مادرم ميگفت:
به ديوار تكيه كن،
ولى به مردها ، نه ...!
كه ديوار اگر پشتت را خالى كرد،
سنگ است و گچ، نهايت سرت ميشكند..!
ولى اگر مردى رهايت كرد،
دلت ميشكند،
روح و تمام زندگيت ميشكند،
و زنى كه بشكند،
سنگ ميشود،
سرد و سخت،
كه نه ميخندد، و نه ميگريد..!
و اين يعنى فاجعه...!
فاجعه زنيست كه از دلداده گى ترسيده..
📚 @BooksCom
به ديوار تكيه كن،
ولى به مردها ، نه ...!
كه ديوار اگر پشتت را خالى كرد،
سنگ است و گچ، نهايت سرت ميشكند..!
ولى اگر مردى رهايت كرد،
دلت ميشكند،
روح و تمام زندگيت ميشكند،
و زنى كه بشكند،
سنگ ميشود،
سرد و سخت،
كه نه ميخندد، و نه ميگريد..!
و اين يعنى فاجعه...!
فاجعه زنيست كه از دلداده گى ترسيده..
📚 @BooksCom
درویشی تنگدست به در خانه توانگری رفت و گفت:
شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای که به درویشان دهی، من نیز درویشم.
خواجه گفت: من نذر کوران کرده ام تو کور نیستی.
پس درویش تاملی کرد وگفت: ای خواجه کور حقیقی منم که درگاه خدای کریم را گذاشته به در خانه چون تو گدائی آمده ام.
این را بگفت و روانه شد.
خواجه متأثر گشته از دنبال وی شتافت و هر چه کوشید که چیزی به وی دهد قبول نکرد.
از او بخواه که دارد
و میخواهد که از او بخواهی...
از او مخواه که ندارد
و می ترسد که از او بخواهی...!
📚 @BooksCom
شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای که به درویشان دهی، من نیز درویشم.
خواجه گفت: من نذر کوران کرده ام تو کور نیستی.
پس درویش تاملی کرد وگفت: ای خواجه کور حقیقی منم که درگاه خدای کریم را گذاشته به در خانه چون تو گدائی آمده ام.
این را بگفت و روانه شد.
خواجه متأثر گشته از دنبال وی شتافت و هر چه کوشید که چیزی به وی دهد قبول نکرد.
از او بخواه که دارد
و میخواهد که از او بخواهی...
از او مخواه که ندارد
و می ترسد که از او بخواهی...!
📚 @BooksCom
❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سی کاریکاتور تکان دهنده و فوق تماشایی که دیدنش بر هر انسانی این روزها واجب است! باور کنید هر کدام از این کاریکاتورها اندازه یک فیلم حرف درون خودش دارد و پشت پرده خیلی از روابط را برای شما افشا می کند!👌
📚 @BooksCom
📚 @BooksCom
من از این دنیا فقط اینو دریافتم که:
اوني كه بيشتر مي گفت "نميدونم"
بيشتر ميدونست!
اوني كه "قويتر" بود، كمتر زور ميگفت!
اوني كه راحت تر ميگفت "اشتباه كردم"
اعتماد به نفسش بالاتر بود!
اوني صداش آرومتر بود،
حرفاش با نفوذتر بود!
اوني كه بيشتر "طنز"ميگفت،
به زندگی جدی تر نگاه ميكرد!
📚 @BooksCom
اوني كه بيشتر مي گفت "نميدونم"
بيشتر ميدونست!
اوني كه "قويتر" بود، كمتر زور ميگفت!
اوني كه راحت تر ميگفت "اشتباه كردم"
اعتماد به نفسش بالاتر بود!
اوني صداش آرومتر بود،
حرفاش با نفوذتر بود!
اوني كه بيشتر "طنز"ميگفت،
به زندگی جدی تر نگاه ميكرد!
📚 @BooksCom
❤2
سربازان از پیروزی در جنگ ناامید بودند.
فرمانده به آنها گفت: سکه را بالا می اندازم، اگر شیر شد پیروز میشویم و اگر خط شود شکست میخوریم.
سکه شیر آمد و شادی سربازان به هوا برخاست!
آنها به جنگ رفتند و بر دشمن پیروز شدند.
فردای آن روز فرمانده سکه را به آنها نشان داد، هر دو طرف سکه شیر بود!
امید در زندگی معجزه میکند...
📚 @BooksCom
فرمانده به آنها گفت: سکه را بالا می اندازم، اگر شیر شد پیروز میشویم و اگر خط شود شکست میخوریم.
