@WightNight7
یه کنجکاوی درمورد این تایپ دارم
حالا که isfp هستی بذار بپرسم
به میزان آشفتگی فکری و ذهنیت از یک تا ده چند میدی؟
یه کنجکاوی درمورد این تایپ دارم
حالا که isfp هستی بذار بپرسم
به میزان آشفتگی فکری و ذهنیت از یک تا ده چند میدی؟
ساعت یک و نیم بعدازظهر روز پنجشنبه10آوریل بود. کمیسر مشغول صرف ناهار بود که از مرکز پلیس به او اطلاع داده شد که پیرمرد 74 سالهای به نام روبرت که یک ژنرال بلندپایه ارتشی است در باغاش در منطقه ییلاقی بورتایک به طرز وحشتناکی به قتل رسیده است. مرکز پلیس از کمیسر خواست از آنجا که این پیرمرد از افسران قدیمی ارتش بوده و خدمات ارزشمندی در ارتش انجام داده است، سریعا به قتل این ژنرال رسیدگی شود.
کمیسر با عجله ناهار خود را تمام کرد و به طرف منطقه بورتایک که در 35 کیلومتری شهر قرار داشت حرکت کرد. منطقه بورتایک در کنار رودخانه پرآب قرار داشت. یک منطقه بسیار زیبا و ییلاقی که از باغهای سرسبزی تشکیل شده بود. باغ روبرتز در شمال غربی منطقه بر روی تپه واقع شده بود. در مقابل باغ چند خودرو پلیس، آمبولانس و تعدادی از افراد محلی دیده میشدند. کمیسر وقتی از خودرواش پیاده شد، ساعت دقیقا دو و نیم بود. کمیسر آرام وارد باغ بزرگ و مجلل روبرت شد. در ضلع شمالی باغ یک ساختمان مجلل و زیبا جلب نظر میکرد که قتل در همان ساختمان رخ داده بود. از آنجا که ساختمان در سراشیبی واقع شده بود و کمیسر از در پایینی باغ وارد شد، مدت زمانی طول کشید تا مسیر باغ را طی کند و وارد ساختمان شود و این در حالی بود که ورودی دیگری در ضلع شمالی باغ وجود داشت که به ساختمان باغ منتهی میشد. اما جاده آن خاکی و در عین حال دارای شیب زیادی بود. در ضلع غربی باغ جاده وجود داشت و در ضلع شرقی آن نیز باغهای متعددی دیده میشد که البته همه آنها با دیوارهای بلند محصور شده بودند. در گوشه ضلع شرقی ساختمان صدای پارس سگ دائم بلند بود. سگ بیچاره که افراد غریبه را در باغ دیده بود آرام و قرار نداشت و دائم پارس میکرد و قطعا اگر با زنجیر بسته نشده بود به افراد داخل ساختمان که برایش ناآشنا بودند حمله میکرد. کمیسر پس از آن که وارد ساختمان شد، سروان ادکمپلر، رئیس پاسگاه انتظامی منطقه را در مقابل خود دید. سروان ادکمپلر که خود از دانشجویان کمیسر بود با دیدن وی بسیار خوشحال شد و در حالی که با وی روبوسی میکرد گفت: باعث افتخار من است که پس از سالها مجددا شما را میبینم. وی سپس درخصوص حادثه گزارش داد: ساعت حدود 12 ظهر بود که ادموند باغبان باغ سراسیمه با ما تماس گرفت و درخواست کمک کرد و گفت ژنرال را کشتند. ادموند کاملا وحشتزده بود و به سختی سخن میگفت. او فقط تکرار میکرد که ژنرال روبرتز به قتل رسیده است. پس از اطلاع ادموند ما بلافاصله به طرف اینجا حرکت کردیم.نیمساعت بعد وقتی در باغ حاضر شدیم متاسفانه متوجه شدیم که ژنرال روبرتز با شلیک گلوله به گلویش به قتل رسیده است. بلافاصله محل را تحت کنترل درآوردیم و تحقیقات اولیه را شروع نمودیم. تمام فضای خانه را تحت بررسی قرار دادیم و همه جا را به دقت وارسی کردیم. هیچ اثری از بهم ریختگی در خانه دیده نمیشود. ضمن این که در ساختمان نیز به زور باز نشده و نشانی هم از زد و خورد و از هم پاشیدگی در اتاقها به چشم نمیخورد. به نظر نمیرسد جستجویی برای پیدا کردن پول یا اشیای قیمتی انجام شده باشد. البته هنوز برای ما مشخص نیست که چیزی سرقت شده یا خیر؟ سروان ادکمپلر ادامه داد: بررسیهای اولیه حکایت از آن دارد که خون به پشت صندلی نفوذ کرده است و قطرات خون به دیوار پاشیده شده است و این امر نشان میدهد که مقتول احتمالا از پشت، مورد حمله قرار گرفته است. کمیسر از گزارش سروان تشکر کرد و از وی پرسید: از همسایهها بازجویی کردهاید؟ سروان جوان با تبسم جواب داد: بله قربان. متاسفانه هیچ کس مورد مشکوکی ندیده است. حتی صدای تیر هم شنیده نشده که این امر نشان میدهد اسلحه مجهز به صدا خفه کن بوده است. این را هم اضافه کنم که حتی همسایهها صدای پارس سگ را هم نشنیدهاند. کمیسر پرسید: به خانواده ژنرال اطلاع دادهاید؟ سروان جواب داد: در زمان وقوع حادثه داماد سابق مقتول حضور داشته و مراتب نیز به همسر و دو فرزند او اطلاع داده شده است. کمیسر از سروان تشکر کرد و وارد ساختمان شد. ساختمان زیبا و مجلل که به طور خیرهکنندهای تزیین شده بود و نظر هر تازهواردی را جلب میکرد، تمام دیوارها و سقف ساختمان از چوب بود. سالن ساختمان با مبلمان بسیار قیمتی و اشیای قدیمی تزئین شده بود. هیچگونه آثار بهم ریختگی در فضای سالن دیده نمیشد. در ضلع شرقی سالن راهپله پرپیچ و خمی دیده میشد که به طبقه بالا و اتاق خوابها منتهی میشد. کمیسر نگاه جستجوگرش را در اطراف سالن بزرگ و مجلل چرخاند و آنگاه به طرف محلی که جسد رها شده بود در ضلع جنوبی سالن در کنار پنجره بزرگی که به فضای باغ باز میشد رفت. ژنرال در حالی که سرش به یک طرف خم شده بود، بیحرکت روی صندلی راحتی مورد علاقهاش افتاده بود. او یک لباس یکسره بر تن داشت که دکمه جیب بالایی سمت چپ آن باز بود.
کمیسر با عجله ناهار خود را تمام کرد و به طرف منطقه بورتایک که در 35 کیلومتری شهر قرار داشت حرکت کرد. منطقه بورتایک در کنار رودخانه پرآب قرار داشت. یک منطقه بسیار زیبا و ییلاقی که از باغهای سرسبزی تشکیل شده بود. باغ روبرتز در شمال غربی منطقه بر روی تپه واقع شده بود. در مقابل باغ چند خودرو پلیس، آمبولانس و تعدادی از افراد محلی دیده میشدند. کمیسر وقتی از خودرواش پیاده شد، ساعت دقیقا دو و نیم بود. کمیسر آرام وارد باغ بزرگ و مجلل روبرت شد. در ضلع شمالی باغ یک ساختمان مجلل و زیبا جلب نظر میکرد که قتل در همان ساختمان رخ داده بود. از آنجا که ساختمان در سراشیبی واقع شده بود و کمیسر از در پایینی باغ وارد شد، مدت زمانی طول کشید تا مسیر باغ را طی کند و وارد ساختمان شود و این در حالی بود که ورودی دیگری در ضلع شمالی باغ وجود داشت که به ساختمان باغ منتهی میشد. اما جاده آن خاکی و در عین حال دارای شیب زیادی بود. در ضلع غربی باغ جاده وجود داشت و در ضلع شرقی آن نیز باغهای متعددی دیده میشد که البته همه آنها با دیوارهای بلند محصور شده بودند. در گوشه ضلع شرقی ساختمان صدای پارس سگ دائم بلند بود. سگ بیچاره که افراد غریبه را در باغ دیده بود آرام و قرار نداشت و دائم پارس میکرد و قطعا اگر با زنجیر بسته نشده بود به افراد داخل ساختمان که برایش ناآشنا بودند حمله میکرد. کمیسر پس از آن که وارد ساختمان شد، سروان ادکمپلر، رئیس پاسگاه انتظامی منطقه را در مقابل خود دید. سروان ادکمپلر که خود از دانشجویان کمیسر بود با دیدن وی بسیار خوشحال شد و در حالی که با وی روبوسی میکرد گفت: باعث افتخار من است که پس از سالها مجددا شما را میبینم. وی سپس درخصوص حادثه گزارش داد: ساعت حدود 12 ظهر بود که ادموند باغبان باغ سراسیمه با ما تماس گرفت و درخواست کمک کرد و گفت ژنرال را کشتند. ادموند کاملا وحشتزده بود و به سختی سخن میگفت. او فقط تکرار میکرد که ژنرال روبرتز به قتل رسیده است. پس از اطلاع ادموند ما بلافاصله به طرف اینجا حرکت کردیم.