من با همون صدا بزرگ شدم، باهاش خوابیدم، باهاش نفس کشیدم…
ولی… اشتباه میکردم…!
ولی… اشتباه میکردم…!
وقتی گردنبند رو از گردن بدن بیجون مادرم جدا میکردم، سعی کردم لرزش دستامو کنترل کنم.
میدونستم تا عمر دارم این صحنه رو فراموش نمیکنم…
میدونستم تا عمر دارم این صحنه رو فراموش نمیکنم…
لحظهای که جسد رنگپریده مادرم وسط اتاق پذیرایی افتاده بود و حتی نمیدونستیم چرا مرده.
نصف شب بود که پیداش کردیم!
البته مردن در سن کم بین نوع ما چیز تازهای نبود…
نصف شب بود که پیداش کردیم!
البته مردن در سن کم بین نوع ما چیز تازهای نبود…
مادرم یک احضارگر بود… کسی که میتونست مردگان رو از دنیای اموات احضار کنه و باهاشون صحبت کنه.
اما احضارگر بودن فقط یک قدرت نبود… یک قرارداد بود…
اما احضارگر بودن فقط یک قدرت نبود… یک قرارداد بود…
هر احضارگر، در ازای دیدن و شنیدن آن سوی پرده، باید بخشی از خودش رو واگذار میکرد.
یک تکه از روح، یک خاطره، یا یک نفر از عزیزانش.
یک تکه از روح، یک خاطره، یا یک نفر از عزیزانش.
مادرم همیشه بعد از هر احضار، برای چند ساعت ساکت میموند. مینشست روبهروی شومینه، با چشمهای خیره و دستهای سرد…!
میگفت هر بار که در رو به روی مردگان باز میکنه، یکچیزی ازشون اینطرف میاد…! ما آدمهای خاصی بودیم و همین خاص بودن باعث میشد عمرمون از آدمهای عادی کمتر بشه…
مادرم هر بار که از تواناییش استفاده میکرد، صداهایی که در سرش میپیچید، قویتر میشدن…
گاهی وقتا وقتی به چشماش نگاه میکردم، حس میکردم یک چیز دیگه پشت اون نگاهه.
یک چیزی که حتی خودش هم ازش میترسید.
گاهی وقتا وقتی به چشماش نگاه میکردم، حس میکردم یک چیز دیگه پشت اون نگاهه.
یک چیزی که حتی خودش هم ازش میترسید.
میگفت بعضی صداها رو باید نشنیده بگیری، چون اگه جوابشونو بدی… دیگه ساکت نمیشن…
میگفت این صداها نسلبهنسل دنبال ما میان.
میگفت این صداها نسلبهنسل دنبال ما میان.
میگفت مادربزرگش هم با همین صدا مرد؛ در حالی که هنوز داشت زیر لب با کسی حرف میزد که هیچکس نمیدیدش… و حالا مادر من هم مرده بود!
میدونستم که من باید مسیرش رو ادامه میدادم… پس گردن بند رو از گردش دراوردم… مراسم انتقال قدرت رو انجام دادم…!