سکه شیر آمد و شادی سربازان به هوا برخاست!
آنها به جنگ رفتند و بر دشمن پیروز شدند.
فردای آن روز فرمانده سکه را به آنها نشان داد، هر دو طرف سکه شیر بود!
امید در زندگی معجزه میکند...
📚 @BooksCom
❤1
روزی ملانصرالدين برای خرید درازگوشی به بازار مال فروشان می رفت. مردی پیش آمدش و پرسید: کجا روی؟ گفت: به بازار می روم تا دراز گوشی بخرم.
گفتش بگو: ان شاء اللّه .
گفت: چه جای ان شاء اللّه باشد که خر در بازار و زر در کیسه من است.
چون به بازار درآمد، زرش را بزدند و چون باز می گشت، همان مردش برابر آمد و پرسیدش از کجا می آئی؟ گفت: ان شاءاللّه از بازار، ان شاءاللّه زرم را بدزدیدند ان شاء اللّه خری نخریدم و زیان دیده و تهی دست به خانه باز گردم،
ان شاء اللّه...
📚 @BooksCom
گفتش بگو: ان شاء اللّه .
گفت: چه جای ان شاء اللّه باشد که خر در بازار و زر در کیسه من است.
چون به بازار درآمد، زرش را بزدند و چون باز می گشت، همان مردش برابر آمد و پرسیدش از کجا می آئی؟ گفت: ان شاءاللّه از بازار، ان شاءاللّه زرم را بدزدیدند ان شاء اللّه خری نخریدم و زیان دیده و تهی دست به خانه باز گردم،
ان شاء اللّه...
📚 @BooksCom
این متن برنده جایزه نوبل شده 👌
مردی درحال مرگ بود، وقتیکه متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای در دست دید،
خدا: وقت رفتنه.
مرد: به این زودی؟ من نقشه های زیادی داشتم
خدا: متاسفم، ولی وقت رفتنه
مرد: درجعبه ات چی دارید؟
خدا: متعلقات تو را
مرد: متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من؛
لباسهام، پولهایم و ....
خدا: آنها دیگر مال تو نیستند آنها متعلق به زمین هستند
مرد: خاطراتم چی؟
خدا: آنها متعلق به زمان هستند
مرد: خانواده و دوستانم؟
خدا: نه، آنها موقتی بودند
مرد: زن و بچه هایم؟
خدا: آنها متعلق به قلبت بود
مرد: پس وسایل داخل جعبه حتما بدنم هستند؟
خدا :نه؛ آن متعلق به گردوغبار هستند
مرد: پس مطمئنا روحم است؟
خدا: اشتباه می کنی، روح تو متعلق به من است
مرد با اشک در چشمهایش و باترس زیاد جعبه در دست خدا را گرفت و بازکرد؛ دید خالی است!
مرد دل شکسته گفت: من هرگز چیزی نداشتم؟
خدا : درسته، تومالک هیچ چیز نبودی!
مرد: پس من چی داشتم؟
خدا: لحظات زندگی مال تو بود ؛
هرلحظه که زندگی کردی مال تو بود
زندگی فقط لحظه ها هستند
قدر لحظه ها را بدان و لحظه ها را دوست داشته باش
آنچه از سر گذشت، شد سر گذشت ...
حیف، بی دقت گذشت، اما گذشت !
تا که خواستیم یک دو روزی فکر کنیم،
بر در خانه نوشتند: "در گذشت"
📚 @BooksCom
مردی درحال مرگ بود، وقتیکه متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای در دست دید،
خدا: وقت رفتنه.
مرد: به این زودی؟ من نقشه های زیادی داشتم
خدا: متاسفم، ولی وقت رفتنه
مرد: درجعبه ات چی دارید؟
خدا: متعلقات تو را
مرد: متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من؛
لباسهام، پولهایم و ....
خدا: آنها دیگر مال تو نیستند آنها متعلق به زمین هستند
مرد: خاطراتم چی؟
خدا: آنها متعلق به زمان هستند
مرد: خانواده و دوستانم؟
خدا: نه، آنها موقتی بودند
مرد: زن و بچه هایم؟
خدا: آنها متعلق به قلبت بود
مرد: پس وسایل داخل جعبه حتما بدنم هستند؟
خدا :نه؛ آن متعلق به گردوغبار هستند
مرد: پس مطمئنا روحم است؟
خدا: اشتباه می کنی، روح تو متعلق به من است
مرد با اشک در چشمهایش و باترس زیاد جعبه در دست خدا را گرفت و بازکرد؛ دید خالی است!
