به دردی که میکشم آگاهم ولی نمیدونم باید چی کار کنم که یه ذره هم که شده کمتر شه. همه چیز خیلی دور به نظر میرسه. و تو به مراتب گلهای تو گلدونت رو بیشتر از من دوست داشتی. ببخشید که مراقبشون نبودم. ببخشید که مراقب خودم نیستم و روز به روز بیشتر دارم تو خودم غرق میشم. همه چیز خیلی دور به نظر میرسه و باور کن دیگه هیچی ارزش تحمل زجر یک ثانیه زندگی کردن رو هم نداره.
هربار خودمو گول میزنم که حالم خوبه و همهچی اوکیه. هربار رو هم جمع میشه و به صورت بدتری برمیگرده.
«آه آدمی. زمین. زندگیها. دریا بارها. مرگ. گریههای بلند، خندههای بلند، خاموشیهای بلند، پهنههای بلند. از نو.»
Forwarded from کندی قدیمی
امشب از اون شباست که هروقت دیگهای بعدا حالم بد باشه قراره به خودم بگم: یادته اون شب گذشت؟ دیدی صبح شد؟ پس امشب هم میگذره برات قطعا. غصه نخور.
«شکستهبسته میگفتم پریر از حال دل چیزی
تنک شد جام فکر و من چو شیشه خرد بشکستم»
تنک شد جام فکر و من چو شیشه خرد بشکستم»