نیمساعت بعد وقتی در باغ حاضر شدیم متاسفانه متوجه شدیم که ژنرال روبرتز با شلیک گلوله به گلویش به قتل رسیده است. بلافاصله محل را تحت کنترل درآوردیم و تحقیقات اولیه را شروع نمودیم. تمام فضای خانه را تحت بررسی قرار دادیم و همه جا را به دقت وارسی کردیم. هیچ اثری از بهم ریختگی در خانه دیده نمیشود. ضمن این که در ساختمان نیز به زور باز نشده و نشانی هم از زد و خورد و از هم پاشیدگی در اتاقها به چشم نمیخورد. به نظر نمیرسد جستجویی برای پیدا کردن پول یا اشیای قیمتی انجام شده باشد. البته هنوز برای ما مشخص نیست که چیزی سرقت شده یا خیر؟ سروان ادکمپلر ادامه داد: بررسیهای اولیه حکایت از آن دارد که خون به پشت صندلی نفوذ کرده است و قطرات خون به دیوار پاشیده شده است و این امر نشان میدهد که مقتول احتمالا از پشت، مورد حمله قرار گرفته است. کمیسر از گزارش سروان تشکر کرد و از وی پرسید: از همسایهها بازجویی کردهاید؟ سروان جوان با تبسم جواب داد: بله قربان. متاسفانه هیچ کس مورد مشکوکی ندیده است. حتی صدای تیر هم شنیده نشده که این امر نشان میدهد اسلحه مجهز به صدا خفه کن بوده است. این را هم اضافه کنم که حتی همسایهها صدای پارس سگ را هم نشنیدهاند. کمیسر پرسید: به خانواده ژنرال اطلاع دادهاید؟ سروان جواب داد: در زمان وقوع حادثه داماد سابق مقتول حضور داشته و مراتب نیز به همسر و دو فرزند او اطلاع داده شده است. کمیسر از سروان تشکر کرد و وارد ساختمان شد. ساختمان زیبا و مجلل که به طور خیرهکنندهای تزیین شده بود و نظر هر تازهواردی را جلب میکرد، تمام دیوارها و سقف ساختمان از چوب بود. سالن ساختمان با مبلمان بسیار قیمتی و اشیای قدیمی تزئین شده بود. هیچگونه آثار بهم ریختگی در فضای سالن دیده نمیشد. در ضلع شرقی سالن راهپله پرپیچ و خمی دیده میشد که به طبقه بالا و اتاق خوابها منتهی میشد. کمیسر نگاه جستجوگرش را در اطراف سالن بزرگ و مجلل چرخاند و آنگاه به طرف محلی که جسد رها شده بود در ضلع جنوبی سالن در کنار پنجره بزرگی که به فضای باغ باز میشد رفت. ژنرال در حالی که سرش به یک طرف خم شده بود، بیحرکت روی صندلی راحتی مورد علاقهاش افتاده بود. او یک لباس یکسره بر تن داشت که دکمه جیب بالایی سمت چپ آن باز بود.
در مقابل جسد، یک لیوان بزرگ آبمیوه که نیمی از آن خورده شده بود یک پیپ، فندکی طلایی و عصای چوبی کندهکاری شده و همچنین قیچی باغبانی دیده میشد. جای گلوله درست روی گلوی پیرمرد مشخص بود و لباساش رنگ خون گرفته بود. هیچگونه آثار بهم ریختگی در اطراف پیرمرد دیده نمیشد و این امر حکایت از آن داشت که پیرمرد بیچاره توسط قاتل سنگدل غافلگیر شده است. کمیسر به دقت جسد را وارسی کرد و آنگاه به بازرسی دقیق از جای جای خانه پرداخت. همانطور که سروان ادکمپلر گفته بود قاتل یا قاتلان بدون هیچگونه مقاومتی وارد خانه شده بودند و هیچ اثری از شکستگی در یا ورود با جبر و زور به داخل دیده نمیشد. کمیسر در بازرسی از دیگر نقاط ساختمان بهخصوص اتاق خواب متوجه شد که گاوصندوق باز شده و احتمالا اشیایی از داخل آن به سرقت رفته است. کمیسر پس از وارسی دقیق و بررسی همه جوانب به سراغ ادموند باغبان باغ که خبر قتل پیرمرد را گزارش داده بود، رفت. ادموند در حالی که صدایش میلرزید و هنوز از چهرهاش وحشت و ترس نمایان بود به کمیسر گفت: دیشب ژنرال به باغ آمدند. خیلی سرحال و خوشحال نبودند. درگیری دختر و دامادشان اعصابشان را کرخت کرده بود، طبق معمول صبح زود از خواب بیدار شدند و در باغ مشغول باغبانی شدند. اجازه خواستم که سری به دخترم که تازه وضع حمل کرده بزنم و در عین حال خرید هم بکنم. ایشان هم حرفی نزدند. فقط خواستند زود برگردم. وقتی باغ را ترک کردم ژنرال تنها بودند. ساعت حدود 12 ظهر بود که برگشتم. در ساختمان بسته بود و استوارت داماد ژنرال جلوی در داخل خودرویشان نشسته بودند. از ایشان پرسیدم چرا داخل نمیروید. گفت کسی در را باز نمیکند. خیلی تعجب کردم. با