𝐵𝑜𝑜𝑘 𝐺𝑟𝑎𝑝ℎ𝑖📚
تصور کنید حافظهی یک نفر کامل به شما منتقل بشه… چه حسی پیدا میکنید؟! کلی تجربه توی ذهنتون هست که هیچکدوم مال شما نیستن !! کلی آدم متفاوت دیدید که هیچکدوم دوستهای شما نیستن !!
و دیگه کنترل این جسم دست شما نیست !
کنترل دست آدمیه که ذهنش رو به شما منتقل کردن😩🔥 و همین داستان رو هیجانی تر میکنه…
“خاطرهای به نام امپراتوری” هم یک رمان جذابه که ترکیبی از فکر، احساس و کلی هیجان 💫💞
با خوندنش وارد جهانی میشید که زبان، فرهنگ و تاریخ، به اندازهی شمشیر خطرناکن ⚔️📜
هر جملهاش مثل یک معماست و هر معما کلیدی داره که باید با ذهن باز پیداش کنید 🔑🌀
کنترل دست آدمیه که ذهنش رو به شما منتقل کردن😩🔥 و همین داستان رو هیجانی تر میکنه…
“خاطرهای به نام امپراتوری” هم یک رمان جذابه که ترکیبی از فکر، احساس و کلی هیجان 💫💞
با خوندنش وارد جهانی میشید که زبان، فرهنگ و تاریخ، به اندازهی شمشیر خطرناکن ⚔️📜
هر جملهاش مثل یک معماست و هر معما کلیدی داره که باید با ذهن باز پیداش کنید 🔑🌀
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
خاطرهای به نام امپراتوری 🪐⚔️🩸
یک داستان جذاب برای کسایی که دنبال تجربهی یک جهان متفاوت و پر از قدرت هستن 🌠📘
حدودا ۵۰۰ صفحه 💫 ۱۳۵ تومان 💫
چاپ قدیم 💫 موجودی محدود💫
••جهت ثبت سفارش : @BGiAdmin
یک داستان جذاب برای کسایی که دنبال تجربهی یک جهان متفاوت و پر از قدرت هستن 🌠📘
حدودا ۵۰۰ صفحه 💫 ۱۳۵ تومان 💫
چاپ قدیم 💫 موجودی محدود💫
••جهت ثبت سفارش : @BGiAdmin
وقتی من رو دزدیدن خیلی کوچیک بودم…
چیز زیادی از اون شب یادم نمیاد… فقط میدونم من رو دزدیدن تا زنده بمونم !
چیز زیادی از اون شب یادم نمیاد… فقط میدونم من رو دزدیدن تا زنده بمونم !
من و رز خواهرهای دوقلو بودیم، قرار بود شاهدختهای سرزمین ایانا باشیم… پدر و مادرمون، پادشاه و ملکهی این سرزمین بودن ولی همون شبی که مادرم ما رو به دنیا آورد، وزیر پدرم بهش خیانت کرد و هردوشون رو کشت..!
قابلهای که مارو به دنیا اورد، من رو برداشت و فرار کرد تا زنده بمونم… من سالها مخفیانه زندگی کردم و توی تمام این سالها بین جادوگرها بودم…
رز توی قصر موند و وزیر اون رو به عنوان ملکهی آینده بزرگ کرد تا از طریق اون به کشور حکومت بکنه…
و من تمام این سالها سعی کردم جادو یاد بگیرم… خودم رو قوی و آماده کردم اونم فقط با یک هدف : انتقام !!
میدونستم که یک روزی باید به قصر برگردم و تاج و تختی که حقمه رو پس بگیرم…
و حالا بالاخره زمانش رسیده بود…
و حالا بالاخره زمانش رسیده بود…
من و رز ۱۸ ساله شده بودیم و قرار بود به زودی رز مراسم تاج گذاریش برگزار بشه… قرار بود توی اون مراسم به عنوان ملکهی اصلی انتخاب بشه !!
پس حالا وقتش بود…
پس حالا وقتش بود…