به دردی که میکشم آگاهم ولی نمیدونم باید چی کار کنم که یه ذره هم که شده کمتر شه. همه چیز خیلی دور به نظر میرسه. و تو به مراتب گلهای تو گلدونت رو بیشتر از من دوست داشتی. ببخشید که مراقبشون نبودم. ببخشید که مراقب خودم نیستم و روز به روز بیشتر دارم تو خودم غرق میشم. همه چیز خیلی دور به نظر میرسه و باور کن دیگه هیچی ارزش تحمل زجر یک ثانیه زندگی کردن رو هم نداره.
هربار خودمو گول میزنم که حالم خوبه و همهچی اوکیه. هربار رو هم جمع میشه و به صورت بدتری برمیگرده.
«آه آدمی. زمین. زندگیها. دریا بارها. مرگ. گریههای بلند، خندههای بلند، خاموشیهای بلند، پهنههای بلند. از نو.»