کلیدی که همراه داشتم در ساختمان را باز کردم و لحظاتی بعد وقتی وارد سالن بزرگ ساختمان شدیم با آن صحنه وحشتناک روبهرو گشتیم. آقای روبرت غرق در خون روی صندلی افتاده بود. در آن لحظه آنچنان وحشت کرده بودم که تمام بدنم میلرزید. وقتی به خودم آمدم، استوارت ازم خواست به پلیس خبر بدهم که همین کار را کردم. ادموند ادامه داد: آقای روبرت مرد بسیار بامحبتی بود. او به من و خانوادهام بسیار کمک کرد و من زندگیام را مدیون او هستم. وی افزود: بیش از 20 سال است که در این باغ در خدمت ژنرال هستم و در این مدت همانند یک سرباز به او خدمت کردم و ایشان هم هیچگاه مهر و محبت را از من دریغ نکرد. کمیسر چند سوال از او کرد و سپس به سراغ استوارت مرد جوانی که رنگ به رخ نداشت و بسیار مضطرب و نگران به نظر میرسید، رفت. استوارت با لحن دورگهای گفت: من 5 سال پیش با آنا دختر کوچک ژنرال ازدواج کردم. ما زندگی خوبی داشتیم تا این که چند ماه پیش به دنبال یک سوءتفاهم، آنا به من تهمت خیانت زد و زندگی ما دستخوش ناراحتی شد و تا جایی پیش رفت که آنا تقاضای طلاق داد. متاسفانه در این میان آقای روبرت هم طرف دخترش را گرفت و مرا مقصر اصلی دانست. قرار است 4 روز دیگر دادگاه ما انجام شود و من امروز به اینجا آمده بودم که با آقای روبرت صحبت کنم و از او بخواهم تا نگذارد ما جدا شویم که متاسفانه این اتفاق افتاد. استوارت افزود: من آنا را به حد جنون دوست دارم و حاضر به جدایی از او نیستم و برای این که تصمیم او را عوض کنم به هر کاری دست زدم و در این میان آخرین امیدم به ژنرال بود. چرا که آنا بشدت از پدرش حرفشنوی داشت. امروز هم برای صحبت با ژنرال و طلب عفو و بخشش نزد ایشان آمدم که متاسفانه با مرگ دلخراش او روبهرو شدم. استوارت ادامه داد: ساعت حدود 11 بود که به اینجا رسیدم. هر چه در زدم کسی در را باز نکرد. فکر کردم ژنرال بیرون رفتهاند. در داخل خودرو منتظر نشستم تا این که یک ساعت بعد، ادموند آمد و بعد وقتی وارد ساختمان شدیم با آن صحنه وحشتناک روبهرو گشتیم. وی یادآور شد: وقتی به طرف اینجا میآمدم، دو مرد را دیدم که سوار یک جیپ از خیابان خاکی پایین آمدند. آنها قیافه مشکوکی داشتند. هر دو کلاه پشمی به سر گذاشته و یک لحظه نگاه وحشتناکی به من انداختند. از آنجا که از جاده خاکی منتهی به باغ پایین میآمدند مطمئن هستم که این جنایت توسط آن دو نفر غریبه رخ داده است بخصوص این که وقتی مرا دیدند نگاهی به هم انداختند و بعد به سرعت خودرو افزودند. کمیسر چند دقیقهای از استوارت بازجویی کرد. آنگاه یک بار دیگر آنچه را که اتفاق افتاده بود با سروان اد کمپلر مرور کرد و به نتیجه رسید
قتل بود یا خودکشی؟
اگه خودکشی بود دلیلش چیه؟
اگه قتل بود کار کیه؟
قتل بود یا خودکشی؟
اگه خودکشی بود دلیلش چیه؟
اگه قتل بود کار کیه؟
Challenges RS pinned «ساعت یک و نیم بعدازظهر روز پنجشنبه10آوریل بود. کمیسر مشغول صرف ناهار بود که از مرکز پلیس به او اطلاع داده شد که پیرمرد 74 سالهای به نام روبرت که یک ژنرال بلندپایه ارتشی است در باغاش در منطقه ییلاقی بورتایک به طرز وحشتناکی به قتل رسیده است. مرکز پلیس از…»
ساعت 4 بعدازظهر روز پنجم ژانویه بود. کمیسر پیتر اندرسون آماده میشد که دفتر کارش را ترک کند که از مرکز پلیس به او اطلاع داده شد، ساعاتی پیش جسد مرد 44 سالهای بنام چارلز بایرن در حاشیه رودخانه ریوری کشف شده است. در این گزارش اعلام گردید که جسد چارلز به پزشکی قانونی انتقال و پرونده این مرگ مرموز در کلانتری منطقه در دست پیگیری میباشد. افسر کشیک مرکز پلیس بنا به دستور فرمانده از کمیسر خواست که با حضور در کلانتری از نزدیک پرونده را بررسی نماید.
