Challenges RS – Telegram
نبار نیز شکسته شده بود. کمیسر پس از این‌که همه‌جای انبار را از نظر گذراند در حالی که به فکر عمیقی فرو رفته بود، به سراغ اسمیت که در داخل ساختمان غمگین و افسرده درگوشه‌ای نشسته بود رفت. اسمیت با دیدن کمیسر از جا برخاست و در حالی که گریه می‌کرد و صدایش می‌لرزید به کمیسر گفت: قبول این مرگ برایم بسیار سخت و دردناک است. برادر عزیزم استیو، مرا ترک کرد، نمی‌دانم چگونه می‌توانم مرگ وی را تحمل کنم. اسمیت ادامه داد: درست است که با او اختلاف داشتم، اما نمی‌توانم قبول کنم که او برای همیشه مرا ترک کرده است. بعد از مرگ پدر و مادرمان تمام دنیا و زندگی‌ام استیو بود و حالا قبول مرگ او برایم سخت‌تر از هر چیزی است. اسمیت که وحشت‌زده سخن می‌گفت، افزود: استیو مدتی بود که خودش را فراموش کرده بود. او گوشه‌گیر شده بود و از جمع فرار می‌کرد، البته این روحیه از زمان مرگ پدر و مادرمان به او دست داده بود و هر روز که می‌گذشت بدتر و بدتر می‌شد تا این‌که امروز به حد جنون رسید و خودش را حلق‌آویز کرد. استیو همیشه می‌گفت؛ پدر و مادر انتظار مرا می‌کشند، آنها مرا صدا می‌زنند، باید نزد آنها بروم. او کاملا افسرده شده و به دنبال فرصتی می‌گشت تا خود را از بین ببرد که امروز این کار را کرد و مرا در این دنیا تنها گذاشت. اسمیت خاطرنشان کرد: نزدیکی‌های ساعت 4:30 بعد از ظهر بود که با من تماس گرفت و گفت برای همیشه خداحافظ، می‌خواهم به طرف پدر و مادر پرواز کنم. ‌آنها مرا صدا می‌زنند. وقتی استیو این حرف‌ها را زد، خیلی ترسیدم. به او گفتم به خودت مسلط باش من سریعا به خانه می‌آیم. با سرعت سرسام‌آوری به طرف خانه حرکت کردم. وقتی به اینجا رسیدم استیو وسط حیاط در میان باغچه نشسته بود و اشک می‌ریخت. وقتی خواستم به طرف او بروم بلند شد و فریاد کشید مرا تنها بگذار، به او گفتم آرام‌باش و بیا باهم صحبت کنیم. او چاقوی بلندی را که در دست داشت روی قلبش گذاشت و تکرار کرد نزدیک نشو. با هم بحث کردیم، سعی کردم آرامش کنم. از خاطرات دوران کودکی با او حرف زدم. از پدر و مادرمان برایش تعریف کردم و با این ترفند، او کمی آرام شد. به او نزدیک شدم. وقتی به یک قدمی او رسیدم خودم را روی او رها کردم و به هر قیمتی بود چاقو را از دستش گرفتم با گرفتن چاقو خیالم راحت شد. نفس عمیقی کشیدم. اسمیت ادامه داد: استیو که بشدت عصبی شده بود شروع به گریه کردن کرد. او را در آغوش گرفتم. لحظاتی بعد بلند شد از باغچه بیرون رفت و به طرف انباری آمد. با خودم گفتم شاید اگر چند دقیقه با خودش خلوت کند حالش بهتر می‌شود. به طرف بالکن رفتم و سیگار روشن کردم. یک لحظه به ذهنم رسید مبادا بازکاری دست خودش بدهد. با عجله به انبار برگشتم. در انبار قفل بود. او را صدا زدم ولی جوابی نیامد. بناچار شیشه انبار را شکستم و در آن لحظه بود که با جسد حلق‌آویز استیو روبه‌رو شدم. آنقدر وحشت کرده بودم که تمام وجودم می‌لرزید. قدرت هیچ کاری را نداشتم. تا لحظاتی مات و مبهوت بودم. تا این که وقتی به خودم آمدم با تمام وجود قفل در انبار را شکستم و وارد انبار شدم. دیگر کاری از دستم ساخته نبود. استیو مرده بود. سراسیمه موضوع را به کلانتری اطلاع دادم و منتظر ماندم. کمیسر درخصوص شغل‌اش از او سوال کرد. اسمیت جواب داد:‌ در کار خرید و فروش موبایل هستم. در خیابان اولریش یک دفتر دارم. البته در این کار با جورج شریک هستم که جورج در حال حاضر در سفر می‌باشد. امروز هم در دفترم مشغول کار بودم که استیو تماس گرفت. کمیسر درباره دارایی و ثروت پدر و مادرش پرسید، اسمیت پاسخ داد: پدرم یک مغازه بزرگ پوشاک دارد که در حال حاضر اجاره داده شده است. علاوه بر آن این ساختمان و یک دفتر بزرگ در مرکز شهر دارد. نظر من بر فروش و تقسیم دارایی‌های پدرم بود، اما استیو بشدت مخالف بود و علت اصلی اختلاف ما هم بر سر همین موضوع بود. کمیسر پرسید: هر دوی شما باهم زندگی می‌کردید؟ اسمیت پاسخ داد: بله. در همین خانه. کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس آنچه را که اتفاق افتاده بود یکبار دیگر مرور کرد.....

