Forwarded from .
واقعا دلم برای سبز بودن تنگ شده. الان فقط خاکستریام و حس میکنم هر رنگی بهم میخوره، بلافاصله خنثی میشه.
«در بیمارستان بستری شده بود. از آنجا بیرون آمده بود. دیگر نمیخواست بلوزهای سفید را ببیند، آن بویِ سکوت را احساس کند، مایل نبود هیچ چیزی در دهان، هیچچیزی در کپلها، هیچ چیزی در رگهایش وارد کنند. ناخوش نبود، چیز دیگری بود: خسته بود. خسته از ما، خسته از گذشتهٔ خود، خسته از زندگی.»
Forwarded from Sam Beckett
Which is the greater: the pain of being away from each other, or the pain of being with each other, crying at each other beauty? I suppose the last is the greater, otherwise we would of given up all hope of ever being anything else but miserable.
The Smeralinda's Billet Doux
[More Pricks than kicks]
The Smeralinda's Billet Doux
[More Pricks than kicks]
Forwarded from Tented
کاری که همیشه خوب بلد بودم و یادم نمیره، غرق شدنه. تا یجایی فکر میکردم چیزایی هست که توشون خوبم ولی الان بنظرم همیشه همون غرق شدنه بوده. همیشه همینجوری زیر بار همهچیز فقط نگاه میکنم و بیشتر فرو میرم تا آخرش با همهی اون باری که متحمل شدم یکی بشم. اینجوری هم نیست که شنا کردنو بلد نباشم. فقط از وقتی یادمه سعی میکردم به سطح آب نرسم چون خودم رو آدم خوبی نمیدونستم. هنوزم آدم خوبی نیستم ولی اینبار بهونهام فقط خستگیه. جونم داره در میاد.