کمیسر چند سوال از افسر اتاق مرکز پیام کرد و آنگاه به طرف کلانتری منطقه ریوری که در حاشیه شهر بود حرکت کرد. در آن ساعت بعدازظهر خیابانها تقریبا خلوت و کمتردد بود. کمیسر در کمتر از نیم ساعت در کلانتری حاضر شد و به بررسی پرونده مرگ مرموز چارلز بایرن پرداخت. سروان شراینر، رئیس کلانتری در خصوص چگونگی کشف جسد و تحقیقات انجام گرفته در این مورد به کمیسر گفت: ساعت حدود 7 صبح بود که مرد 70 سالهای بنام استوارت که به همراه نوه 15 سالهاش مایکل برای ماهیگیری به ساحل رودخانه رفته بودند با کلانتری تماس واعلام کرد که در حاشیه رودخانه و در لابلای سنگها و تنه درختان اطراف رودخانه جسد مرد میانسالی را مشاهده کردهاند. آنها عنوان کردند که سر و صورت مرد تقریبا متلاشی شده است. از آنها آدرس دقیق محل کشف جسد اخذ و بلافاصله ماموران ما به آنجا اعزام و با جسد خونآلودی که قربانی امواج سرد رودخانه شده بود، روبرو شدند. من هم بعد از اطلاع از حادثه خودم را به آنجا رساندم و با کمک همکاران تحقیقات را آغاز کردیم. سروان ادامه داد: استوارت و نوهاش مایکل در بازجویی عنوان کردند که لحظاتی پس از این که در کنار رودخانه آماده ماهیگیری میشدند جسد مرد میانسال را مشاهده کردند. آنها به تصور این که وی زنده است به کمک او رفتند اما وقتی متوجه مرگ دلخراش او شدند از طریق تلفن همراه ما را در جریان گذاشتند. گویا آنها هفتهای یکی دو بار برای ماهیگیری به کنار رودخانه میروند که امروز با این صحنه روبرو شدند. سروان شراینر افزود: وقتی ما جسد را پیدا کردیم متاسفانه وضعیت کاملا نابسامانی داشت. صورتش بر اثر اصابت به سنگهای کنار رودخانه تقریبا متلاشی شده بود. آثار ضربدیدگی، خراشیدگی و بریدگی نیز در جایجای بدن او مشخص بود. در بررسی از لباسهای او کیف کوچکی را در جیب عقب شلوارش پیدا کردیم و از روی کارت شناسایی او که داخل کیف بود به هویت واقعیاش بنام چارلز بایرن 44 ساله پی بردیم. او یک کت بارکا، شلوار جین و پیراهن سفید به تن داشت که لباسهایش بر اثر امواج آب و برخورد با اطراف رودخانه پاره شده بود. ضمن این که کفش و جوراب به پا نداشت. آنطور که در تحقیقات اولیه متوجه شدیم چارلز یکی از سهامداران عمده شرکت بیمه رایان است و وضع مالی بسیار خوبی دارد. همسرش را سال گذشته بر اثر بیماری از دست داد و تنها دخترش بهنام الیزابت نیز در دبیرستان شبانهروزی گالف پورت زندگی میکند. گویا چارلز هم به تنهایی در آپارتمان بزرگ و زیبایی در خیابان هاروت زندگی میکند. او مردی بسیار جدی تودار و در عین حال پرتلاش و سختکوش بود که آرزوهای طول و درازی داشت. سروان شراینر ادامه داد: چارلز این اواخر بهخاطر ارثیه پدریاش با برادر و خواهر ناتنیاش جیمز و مینا درگیر بود که کار آنها به دادگاه کشید و چارلز هم چندین وکیل زبده برای محکوم کردن برادر و خواهر ناتنیاش استخدام نموده بود و آنطور که دوستانش ادعا میکنند او مصمم بود که در این دعاوی خانوادگی آنها را شکست دهد و به ارث پدری که آن را حق خود میدانست برسد که البته عجل مهلتش نداد و دنیا را ترک کرد. سروان شراینر یادآور شد: خلاصه پس از کشف جسد به جستجو در اطراف پرداختیم. ماموران ما در این رابطه تحقیقات گستردهای انجام دادند تا بالاخره موفق شدند در بالای جادهای که مشرف به رودخانه بود خودروی او را در حالی که شیشههایش پایین بود و سوئیچ روی آن قرار داشت کشف کنند. ماموران ما همچنین روی صندلی راننده یک یادداشت پیدا کردند که در آن چارلز روی یک قطعه کاغذ باطله و با خطی که میشد فهمید با اضطراب و در حالت عصبی نوشته شده است؛ جملاتی نوشته شده بود. روی کاغذ این جملات به چشم میخورد: ...; من همه اعضای خانواده خود را از صمیم قلب دوست دارم... اما یک سال گذشته و در غیاب همسر و دخترم، زندگی برایم جهنم بوده بخصوص این که این روزها مجبورم با برادر و خواهرم هم بر سر ارثیه پدری بجنگم. من دیگر توان این زندگی را ندارم و میخواهم نزد عزیزتر از جانم، همسر زیبایم بروم و در کنار او باشم...; این یادداشت و نحوه قرار گرفتن خودرو، همچنین ظواهر امر نشان میدهد که چارلز اقدام به خودکشی کرده است.