مرد دل شکسته گفت: من هرگز چیزی نداشتم؟
خدا : درسته، تومالک هیچ چیز نبودی!
مرد: پس من چی داشتم؟
خدا: لحظات زندگی مال تو بود ؛
هرلحظه که زندگی کردی مال تو بود
زندگی فقط لحظه ها هستند
قدر لحظه ها را بدان و لحظه ها را دوست داشته باش
آنچه از سر گذشت، شد سر گذشت ...
حیف، بی دقت گذشت، اما گذشت !
تا که خواستیم یک دو روزی فکر کنیم،
بر در خانه نوشتند: "در گذشت"
📚 @BooksCom
❤2👍1
جر و بحث که میکنید،
مواظب ولومِ صدایتان باشید،
از یک حدی که بلند تر شود
میزند
دل و غرور و همه چیز طرفتان را می شکند،
بعد از بلندای مژه اش سر می خورید
توی چشمش و کمی بعد پرت می شوید پایین...
بدن احساس تان می شکند
و هزار تکه می شود،
از چشم کسی افتادن،
درد دارد
جر و بحث که میکنید،
مواظب ولومِ صدایتان باشید
به خاطر خودتان میگویم.
📚 @BooksCom
مواظب ولومِ صدایتان باشید،
از یک حدی که بلند تر شود
میزند
دل و غرور و همه چیز طرفتان را می شکند،
بعد از بلندای مژه اش سر می خورید
توی چشمش و کمی بعد پرت می شوید پایین...
بدن احساس تان می شکند
و هزار تکه می شود،
از چشم کسی افتادن،
درد دارد
جر و بحث که میکنید،
مواظب ولومِ صدایتان باشید
به خاطر خودتان میگویم.
📚 @BooksCom
❤2
وقتی رابطهی زن و شوهر به پایان میرسد و باید خاتمه داده شود، چهار "ن" باعث ادامه رابطهی ناسالم میشود:
۱. نادانی
۲. ناتوانی
۳. نیازمندی
۴. نگرانی
👤 دکتر هلاکویی
📚 @BooksCom
۱. نادانی
۲. ناتوانی
۳. نیازمندی
۴. نگرانی
👤 دکتر هلاکویی
📚 @BooksCom
❤1
فرض کنید سوار یک هواپیمای جت هستید،
جایی آن طرف اروپا بال هواپیما آسیب میبیند. دوست دارید عکسالعمل خلبان چگونه باشد؟
دوست دارید خلبان پرواز بگوید: "آرام باشید و کمربندها را ببندید! مسیر پُر تکان و ناهمواری در پیش داریم، اما راهی برای رفع مشکل پیدا میکنیم."
یا ترجیح میدهید که کاپیتان پرواز به هر طرف بپرد و فریاد بزند: همهی ما میمیریم! ما کشته میشویم.
کدامیک از این دو شما را سالم بر زمین مینشانند؟
حالا درمورد زندگی خود فکر کنید، شما خلبان زندگی خودتان هستید.
به نظرتان با کدام شیوه میتوانید مشکل خود را حل کنید؟
راهی خواهم یافت! یا من میمیرم. کدام یک؟
این تفکر شاید موفقیت شما را تضمین نکند اما بهترین شانس را به شما میدهد.
بازندهها آنقدر روی مشکلات تمرکز میکنند که فقط مشکل را میبینند..
📚 @BooksCom
جایی آن طرف اروپا بال هواپیما آسیب میبیند. دوست دارید عکسالعمل خلبان چگونه باشد؟
دوست دارید خلبان پرواز بگوید: "آرام باشید و کمربندها را ببندید! مسیر پُر تکان و ناهمواری در پیش داریم، اما راهی برای رفع مشکل پیدا میکنیم."
یا ترجیح میدهید که کاپیتان پرواز به هر طرف بپرد و فریاد بزند: همهی ما میمیریم! ما کشته میشویم.
کدامیک از این دو شما را سالم بر زمین مینشانند؟
حالا درمورد زندگی خود فکر کنید، شما خلبان زندگی خودتان هستید.
به نظرتان با کدام شیوه میتوانید مشکل خود را حل کنید؟
راهی خواهم یافت! یا من میمیرم. کدام یک؟
این تفکر شاید موفقیت شما را تضمین نکند اما بهترین شانس را به شما میدهد.
