پسر: آره—مامان،من بابت چيزی كه اصلا به دردم نميخوره، خيلي چيزها رو از دست دادم.
مادر: چه چيزهايي رو؟
پسر:خودمو—مامان، من نميدونم تو اين دنيا چيكاره م.
"از نمایشنامه چشم هاي بسته از خواب"
مادر: چه چيزهايي رو؟
پسر:خودمو—مامان، من نميدونم تو اين دنيا چيكاره م.
"از نمایشنامه چشم هاي بسته از خواب"
بعضی وقتها حتی نفس کشیدن هم سخت میشه، همه چیز پاشو میذاره روی گلوت و اینقدر فشار میده تا گذشتت رو عوق بزنی...
یه گوشه رهاش کنی و بدون اینکه یادت باشه کی هستی و از کجا اومدی مثل یک مرده متحرک زندگی کنی و تظاهر کنی همچی درست همونجوریه که باید باشه...
یه گوشه رهاش کنی و بدون اینکه یادت باشه کی هستی و از کجا اومدی مثل یک مرده متحرک زندگی کنی و تظاهر کنی همچی درست همونجوریه که باید باشه...
« زنده بودم، شايد.
حتا كم كم داشتم احساس مى كردم كه نيكى بلان هستم. جمله اى كوتاه از اريك كوتس را زير لب زمزمه كردم.
جهنم چيزى است كه خودت خلقش مى كنى.»
حتا كم كم داشتم احساس مى كردم كه نيكى بلان هستم. جمله اى كوتاه از اريك كوتس را زير لب زمزمه كردم.
جهنم چيزى است كه خودت خلقش مى كنى.»
"داری میگی افسردگی شدید داشت، درسته؟
فکر میکنم چیزی فراتر از افسردگی بود، مرگ رو میپسندید. برام ساعتها از مرگ میگفت، میگفت تجربهش کرده و هیچ چیز سختی دربارهش نیست. یه استراحت عمیق و طولانیه، فقط یه خداحافظی طولانیه با وجود داشتن."
فکر میکنم چیزی فراتر از افسردگی بود، مرگ رو میپسندید. برام ساعتها از مرگ میگفت، میگفت تجربهش کرده و هیچ چیز سختی دربارهش نیست. یه استراحت عمیق و طولانیه، فقط یه خداحافظی طولانیه با وجود داشتن."
"ما همیشه نمیتونیم آدم هارو کنار خودمون نگه داریم، اونا مثل عروسک مورد علاقه مون یا عکس های خاک خورده توی آلبوم نیستن که همیشه کنارمون بمونن، اونا متعلق به ما نیستن. آدما ها آدمن و یه روزی به همون راحتی که اومدن، خواهند رفت"
اگر نتونی احساس پوچی و خلأ درونت رو پر کنی و همهی اتفاقات نامتعادل و شکننده ای که پشت سره هم تکرار میشن رو احساس کنی چیکار میکنی؟
به کدوم نقطه تاریک ذهنت پناه میبری؟ راه برگشتی برای خودت میذاری؟
یا خودت به انتخاب خودت همه راه های برگشت به روشنایی رو تخریب میکنی؟
به کدوم نقطه تاریک ذهنت پناه میبری؟ راه برگشتی برای خودت میذاری؟
یا خودت به انتخاب خودت همه راه های برگشت به روشنایی رو تخریب میکنی؟
"Delphina: Sometime I wonder if there's point.
Arthur: A point?
Delphina: Of this, of me, of this nothingness that I'm supposedly living."
Arthur: A point?
Delphina: Of this, of me, of this nothingness that I'm supposedly living."