه سفارش: @BGiOrder.
ثبت سفارش: @BGiAdmin.

پیج اینستاگرام:
°• [ bookgraphi_

زمان پاسخگویی به پیام‌ها: 01-22 [فرقی نمیکنه چه ساعتی پیام بدید در این بازه بهتون پاسخ داده میشه]
Download Telegram
انقدر داستان خفن و گیرایی داره که شرط می‌بندم موقع خوندنش پلک نمی‌زنید😏
بریم برای معرفی...
فکر می‌کردم وحشتناک‌ترین بخش زندگیم، همون صدای شومیه که توی ذهنم بهم دستور می‌ده…
صدایی که مدام بهم میگه اگر فلان کارو نکنم، عزیزام می‌میرن…
من با همون صدا بزرگ شدم، باهاش خوابیدم، باهاش نفس کشیدم…
ولی… اشتباه می‌کردم…!
وحشتناک‌ترین بخش زندگیم تازه از شبی شروع شد که گردنبند مادرم رو از گردنش درآوردم…
وقتی گردنبند رو از گردن بدن بی‌جون مادرم جدا می‌کردم، سعی کردم لرزش دستامو کنترل کنم.
می‌دونستم تا عمر دارم این صحنه رو فراموش نمی‌کنم…
لحظه‌ای که جسد رنگ‌پریده مادرم وسط اتاق پذیرایی افتاده بود و حتی نمی‌دونستیم چرا مرده.
نصف شب بود که پیداش کردیم!
البته مردن در سن کم بین نوع ما چیز تازه‌ای نبود…
مادرم یک احضارگر بود… کسی که می‌تونست مردگان رو از دنیای اموات احضار کنه و باهاشون صحبت کنه.
اما احضارگر بودن فقط یک قدرت نبود… یک قرارداد بود…
قراردادی بین خون ما و مرگ…!
نسل ما باید این قرارداد رو همیشه حفظ می‌کردیم…
هر احضارگر، در ازای دیدن و شنیدن آن سوی پرده، باید بخشی از خودش رو واگذار می‌کرد.
یک تکه از روح، یک خاطره، یا یک نفر از عزیزانش.
مادرم همیشه بعد از هر احضار، برای چند ساعت ساکت می‌موند. می‌نشست روبه‌روی شومینه، با چشم‌های خیره و دست‌های سرد…!
می‌گفت هر بار که در رو به روی مردگان باز می‌کنه، یک‌چیزی ازشون این‌طرف میاد…! ما آدم‌های خاصی بودیم و همین خاص بودن باعث می‌شد عمرمون از آدم‌های عادی کمتر بشه…
مادرم هر بار که از تواناییش استفاده می‌کرد، صداهایی که در سرش می‌پیچید، قوی‌تر می‌شدن…
گاهی وقتا وقتی به چشماش نگاه می‌کردم، حس می‌کردم یک چیز دیگه پشت اون نگاهه.
یک چیزی که حتی خودش هم ازش می‌ترسید.
می‌گفت بعضی صداها رو باید نشنیده بگیری، چون اگه جوابشونو بدی… دیگه ساکت نمی‌شن…
می‌گفت این صداها نسل‌به‌نسل دنبال ما میان.
می‌گفت مادربزرگش هم با همین صدا مرد؛ در حالی که هنوز داشت زیر لب با کسی حرف می‌زد که هیچ‌کس نمی‌دیدش… و حالا مادر من هم مرده بود!