🔺فصل ها برای درختان
هر سال تکرار میشوند
اما فصل های زندگی انسان
تکرار شدنی نیست!
تولد
کودکی
جوانی
پیری
و دیگر هیچ،
قدر لحظه ها را بدان…
📚 @BooksCom
هر سال تکرار میشوند
اما فصل های زندگی انسان
تکرار شدنی نیست!
تولد
کودکی
جوانی
پیری
و دیگر هیچ،
قدر لحظه ها را بدان…
📚 @BooksCom
✨مادر بودن، سخت ترین و پرمشقت ترین کار دنیاست، که تا آخر عمر هم بازنشستگی ندارد…
و تنها حقوقی که بابت آن طلب می کند، اندکی عشق است…
📚 @BooksCom
و تنها حقوقی که بابت آن طلب می کند، اندکی عشق است…
📚 @BooksCom
🔸"آزادی" واژه زيبايی است، كه حتی حاضر نيست حروفش بهم وابسته باشد.
تنها راه رسيدن به "آزادی”، رهايی از وابسته بودن است…
📚 @BooksCom
تنها راه رسيدن به "آزادی”، رهايی از وابسته بودن است…
📚 @BooksCom
🔹از همه ی سلاح های مخربی
كه بشر اختراع كرده است،
"كلام" وحشتناک ترين و
قوی ترين سلاح است.
"پائولو کوئیلو"
📚 @BooksCom
كه بشر اختراع كرده است،
"كلام" وحشتناک ترين و
قوی ترين سلاح است.
"پائولو کوئیلو"
📚 @BooksCom
🔺دو روز بسيار مهم در زندگى شماست، روزى كه به دنيا مى آيى، و روزى كه دليل به دنيا آمدنت را ميفهمى...!
“مارک تواين”
📚 @BooksCom
“مارک تواين”
📚 @BooksCom
🔺زندگی هميشه عالی نيست،
هميشه احتمال مشکل هست
مشکل آخر کار نيست…
بلکه شروع يک زندگی متفاوت و تازه است…
📚 @BooksCom
هميشه احتمال مشکل هست
مشکل آخر کار نيست…
بلکه شروع يک زندگی متفاوت و تازه است…
📚 @BooksCom
🔹آتش از سر چوب کبریت شروع می شود و بر جانش می افتد…!
افكارت ميتوانند زندگيت را بسوزانند، و يا تبديل به گلستان كنند.
پس مراقب فکری که در سر داری باش…!
📚 @BooksCom
افكارت ميتوانند زندگيت را بسوزانند، و يا تبديل به گلستان كنند.
پس مراقب فکری که در سر داری باش…!
📚 @BooksCom
🔹از سلطان ظالمی پرسیدند:
گفتند چگونه جهل مردم را نگاهداری می کنی؟ گفت: در جعبه ای طلایی به نام "مقدسات"
گفتند از این جعبه چگونه محافظت میکنی؟ گفت: بوسیله خرافات…!
📚 @BooksCom
گفتند چگونه جهل مردم را نگاهداری می کنی؟ گفت: در جعبه ای طلایی به نام "مقدسات"
گفتند از این جعبه چگونه محافظت میکنی؟ گفت: بوسیله خرافات…!
📚 @BooksCom
🔸وقتی آدمها شما را ترک میکنند
مانعشان نشوید،
شما با کسانی که رهایتان میکنند
آینده ای ندارید...
“رومن گاری”
📚 @BooksCom
مانعشان نشوید،
شما با کسانی که رهایتان میکنند
آینده ای ندارید...
“رومن گاری”
📚 @BooksCom
🔺وقتـی بـرای کسی کاری را انجـام می دهیـد،
از آنها انتظار محبـت نداشتـه باشید...
همه ما گاهی بایـد درختانی را بکاریم،
که هرگـز زیـر سایـه آن نخواهیـم نشست…
📚 @BooksCom
از آنها انتظار محبـت نداشتـه باشید...
همه ما گاهی بایـد درختانی را بکاریم،
که هرگـز زیـر سایـه آن نخواهیـم نشست…
📚 @BooksCom
▪️هر از گاهی خلوتی لازم است در جایی دور از تکرارها، تا باور کنیم زندگی در فراتر از روزمرگی هاست...
📚 @BooksCom
📚 @BooksCom
➕فقیری به در خانه بخیلی آمد، گفت: شنیده ام که تو قدری از مال خود را نذر نیازمندان کرده ای و من در نهایت فقرم، به من چیزی بده.
بخیل گفت: من نذر کوران کرده ام.
فقیر گفت: من هم کور واقعی هستم، زیرا اگر بینا می بودم، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی آمدم...
📚 @BooksCom
بخیل گفت: من نذر کوران کرده ام.
فقیر گفت: من هم کور واقعی هستم، زیرا اگر بینا می بودم، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی آمدم...
📚 @BooksCom
🔹چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.
اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.
فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت: ... « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد.
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند.
او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟»
چهارمین شمع گفت: « نگران نباش، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. »
چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
📚 @BooksCom
اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.
فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت: ... « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد.
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند.
او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟»
چهارمین شمع گفت: « نگران نباش، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. »
چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
📚 @BooksCom
◾️اگر برای کسی مهم باشی، او همیشه راهی برای وقت گذاشتن با تو پیدا خواهد کرد…
نه بهانه ای برای فرار، و نه دروغی برای توجیه…
📚 @BooksCom
نه بهانه ای برای فرار، و نه دروغی برای توجیه…
📚 @BooksCom
گاهی آدم میماند بین بودن یا نبودن؛
به رفتن که فکر میکنی اتفاقی میافتد که منصرف میشوی، میخواهی بمانی رفتاری میبینی که انگار باید بروی و این بلاتکلیفی خودش کلی جهنم است.
📚 @BooksCom
به رفتن که فکر میکنی اتفاقی میافتد که منصرف میشوی، میخواهی بمانی رفتاری میبینی که انگار باید بروی و این بلاتکلیفی خودش کلی جهنم است.
📚 @BooksCom
🔺خوبها بهتر میخوابند، در حالی که به نظر میآید بدها از ساعات بیداری، لذت بیشتری میبرند…!
“وودی آلن”
📚 @BooksCom
“وودی آلن”
📚 @BooksCom