همهٔ اون شبهایی که اینجا نوشتم «دیگه نمیتونم، دیگه نمیخوام، و و و...» گذشتند. صبح شدند یا نه رو نمیدونم. ولی گذشتند.
آخرین نامه
@Kafiha
«ببخش اگه نبودم اونی که میخواستی. دوست داشتم باشم؛ بلد نبودم.»
سخت داره میگذره. خیلی سخت.
نفس کشیدن سخته، بیدار موندن سخته، دوست داشتن سخته، حس کردن سخته. شاید تنها راهی که دیگه آدم احساس بدی نکنه اینه که دیگه اصلا احساسی نکنه.
یادم میاد وقتی رو که برام آرزو کردی هیچوقت دلم نشکنه؛ پشتم گرم شد و از همون موقع انگار قلبم از سنگ.
نفس کشیدن سخته، بیدار موندن سخته، دوست داشتن سخته، حس کردن سخته. شاید تنها راهی که دیگه آدم احساس بدی نکنه اینه که دیگه اصلا احساسی نکنه.
یادم میاد وقتی رو که برام آرزو کردی هیچوقت دلم نشکنه؛ پشتم گرم شد و از همون موقع انگار قلبم از سنگ.
هر ثانیه و هر لحظه دارم اذیت میشم. چیزهایی که برای آدما بدیهی و سادهست برای من سخته. مدام میخوام فرار کنم. کاش میشد فرار کنم و همهچیز رو از نو شروع کنم.
Forwarded from مُصَيِّب گردوهاي من كجان؟ (Ghazaleh 𓃴)
در نهایت خواب است که انسان را نجات میدهد.
Forwarded from countess dracula
آرزو میکردم حداقل تو خوشحال باشی. من هیچوقت نمیتونستم معنی خوشحال بودن رو بفهمم، اما امیدوار بودم حداقل تو یه جایی از زندگیت حس کنی از شدت خوشحالی داری از زمین کنده میشی؛ که بدنت به اندازهی سرخوشیای که حس میکنی، جا نداره. امیدوار بودم اون ثانیهها رو محکم توی مشتت مچاله کنی تا بعداً بهم نشون بدی. ولی فکر کنم فایدهای نداشت. من خیلی بیشتر از این حرفها دور شده بودم.