وقتی من رو دزدیدن خیلی کوچیک بودم…
چیز زیادی از اون شب یادم نمیاد… فقط میدونم من رو دزدیدن تا زنده بمونم !
چیز زیادی از اون شب یادم نمیاد… فقط میدونم من رو دزدیدن تا زنده بمونم !
من و رز خواهرهای دوقلو بودیم، قرار بود شاهدختهای سرزمین ایانا باشیم… پدر و مادرمون، پادشاه و ملکهی این سرزمین بودن ولی همون شبی که مادرم ما رو به دنیا آورد، وزیر پدرم بهش خیانت کرد و هردوشون رو کشت..!
قابلهای که مارو به دنیا اورد، من رو برداشت و فرار کرد تا زنده بمونم… من سالها مخفیانه زندگی کردم و توی تمام این سالها بین جادوگرها بودم…
رز توی قصر موند و وزیر اون رو به عنوان ملکهی آینده بزرگ کرد تا از طریق اون به کشور حکومت بکنه…
و من تمام این سالها سعی کردم جادو یاد بگیرم… خودم رو قوی و آماده کردم اونم فقط با یک هدف : انتقام !!
میدونستم که یک روزی باید به قصر برگردم و تاج و تختی که حقمه رو پس بگیرم…
و حالا بالاخره زمانش رسیده بود…
و حالا بالاخره زمانش رسیده بود…
من و رز ۱۸ ساله شده بودیم و قرار بود به زودی رز مراسم تاج گذاریش برگزار بشه… قرار بود توی اون مراسم به عنوان ملکهی اصلی انتخاب بشه !!
پس حالا وقتش بود…
پس حالا وقتش بود…
اون شب با شن، بهترین دوستم که یک ساحرهی جنگجو و راهزنه به قصر رفتیم… نقشهی ما مشخص بود… باید رز رو میدزدیدم و خودم رو جای اون جا میزدم… باید نقش رز رو بازی میکردم تا تاجگذاری تموم بشه…