بازندهها آنقدر روی مشکلات تمرکز میکنند که فقط مشکل را میبینند..
📚 @BooksCom
❤1
موضوع انشاء: کرونا 🦠
دوران کرونا رو چطور گذراندید؟!
ما در دوران کرونا به حرف مسئولین خود گوش میکنیم!
یک مسئول گفت کرونا خطرناک است
ما به خانه رفتیم
مسئول دیگر گفت کرونا مثل سرماخوردگی است
پس ما بیرون آمدیم
مسئول دیگر گفت کرونا میکشد
پس دوباره به خانه رفتیم
مسئول دیگر گفت باید همه جا باز شود
پس ما دوباره بیرون آمدیم
مسئول دیگر گفت وضعیت قرمز است
پس ما به خانه رفتیم
مسئول دیگر گفت وضعیت زرد است
پس بیرون آمدیم
مسئول دیگر گفت ما واکسن ساختیم
بیرون آمدیم
مسئول دیگر گفت امیدی به واکسن تا دو سال نیست
پس به خانه رفتیم
الان هم دم در نشستیم ببینیم مسئول دیگر چه میگوید😐✋
📚 @BooksCom
دوران کرونا رو چطور گذراندید؟!
ما در دوران کرونا به حرف مسئولین خود گوش میکنیم!
یک مسئول گفت کرونا خطرناک است
ما به خانه رفتیم
مسئول دیگر گفت کرونا مثل سرماخوردگی است
پس ما بیرون آمدیم
مسئول دیگر گفت کرونا میکشد
پس دوباره به خانه رفتیم
مسئول دیگر گفت باید همه جا باز شود
پس ما دوباره بیرون آمدیم
مسئول دیگر گفت وضعیت قرمز است
پس ما به خانه رفتیم
مسئول دیگر گفت وضعیت زرد است
پس بیرون آمدیم
مسئول دیگر گفت ما واکسن ساختیم
بیرون آمدیم
مسئول دیگر گفت امیدی به واکسن تا دو سال نیست
پس به خانه رفتیم
الان هم دم در نشستیم ببینیم مسئول دیگر چه میگوید😐✋
📚 @BooksCom
خانه ی پدری کجاست؟
خانه ی پدری جاییست که همیشه منتظرت هستند و چشم به راه آمدنت میمانند
جاییست که بی هیچ قید و شرطی
دوستت دارند
جاییست که
چه زود بروی، چه دیر
همیشه از دیدنت خوشحال میشوند..
جاییست که هیچ وقت بزرگ نمیشوی
و تا همیشه بچه میمانی
جایی که سفره اش همیشه برایت تکه نانی دارد...
و چای صبحانه اش برایت مزه ی دیگری میدهد
جمعه هایش رنگ و بوی دیگری دارد و
بالش شبش، آرامت میکند
خانه ی پدری امن ترین و آرامش بخش ترین مکان دنیاست
حتی اگر پدر و مادرت خیلی پیر باشند..
حتی اگر نباشند...💔
📚 @BooksCom
خانه ی پدری جاییست که همیشه منتظرت هستند و چشم به راه آمدنت میمانند
جاییست که بی هیچ قید و شرطی
دوستت دارند
جاییست که
چه زود بروی، چه دیر
همیشه از دیدنت خوشحال میشوند..
جاییست که هیچ وقت بزرگ نمیشوی
و تا همیشه بچه میمانی
جایی که سفره اش همیشه برایت تکه نانی دارد...
و چای صبحانه اش برایت مزه ی دیگری میدهد
جمعه هایش رنگ و بوی دیگری دارد و
بالش شبش، آرامت میکند
خانه ی پدری امن ترین و آرامش بخش ترین مکان دنیاست
حتی اگر پدر و مادرت خیلی پیر باشند..
حتی اگر نباشند...💔
📚 @BooksCom
❤1
زمين بهشت می شود :
روزيكه مردم بفهمند
- هيچ چيز عيب نيست
جز قضاوت ومسخره كردن ديگران...!
- هيچ چيز گناه نيست جز حق مردم..!
- هيچ چيز ثواب نيست
جز خدمت به ديگران. ...!
- هيچ كس اسطوره نيست
الا در مهربانى و انسانيت...!
- هيچ دينى با ارزش تر از انسانيت نيست
- هيچ چيز جاودانه نمي ماند جز عشق
- هيچ چيز ماندگار نيست جز خوبى
📚 @BooksCom
روزيكه مردم بفهمند
- هيچ چيز عيب نيست
جز قضاوت ومسخره كردن ديگران...!