کمیسر چند سوال از افسر اتاق مرکز پیام کرد و آنگاه به طرف کلانتری منطقه ریوری که در حاشیه شهر بود حرکت کرد. در آن ساعت بعدازظهر خیابانها تقریبا خلوت و کمتردد بود. کمیسر در کمتر از نیم ساعت در کلانتری حاضر شد و به بررسی پرونده مرگ مرموز چارلز بایرن پرداخت. سروان شراینر، رئیس کلانتری در خصوص چگونگی کشف جسد و تحقیقات انجام گرفته در این مورد به کمیسر گفت: ساعت حدود 7 صبح بود که مرد 70 سالهای بنام استوارت که به همراه نوه 15 سالهاش مایکل برای ماهیگیری به ساحل رودخانه رفته بودند با کلانتری تماس واعلام کرد که در حاشیه رودخانه و در لابلای سنگها و تنه درختان اطراف رودخانه جسد مرد میانسالی را مشاهده کردهاند. آنها عنوان کردند که سر و صورت مرد تقریبا متلاشی شده است. از آنها آدرس دقیق محل کشف جسد اخذ و بلافاصله ماموران ما به آنجا اعزام و با جسد خونآلودی که قربانی امواج سرد رودخانه شده بود، روبرو شدند. من هم بعد از اطلاع از حادثه خودم را به آنجا رساندم و با کمک همکاران تحقیقات را آغاز کردیم. سروان ادامه داد: استوارت و نوهاش مایکل در بازجویی عنوان کردند که لحظاتی پس از این که در کنار رودخانه آماده ماهیگیری میشدند جسد مرد میانسال را مشاهده کردند. آنها به تصور این که وی زنده است به کمک او رفتند اما وقتی متوجه مرگ دلخراش او شدند از طریق تلفن همراه ما را در جریان گذاشتند. گویا آنها هفتهای یکی دو بار برای ماهیگیری به کنار رودخانه میروند که امروز با این صحنه روبرو شدند. سروان شراینر افزود: وقتی ما جسد را پیدا کردیم متاسفانه وضعیت کاملا نابسامانی داشت. صورتش بر اثر اصابت به سنگهای کنار رودخانه تقریبا متلاشی شده بود. آثار ضربدیدگی، خراشیدگی و بریدگی نیز در جایجای بدن او مشخص بود. در بررسی از لباسهای او کیف کوچکی را در جیب عقب شلوارش پیدا کردیم و از روی کارت شناسایی او که داخل کیف بود به هویت واقعیاش بنام چارلز بایرن 44 ساله پی بردیم. او یک کت بارکا، شلوار جین و پیراهن سفید به تن داشت که لباسهایش بر اثر امواج آب و برخورد با اطراف رودخانه پاره شده بود. ضمن این که کفش و جوراب به پا نداشت. آنطور که در تحقیقات اولیه متوجه شدیم چارلز یکی از سهامداران عمده شرکت بیمه رایان است و وضع مالی بسیار خوبی دارد. همسرش را سال گذشته بر اثر بیماری از دست داد و تنها دخترش بهنام الیزابت نیز در دبیرستان شبانهروزی گالف پورت زندگی میکند. گویا چارلز هم به تنهایی در آپارتمان بزرگ و زیبایی در خیابان هاروت زندگی میکند. او مردی بسیار جدی تودار و در عین حال پرتلاش و سختکوش بود که آرزوهای طول و درازی داشت. سروان شراینر ادامه داد: چارلز این اواخر بهخاطر ارثیه پدریاش با برادر و خواهر ناتنیاش جیمز و مینا درگیر بود که کار آنها به دادگاه کشید و چارلز هم چندین وکیل زبده برای محکوم کردن برادر و خواهر ناتنیاش استخدام نموده بود و آنطور که دوستانش ادعا میکنند او مصمم بود که در این دعاوی خانوادگی آنها را شکست دهد و به ارث پدری که آن را حق خود میدانست برسد که البته عجل مهلتش نداد و دنیا را ترک کرد. سروان شراینر یادآور شد: خلاصه پس از کشف جسد به جستجو در اطراف پرداختیم. ماموران ما در این رابطه تحقیقات گستردهای انجام دادند تا بالاخره موفق شدند در بالای جادهای که مشرف به رودخانه بود خودروی او را در حالی که شیشههایش پایین بود و سوئیچ روی آن قرار داشت کشف کنند. ماموران ما همچنین روی صندلی راننده یک یادداشت پیدا کردند که در آن چارلز روی یک قطعه کاغذ باطله و با خطی که میشد فهمید با اضطراب و در حالت عصبی نوشته شده است؛ جملاتی نوشته شده بود. روی کاغذ این جملات به چشم میخورد: ...; من همه اعضای خانواده خود را از صمیم قلب دوست دارم... اما یک سال گذشته و در غیاب همسر و دخترم، زندگی برایم جهنم بوده بخصوص این که این روزها مجبورم با برادر و خواهرم هم بر سر ارثیه پدری بجنگم. من دیگر توان این زندگی را ندارم و میخواهم نزد عزیزتر از جانم، همسر زیبایم بروم و در کنار او باشم...; این یادداشت و نحوه قرار گرفتن خودرو، همچنین ظواهر امر نشان میدهد که چارلز اقدام به خودکشی کرده است.