قتل بود یا خودکشی؟
با چه دلیلی؟
Challenges RS pinned «ساعت دقیقا 17:55 روز شنبه 26 می بود. یک روز بارانی بهار. باران که از صبح شروع به بارش کرده بود، همچنان بشدت می‌بارید . خیابان‌ها پررفتوآمد بود و ترافیک سنگین خودروها بر خیابان‌ها سنگینی می‌کرد. کمیسر رادی کینگ در دفتر کارش در خیابان اولریش مشغول مطالعه…»
ساعت 5 بعدازظهر روز سه‌شنبه 18 مارس بود. کمیسر اکارت هنوز در دفتر کارش بود که از مرکز فرماندهی پلیس به او اطلاع داده شد جسد پیرزنی بعد از گذشت 5 روز در آپارتمانش در منطقه کارلین خیابان توبو ساختمان 101 کشف شده است.


سروان دیوید سون افسر کشیک مرکز فرماندهی پلیس که این خبر را به کمیسر داد خاطرنشان کرد: براساس گزارش‌های رسیده پیرزن به طرز فجیعی به قتل رسیده و همسایه‌ها از بوی تعفن شدید که فضای ساختمان را گرفته بود متوجه جسد پیرزن درخانه شدند. سپس آدرس دقیق را در اختیار کمیسر قرار داد. کمیسر اکارت به سرعت آماده شد و لحظاتی بعد به مقصد محل حادثه دفتر کارش را ترک کرد. در آن ساعت بعد ازظهر خیابان‌ها بسیار شلوغ و پر تردد بودند و 50 دقیقه طول کشید تا کمیسر خود را به خیابان توبو رساند. این خیابان در قلب منطقه کارلین قرار داشت و یک خیابان شلوغ و مسکونی بود. در مقابل ساختمان شماره 101 جمعیت انبوهی جمع شده بودند و زمزمه‌ای گنگ در میان آنها به گوش می‌رسید، کمیسر پس از این که از خودرواش پیاده شد، نظری به خانه‌های 3 ، 4 طبقه قدیمی انداخت و به زحمت از لابلای جمعیت گذشت و وارد ساختمان 101 که یک ساختمان قدیمی 3 طبقه بود، شد. در مقابل طبقه اول چند مامور پلیس ایستاده بودند و به دقت رفت و آمدها را کنترل می‌کردند. کمیسر پس از این که خودش را معرفی کرد وارد آپارتمان شد. بوی تعفن تندی در فضای آپارتمان به مشام می‌رسید. بو آنقدرمشمئزکننده بود که تمامی افرادی که در آنجا بودند، ماسک به بینی زده بودند. ماموران تشخیص هویت مشغول بازرسی و انگشت‌نگاری بودند. کمیسر به محض ورود نگاه جست‌وجوگرش را در اطراف آپارتمان کوچک که با اشیای تقریبا قدیمی و فرسوده تزیین شده بود انداخت. همه چیز به ظاهر منظم و مرتب بود و غیر از بوی تعفن، مورد دیگری نبود. با این که تمام پنجره‌های آپارتمان باز بودند اما همچنان بوی تند مشام‌ها را آزار می‌داد. کمیسر نظاره‌گر وضعیت آپارتمان بود که سرگرد جیمز کاگنی رئیس کلانتری منطقه از اتاق خواب پیرزن که قتل در آنجا رخ داده بود بیرون آمد و پس از احترام، گزارش داد: ساعت حدود 3 بعدازظهر بود که به ما اطلاع داده شد، جسد پیرزن 73 ساله‌ای به نام لوییس ویل در حالی که بیش از 5 روز از وقوع مرگش می‌گذرد در آپارتمانش کشف شده است. کسی که به ما زنگ زد خانم نانسی کریگان همسایه طبقه دوم بود. او خیلی وحشت‌زده و سراسیمه بود و تکرار می‌کرد که بوی تعفن تمام فضای ساختمان را گرفته است. ما بلافاصله به گشتی‌ها اعلام کردیم و اولین گشتی ما ساعت 10/15 دقیقه در محل حاضر شد و تایید کرد که پیرزن به طرز دلخراشی به قتل رسیده و بر اثر گذشت چند روز از مرگ، فضای خانه بوی تعفن به خود گرفته است و وضعیت آپارتمان شرایط کاملا نامطلوبی دارد. پس از اعلام گزارش اکیپ اعزامی، ما هم خودمان را به اینجا رساندیم و تحقیقات اولیه را شروع کردیم. سرگرد اضافه کرد: براساس بررسی‌های اولیه که انجام دادیم، پیرزن از تاریخ 13 مارس در ساختمان دیده نشده و همسایه‌ها گمان می‌کردند که وی به مسافرت رفته است تا این که از دو روز پیش بوی تعفن شدیدی در ساختمان می‌پیچد. همسایه‌ها ابتدا تصور می‌کنند مربوط به چاه فاضلاب است اما وقتی پس از بررسی پی می‌برند از آنجا نیست و از طرفی بیشترین بو از آپارتمان پیرزن است، با خواهر او تماس می‌گیرند و از وی می‌خواهند برای بررسی