- هيچ چيز گناه نيست جز حق مردم..!
- هيچ چيز ثواب نيست
جز خدمت به ديگران. ...!
- هيچ كس اسطوره نيست
الا در مهربانى و انسانيت...!
- هيچ دينى با ارزش تر از انسانيت نيست
- هيچ چيز جاودانه نمي ماند جز عشق
- هيچ چيز ماندگار نيست جز خوبى
📚 @BooksCom
❤1
افلاطون را گفتند : چرا هرگز غمگین نمیشوی؟
گفت دل بر آنچه نمی ماند
نمی بندم.
فردا یک راز است ; نگرانش نباش.
دیروز یک خاطره بود ; حسرتش را نخور
و امروز یک هدیه است ; قدرش را بدان و از تک تک لحظه هایت لذت ببر.
از فشار زندگي نترسيد به ياد داشته باشيد که فشار توده زغال سنگ را به الماس تبديل ميکنه...
نگران فردايت نباش خدای ديروز و امروز خداى فردا هم هست...
ما اولين بار است كه بندگي ميكنيم. ولى او قرنهاست که خدايى ميكند پس به خدايى او اعتماد كن و فردا و فرداها را به او بسپار...
📚 @BooksCom
گفت دل بر آنچه نمی ماند
نمی بندم.
فردا یک راز است ; نگرانش نباش.
دیروز یک خاطره بود ; حسرتش را نخور
و امروز یک هدیه است ; قدرش را بدان و از تک تک لحظه هایت لذت ببر.
از فشار زندگي نترسيد به ياد داشته باشيد که فشار توده زغال سنگ را به الماس تبديل ميکنه...
نگران فردايت نباش خدای ديروز و امروز خداى فردا هم هست...
ما اولين بار است كه بندگي ميكنيم. ولى او قرنهاست که خدايى ميكند پس به خدايى او اعتماد كن و فردا و فرداها را به او بسپار...
📚 @BooksCom
❤1
منتظر نشوید 63 ساله شوید!
در سال 1977 یك مرد 63 ساله، عقب یك بیوك را از روی زمین بلند كرد تا دست نوهاش را از زیر آن بیرون آورد. قبل از آن هیچ چیزی سنگینتر از كیسه بیست كیلویی بلند نكرده بود.
او بعدها دچار افسردگی شد میدانید چرا؟
چون در 63 سالگی فهمیده بود چقدر توانایی داشته كه باورش نداشته و عمرش را با حداقلها گذرانده!
منتظر نشوید 63 ساله شوید
توانایی انسان نامحدود است...
#رابرت_کیوساکی
📚 @BooksCom
در سال 1977 یك مرد 63 ساله، عقب یك بیوك را از روی زمین بلند كرد تا دست نوهاش را از زیر آن بیرون آورد. قبل از آن هیچ چیزی سنگینتر از كیسه بیست كیلویی بلند نكرده بود.
او بعدها دچار افسردگی شد میدانید چرا؟
چون در 63 سالگی فهمیده بود چقدر توانایی داشته كه باورش نداشته و عمرش را با حداقلها گذرانده!
منتظر نشوید 63 ساله شوید
توانایی انسان نامحدود است...
#رابرت_کیوساکی
📚 @BooksCom
❤1
روزی ثروتمندی سبدی پر از
غذاهای فاسدی به فقیری داد.
فقیر لبخندی زد و سبد را گرفته
و از قصر بیرون رفت.
فقیر همه آنها را دور ریخت و به
جایش گلهایی زیبا وقشنگ در سبد
گذاشت و بازگردانید.
ثروتمند شگفت زده شد و گفت:
چرا سبدی که پر از چیزهای کثیف بود،
پر از گل زیبا کرده ای و نزدم آورده ای؟!
فقیر گفت : هر کس آنچه در دل دارد می بخشد!!
📚 @BooksCom
غذاهای فاسدی به فقیری داد.
فقیر لبخندی زد و سبد را گرفته
و از قصر بیرون رفت.
فقیر همه آنها را دور ریخت و به
جایش گلهایی زیبا وقشنگ در سبد
گذاشت و بازگردانید.
ثروتمند شگفت زده شد و گفت:
چرا سبدی که پر از چیزهای کثیف بود،
پر از گل زیبا کرده ای و نزدم آورده ای؟!
فقیر گفت : هر کس آنچه در دل دارد می بخشد!!