او پس از توقف خودرو در کنار جاده که کاملا مشرف به رودخانه است، خود را به میان آبهای سرد رودخانه پرتاب کرده و به قول خودش از این زندگی جهنمی نجات یافته است. محلی که او اقدام به این کار کرده، دقیقا در 3 کیلومتری اینجاست. وی خاطرنشان کرد: ما پس از بررسیهای همهجانبه و دعوت از کارشناسان تشخیص هویت که البته هنوز گزارش خود را اعلام نکردهاند، تمام زوایای این پرونده را تحت بررسی قرار دادیم و بعد هم با حضور بازپرس، جسد به پزشکی قانونی انتقال یافت؛ اما تحقیقات ما پیرامون چارلز و اتفاقی که رخ داده است، به این قرار میباشد. همان طور که عرض کردم چارلز، مردی با اعتماد به نفس بالا، بسیار جدی و پرتلاش بود و در عین حال پول و ثروت زیادی دارد. او بیشتر از همه چیز برای کارش ارزش قائل بود و بشدت هم به کار بیمه علاقهمند بود. چارلز کارشناس ارشد بیمه بود و در منطقه، جزو افراد خوشنام در امر بیمه به شمار میرفت. در بررسیهایی که انجام دادیم، او روز گذشته در پی تماس با برادرش، جیمز و خواهرش مینا که البته هر دو ناتنی و از مادر جدا هستند، ساعتی را در خانه آنها بوده و بعد به دفتر کارش میرود. چارلز ساعت 4 بعدازظهر، دفتر کارش را ترک و سری به آپارتمانش در هاروست میزند. یکی از همسایهها او را دیده که ساعت حدود 4 وارد خانهاش شده و دقایقی بعد خانهاش را ترک میکند. او سپس به دفتر یکی از وکلایش میرود و با او در مورد پروندهاش صحبتهایی میکند. وکیل او به همکاران ما گفته که چارلز از او خواسته به هر قیمتی شده بایستی در دعاوی با برادر و خواهر ناتنیاش پیروز شود. گویا این امر برای او بسیار با اهمیت بوده است. وکیل او همچنین اظهار داشته که چارلز بسیار عصبی به نظر میرسید و دائم صحبت از پیروزی به هر قیمتی میکرد. چارلز پس از دیدار با وکیلش مدتی در خیابان پرسه زده و آنگاه در فاصله ساعت 9 تا 10 بدون این که ساک و یا وسیلهای داشته باشد، در هتل بریانتری اتاق میگیرد. چارلز در ساعت یک نیمه شب هتل را ترک میکند و به اغذیهفروشی کوچکی که در نزدیکی هتل بوده، رفته است. صاحب اغذیهفروشی که به طور طبیعی به مشتریهای نیمهشب مشکوک است و از آن بیم دارد که مورد حمله و یا دستبرد قرار گیرد، به خاطر میآورد که چارلز در آن شب پیراهن سرمهای و بلوز یشمی بدون آستین چهارخانه سبز و شلوار مشکی به تن داشته است و یک ساندویچ خریداری کرده است. فروشنده به نام جرج به خاطر میآورد که چارلز کاملا شاد، پرنشاط و خندهرو بود و صمیمی رفتار میکرد؛ اما فوقالعاده مرموز و غریب به نظر میرسید. خلاصه چارلز بعد از صرف ساندویچ به هتل بازمیگردد و از منشی هتل میخواهد که ساعت 5 بامداد او را از خواب بیدار کند. منشی هتل هم همین کار را انجام میدهد. بنا به اظهارات ادوارد، منشی هتل، چارلز راس ساعت 5 صبح با همان لباسی که به هتل آمده بود، آنجا را ترک میکند. از این به بعد برای ما دیگر هیچ چیز مشخص نیست. این که چارلز کجا رفته و بعد هم چه ساعتی خود را به رودخانه پرتاب کرده است، البته پزشکی قانونی در حال بررسی است و شواهد هم حکایت از آن دارد که چارلز پس از ترک هتل سوار بر خودروی خود به کنار تپه مشرف به رودخانه رفته و خود را به داخل رودخانه پرتاب و اقدام به خودکشی نموده است. اما چرا آن شب چارلز به خانه نرفته و راهی هتل شده است؟ در پاسخ به این سوال، این فرضیه وجود دارد که چارلز دچار یک بحران روحی شده و نخواسته شب در خانه باشد یا این که او از چیزی فراری بوده است. ماموران ما در حال بررسی و تحقیق در این خصوص هستند که امیدواریم هرچه سریعتر پاسخ آن را پیدا کنیم. سروان شراینر افزود: ما از جیمز برادر او و همچنین خواهرش مینا هم بازجویی کردیم. آنها که از شنیدن این حادثه کاملا متاثر شدند، اظهار داشتند که چارلز دچار بیماری روحی بوده و گاهی دچار جنون میشده است. آنها اعلام شکایت وی را هم به بهانه ارثیه پدری ناشی از ناهنجاریهای رفتاری و بیماری روحی وی اعلام کردند. جیمز در بازجویی به ما گفت با این که چارلز رفتار مناسبی با من و خواهرم نداشت و برای این که تمام ارثیه پدرمان را بالا بکشد علیه ما شکایت کرد و به قول خودش مصمم بود که در این دعاوی پیروز شود. با همه این احوال، ما هرگز راضی به مرگ او نبودیم. ما بشدت به چارلز علاقه داشتیم و تلاش میکردیم در کنار او باشیم، اما متاسفانه چارلز بسیار مالدوست و ثروتاندوز بود و به هیچ چیز جز خودش و پول فکر نمیکرد. ازاینرو تمام علایق را زیر پا گذاشت. البته او بعد از مرگ همسرش دچار بیماری روحی شدید شد. این بیماری تا آنجا پیش رفت که منجر به مرگ او شد و وی اقدام به این کار جنونآمیز کرد و خودش را کشت.