وضعیت خانه پیرزن به اینجا بیاید که او اظهار می‌دارد کلید دست پسرش است و او هم در سفر می‌باشد. خلاصه خواهر پیرزن با پسرش تماس می‌گیرد. او ساعاتی پیش از سفر برمی‌گردد و وقتی به اینجا می‌آید و در را باز می‌کند با بوی شدید تعفن مواجه و بعد هم جسد پیرزن را که خفه شده بود و چند کیسه پلاستیکی در دهانش گذاشته شده بود‌کشف می‌کند. بعد هم موضوع را به ما اطلاع دادند. سرگرد جیمز کاگنی افزود: مقتوله تنها زندگی می‌کرد. او همسرش را 3 سال پیش از دست داد. وضعیت مالی پیرزن بد نبود و علاوه بر این که حقوق بازنشستگی شوهرش را می‌گرفت، 2 طبقه فوقانی خانه‌اش را هم اجاره داده بود. وی یادآورشد: براساس اظهارات همسایه‌ها، پیرزن بسیار مهربان و رئوف بود. او با کسی رفت و آمد نداشت و تنها کسانی که به خانه‌اش می‌آمدند خواهر ناتنی‌اش به همراه پسر و دامادش بود. کمیسر پس از شنیدن اظهارات سرگرد، به همراه او وارد اتاقی که جسد پیرزن درآن کشف شده بود، رفت. جسد پیرزن داخل یک کیسه پلاستیکی پیچیده شده بود تا از انتشار بوی تعفن آن جلوگیری شود. کمیسر به آرامی زیپ کیسه را کشید و نگاهی به صورت کبود شده پیرزن انداخت. پیرزن بیچاره مرگ دردناکی را متحمل شده بود. روسری‌اش به دور گردنش پیچیده شده بود و چند کیسه پلاستیکی که مشخص بود با فشار بر دهانش فرو شده بود، در داخل دهان دیده می‌شد و لباس خوابی به تن داشت. کمیسر پس از این که جسد را به دقت وارسی کرد، دستور انتقال او را به پزشکی قانونی صادر
🤯1
آنگاه مشغول بازرسی در داخل آپارتمان شد. ظواهر امر نشان می‌داد که همه چیز کاملا مرتب و منظم است. اما سرگرد جیمز کاگنی عنوان کرد که کیسه طلا و جواهرات و مقداری پول که در خانه بوده به سرقت رفته است. در داخل اتاق خواب ‌روی میز کوچک عسلی کنار تخت، کلید آپارتمان، تلفن، لیوان خالی آب، قوطی قرص آرام‌بخش، مجله و عینک ذره‌بینی پیرزن دیده می‌شد. داخل اتاق نیز کاملا منظم و مرتب بود و فقط در کمد دیواری نیمه‌باز بود. کمیسر اکارت پس از بازرسی دقیق صحنه جنایت به بازجویی از همسایه‌ها، خواهر ناتنی مقتوله، پسر و داماد او پرداخت. خانم نانسی کریگان همسایه طبقه دوم که دو سال است در آنجا سکونت دارد و در واقع مستاجر مقتوله می‌باشد به کمیسر گفت: خانم لوییس زن بسیار مهربان و بامحبتی بود. او نسبت به ما لطف داشت و آن‌قدر به ما محبت می‌کرد که هیچ‌گاه در طول این 2 سال احساس نکردیم که مستاجر او هستیم. او هر روز تقریبا یکی دو ساعت نزد ما می‌آمد و با بچه‌ها بازی می‌کرد. خانم لوییس بسیار باگذشت و خیر بود و ما همیشه مدیون محبت‌های او هستیم. وی افزود: آخرین بار هفته پیش، تقریبا 5 روز پیش او را دیدیم. بسیار شاد و سرحال بود. البته قبل از آن به من گفته بود قصد دارد برای دیدن برادر‌شوهرش به داگلاس برود. وقتی به یکباره غیبش زد فکر کردیم که قصدش را اجرا کرده و به سفر رفته است. هرچند که رفتن ناگهانی او برای ما کمی تعجب‌آور بود ، چون خداحافظی نکرد و گلدان‌هایش را بیرون نگذاشت تا ما آنها را به موقع آب بدهیم. البته این را هم بگویم که کلید آپارتمانش را خواهرزاده ناتنی‌اش هم داشت و گاهی که به سفرهای طولانی می‌رفت، خواهرزاده‌اش به نام جف می‌آمد و سری به آپارتمانش می‌زد و گلدان‌ها را آب می‌داد. از این رو ما فکر کردیم با او هماهنگی کرده است. خلاصه از 2 روز پیش بوی تعفن شدیدی در ساختمان پیچید. بو هرلحظه شدیدتر می‌شد، به نحوی بود که تحمل آن سخت شده بود. اول فکر کردیم مربوط به چاه فاضلاب است، اما وقتی بررسی کردیم متوجه شدیم ربطی به آنجا ندارد. ضمن این‌که بو از طبقه اول یعنی آپارتمان خانم لوییس به مشام می‌رسید. متاسفانه هم نرده آهنی در خانه قفل بود و هم در آپارتمان. برای همین ورود ما غیرممکن