آینه میگه: تو همونی که یه روز
میخواستی خورشیدو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونهت شده
داری بیصدا تو قلبت میمیری!
میخواستی خورشیدو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونهت شده
داری بیصدا تو قلبت میمیری!
گاهی حس میکنم ممکنه از غم خفه شم و مطلقا هیچ راهی برای کم کردن اون غم نمیبینم. تو نیستی و دیگه هیچ جای این دنیا امن نیست.
Me scrolling through my photos from 5 years ago just because Google suggested a sunset picture from last week 🤡
«من خیلی کم حرف میزنم چون هیچوقت حرفی جز زندگیام نداشتهام. وقتی دیگران حرف میزنند نگران میشوم چون تمام حرفهای خوب آنان قرار است در آینده اتفاق بیفتد و من از آینده چیزی نمیفهمم. آینده موقعیتی است که تمام "شدنها" را به تعویق انداخته. آینده یعنی تاخیر. یعنی هیچوقت.»