مینا هم با تاکید بر اظهارات برادرش در تمام طول بازجویی، برادرش را یک بیمار روانی خواند و گفت: با این که چارلز به من و برادرم بسیار بد کرد و ما را از خود رنجاند، اما هرگز بدخواه او نبودیم و همواره او را دوست داشتیم و تلاش میکردیم که در کنار او باشیم. هر چند که او از ما دوری میکرد. مینا خودکشی او را طبیعی خواند و گفت: چارلز آنقدر غرق در افکار بیمار خود شده بود که دیر یا زود دست به این اقدام جنونآمیز میزد و این کار برای من که در رشته روانشناسی فارغالتحصیل شدهام، بسیار طبیعی است. البته خیلی سعی کردم به او کمک کنم، اما نه خواست و نه توانست با من و برادرم همراه باشد و از کمکهای ما استفاده کند. سروان شراینر در پایان گزارش خود گفت: اینها که عرض شد، خلاصهای از 8 ــ 9 ساعت تحقیقات ما و همکاران است. پاسخ قاطع در خصوص این که چارلز واقعا خودکشی کرده است یا نه، نیاز به زمان دارد. باید پزشکی قانونی و کارشناسان تشخیص هویت گزارش خود را اعلام کنند و ما هم تحقیقات خود را به پایان برسانیم. در همین مورد همکاران من در حال شناسایی دوستان چارلز و همچنین بازجویی از همسایهها و اقوام چارلز هستند. کمیسر چند سوال از سروان شراینر کرد آن گاه از او خواست پرونده را در اختیار وی قرار دهد. سروان شراینر هم چنین کرد. کمیسر چند دقیقهای در میان پرونده به بررسی و کنکاش پرداخت.
آیا واقعا خودکشی بوده؟ یا قتل؟
اگه قتل بوده کار کی بوده و دلیلش چیه؟
آیا واقعا خودکشی بوده؟ یا قتل؟
اگه قتل بوده کار کی بوده و دلیلش چیه؟
Challenges RS pinned «ساعت 4 بعدازظهر روز پنجم ژانویه بود. کمیسر پیتر اندرسون آماده میشد که دفتر کارش را ترک کند که از مرکز پلیس به او اطلاع داده شد، ساعاتی پیش جسد مرد 44 سالهای بنام چارلز بایرن در حاشیه رودخانه ریوری کشف شده است. در این گزارش اعلام گردید که جسد چارلز به پزشکی…»
Challenges RS
ساعت یک و نیم بعدازظهر روز پنجشنبه10آوریل بود. کمیسر مشغول صرف ناهار بود که از مرکز پلیس به او اطلاع داده شد که پیرمرد 74 سالهای به نام روبرت که یک ژنرال بلندپایه ارتشی است در باغاش در منطقه ییلاقی بورتایک به طرز وحشتناکی به قتل رسیده است. مرکز پلیس از…
جواب این پرونده
قتل کار داماد بوده: فردی که قتل رو انجام داده آشنا بوده چون سگ پارس نکرده
پس فرضیه داماد درمورد اون دو نفر ، رد گم کنی بوده
انگیزه قتل در داماد وجود داشته چون پدر زنش موافق با طلاق وی از دخترش بوده
دلایل زیاد هستن ولی این دوتا بولد بودن
قتل کار داماد بوده: فردی که قتل رو انجام داده آشنا بوده چون سگ پارس نکرده
پس فرضیه داماد درمورد اون دو نفر ، رد گم کنی بوده
انگیزه قتل در داماد وجود داشته چون پدر زنش موافق با طلاق وی از دخترش بوده
دلایل زیاد هستن ولی این دوتا بولد بودن
Challenges RS
مینا هم با تاکید بر اظهارات برادرش در تمام طول بازجویی، برادرش را یک بیمار روانی خواند و گفت: با این که چارلز به من و برادرم بسیار بد کرد و ما را از خود رنجاند، اما هرگز بدخواه او نبودیم و همواره او را دوست داشتیم و تلاش میکردیم که در کنار او باشیم. هر چند…
قتل کار خواهر برادر ناتنی بود
همچنین قصد داشتن با دیوونه جلوه دادن برادرشون ، وانمود به بی تقصیر بودن کنند درحالی که شواهد مشکوک تر از ایناس همچنان که انگیزه هم وجود داشته
همچنین قصد داشتن با دیوونه جلوه دادن برادرشون ، وانمود به بی تقصیر بودن کنند درحالی که شواهد مشکوک تر از ایناس همچنان که انگیزه هم وجود داشته