📚 @BooksCom
❤1
حتی اگه آدم قوی هم باشی ولی با آدمهای ضعیف نشست و برخاست کنی مثل آنها خواهی شد !👌🏻
مردی تخم عقابی پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت. عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگيش، او همان كارهايی را انجام داد كه مرغها ميكردند؛ برای پيدا كردن كرم ها و حشرات زمين را ميكند و قدقد ميكرد و گاهی با دست و پا زدن بسيار، كمی در هوا پرواز ميكرد
سالها گذشت و عقاب خيلی پير شد. روزی پرنده باعظمتی را بالای سرش در آسمان ديد. او با شكوه تمام، با يك حركت جزئی بالهای طلاييش برخلاف جريان شديد باد پرواز ميكرد. عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد : «اين كيست؟» همسايه اش پاسخ داد: « اين يك عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمينی هستيم»
+ عقاب مثل يه مرغ زندگی كرد و مثل يه مرغ مرد زيرا فكر ميكرد يك مرغ است
📚 @BooksCom
مردی تخم عقابی پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت. عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگيش، او همان كارهايی را انجام داد كه مرغها ميكردند؛ برای پيدا كردن كرم ها و حشرات زمين را ميكند و قدقد ميكرد و گاهی با دست و پا زدن بسيار، كمی در هوا پرواز ميكرد
سالها گذشت و عقاب خيلی پير شد. روزی پرنده باعظمتی را بالای سرش در آسمان ديد. او با شكوه تمام، با يك حركت جزئی بالهای طلاييش برخلاف جريان شديد باد پرواز ميكرد. عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد : «اين كيست؟» همسايه اش پاسخ داد: « اين يك عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمينی هستيم»
+ عقاب مثل يه مرغ زندگی كرد و مثل يه مرغ مرد زيرا فكر ميكرد يك مرغ است
📚 @BooksCom
❤1👍1
شکسپیر می گوید :
وقتی میتوانستم صحبت کنم
گفتند گوش کن...
وقتی میتوانستم بازی کنم
مرا کار کردن آموختند...
وقتی کاری پیدا کردم ازدواج کردم...
وقتی ازدواج کردم بچه ها آمدند...
وقتی آنها را درک کردم مرا ترک کردند...
وقتی یاد گرفتم چگونه زندگی کنم زندگی تمام شد!
زیبا زندگی کنید...
📚 @BooksCom
وقتی میتوانستم صحبت کنم
گفتند گوش کن...
وقتی میتوانستم بازی کنم
مرا کار کردن آموختند...
وقتی کاری پیدا کردم ازدواج کردم...
وقتی ازدواج کردم بچه ها آمدند...
وقتی آنها را درک کردم مرا ترک کردند...
وقتی یاد گرفتم چگونه زندگی کنم زندگی تمام شد!
زیبا زندگی کنید...
📚 @BooksCom
❤1
خوب است آدمی جوری زندگی کند که آمدنش چیزی به این دنیا اضافه کند…
و رفتنش چیزی از آن کم …!
حضور آدمی باید وزنی در این دنیا داشته باشد
باید که جای پایش در این دنیا بماند
آدم خوب است که آدم بماند و آدم تر از دنیا برود
نیامده ایم تا جمع کنیم
آمده ایم تا ببخشیم
آمده ایم تا عشق را ؛
ایمان را ؛
دوستی را ؛
با دیگران قسمت کنیم و غنی برویم
آمده ایم تا جای خالی را پر کنیم
که فقط و فقط با وجود ما پر میشود و بس !
بی حضور ما نمایش زندگی چیزی کم داشت
آمده یم تا بازیگر خوب صحنه ی زندگی خود باشیم.
📚 @BooksCom
و رفتنش چیزی از آن کم …!
حضور آدمی باید وزنی در این دنیا داشته باشد
باید که جای پایش در این دنیا بماند
آدم خوب است که آدم بماند و آدم تر از دنیا برود
نیامده ایم تا جمع کنیم
آمده ایم تا ببخشیم
آمده ایم تا عشق را ؛
ایمان را ؛
دوستی را ؛
با دیگران قسمت کنیم و غنی برویم
آمده ایم تا جای خالی را پر کنیم
که فقط و فقط با وجود ما پر میشود و بس !
بی حضور ما نمایش زندگی چیزی کم داشت
آمده یم تا بازیگر خوب صحنه ی زندگی خود باشیم.
📚 @BooksCom
❤2