بود. ناچار روز گذشته با خواهرناتنی خانم لوییس تماس گرفتیم و از او خواستیم سری به اینجا بزند و در آپارتمان را باز کند. اما وی اظهار داشت که کلید دست پسرش است که او هم در سفر می‌باشد. گویا امروز پسر او از سفر برگشته بود. او و مادرش به اینجا آمدند و وقتی در را باز کردند با آن صحنه وحشتناک روبه‌رو شدیم. وی اظهار کرد: الیزابت همسایه طبقه سوم وقتی صحنه را دید از حال رفت. کمیسر از او تشکر کرد و به سراغ الیزابت که حال و روز خوبی نداشت رفت. الیزابت هم صحبت‌های خانم کریگان را تایید کرد و افزود: خانم لوییس خیلی مهربان بود و مرگ او برای ما بسیار سخت و دشوار است. وی یادآوری کرد: آنقدر آن صحنه، دلخراش بود که وقتی با آن روبه‌رو شدم از حال رفتم. کمیسر پس از بازجویی از الیزابت به سراغ نادیا خواهر ناتنی مقتوله که بشدت ناراحت و عصبی بود رفت. وی که آشکارا صدایش می‌لرزید به کمیسر گفت: خواهرم لوییس زن بسیار خوبی بود و نسبت به ما بسیار ابراز محبت می‌کرد. من هراز چند گاهی به او سر می‌زدم و نمی‌گذاشتم احساس تنهایی کند. علاقه ما با این که ناتنی بودیم، بسیار شدید بود. خواهرم حتی کلید خانه‌اش را در اختیار پسرم جف قرار داده بود تا وقتی نیست به اینجا سر بزند و مراقب باشد. او حتی به دامادم جرج هم کلی پول قرض داده بود و به پسرم که بیکار بود کمک مالی می‌کرد. خواهرم در حق ما بزرگی کرد و حالا که نیست تازه قدر او را می‌دانیم. کمیسر چند دقیقه از او بازجویی کرد و سپس به سراغ جف رفت. وی که کاملا مضطرب و نگران بود به کمیسر گفت: خاله‌ام زن باگذشتی بود و قبول مرگ او برایمان بسیار سخت و دشوار است. وی یادآور شد: خاله‌ام کلید خانه‌اش را به من داده بود که وقتی به مسافرت می‌رود به آپارتمانش سر بزنم. البته او یکی دو روز قبل از رفتن به من زنگ می‌زد و اطلاع می‌داد. جف افزود: من 4 روز پیش به مسافرت رفتم. دیروز مادرم تماس گرفت و کلید خانه را خواست. گفتم فردا که امروز باشد برمی‌گردم. ساعتی پیش هم وقتی به اینجا آمدیم و در را باز کردیم با این صحنه وحشتناک روبه‌رو شدیم. وی در پاسخ این سوال کمیسر که آخرین بار کی خانم لوییس ویل را دیدی، گفت: حدود 3 هفته پیش بود که سری به او زدم و جویای حالش شدم. کمیسر چند سوال دیگر کرد و سپس به سراغ جرج رفت. جرج که مردی تنومند و عصبی‌مزاج بود به کمیسر گفت: حدود 4 ماه پیش بر سر موضوعی، قرضی که به من داده بود و دائم منت می‌گذاشت، از او دلگیر شدم و به او گفتم تا زمانی که بدهی‌ام را تهیه نکردم به سراغش‌ نخواهم رفت و از آن تاریخ به بعد دیگر او را ندیدم. وی افزود: تقریبا تمام بدهی‌ام را آماده کرده
🤯3
و می‌خواستم همین روزها نزد او بیایم و پولش را بدهم که متاسفانه این اتفاق افتاد. جرج خاطرنشان کرد: لوییس زن بسیار مهربانی بود و زمانی که ما نیاز شدید مالی داشتیم کمکمان کرد و اگر من کمی از دست او ناراحت شدم به این خاطر بود که هر جا نشسته بود صحبت از دادن قرض به ما کرده بود و طوری وانمود کرده بود که گویا ما قصد داریم بدهی‌مان را نپردازیم و این در حالی بود که من قول داده بودم وقتی اوضاع مالی‌‌ام سامان گرفت بدهی‌ام را بپردازم. کمیسر چند دقیقه‌ای از جرج بازجویی کرد و آنگاه آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر مرور ‌و سپس دستور دستگیری قاتل را صادر کرد. شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت.
🤯3
Challenges RS pinned «ساعت 5 بعدازظهر روز سه‌شنبه 18 مارس بود. کمیسر اکارت هنوز در دفتر کارش بود که از مرکز فرماندهی پلیس به او اطلاع داده شد جسد پیرزنی بعد از گذشت 5 روز در آپارتمانش در منطقه کارلین خیابان توبو ساختمان 101 کشف شده است. سروان دیوید سون افسر کشیک مرکز فرماندهی…»
#Challenge

فور کنید دیلی ، یا بیاید ناشناس
تایپتون و یه لقب برای خودتون بهم بدید
یه آرت بدم بهتون

خط نخورده باشه*

جوابا

» 𝑹𝘢𝘪𝒏𝘺 𝑺𝒌𝘺 «
Death Forest

Goddess of personality types
space cat ufo

لقب: کرمو
MSH
لقب: میو
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
Jeon Juliette
🔥1
‌ ‌ ‌‌‌ ‌NYX
👎1
Forwarded from 𝑹𝘢𝘪𝒏𝘺 𝑺𝒌𝘺 (Isis de Elmir)
#Challenge

میخوام درمورد دیلی هاتون نظر بدم
پیامو فور کنید ، چه پرایوت چه پابلیک ، آیدی رو بفرستید
ناشناسم

خط نخورده باشه

»
𝑹𝘢𝘪𝒏𝘺 𝑺𝒌𝘺 «
@skater_fox

گفته بودم وایب کتابخونه میگیرم؟
الان یکم گسترش میدم
وایب یه کتابخونه پیکسلی میده
@patpatcutie

یه انیمه احساسی سینمایی
1
Toby

وایب دفترچه برنامه ریزی
@Thats_all_of_me

نمیدونم چرا
وایب گاتهام میده
@weeklythevoid

یه وایب خارجی میده
مثل ، این گردشگرا هستن میرن سفر دور دنیا