« زنده بودم، شايد.
حتا كم كم داشتم احساس مى كردم كه نيكى بلان هستم. جمله اى كوتاه از اريك كوتس را زير لب زمزمه كردم.
جهنم چيزى است كه خودت خلقش مى كنى.»
حتا كم كم داشتم احساس مى كردم كه نيكى بلان هستم. جمله اى كوتاه از اريك كوتس را زير لب زمزمه كردم.
جهنم چيزى است كه خودت خلقش مى كنى.»
"داری میگی افسردگی شدید داشت، درسته؟
فکر میکنم چیزی فراتر از افسردگی بود، مرگ رو میپسندید. برام ساعتها از مرگ میگفت، میگفت تجربهش کرده و هیچ چیز سختی دربارهش نیست. یه استراحت عمیق و طولانیه، فقط یه خداحافظی طولانیه با وجود داشتن."
فکر میکنم چیزی فراتر از افسردگی بود، مرگ رو میپسندید. برام ساعتها از مرگ میگفت، میگفت تجربهش کرده و هیچ چیز سختی دربارهش نیست. یه استراحت عمیق و طولانیه، فقط یه خداحافظی طولانیه با وجود داشتن."
"ما همیشه نمیتونیم آدم هارو کنار خودمون نگه داریم، اونا مثل عروسک مورد علاقه مون یا عکس های خاک خورده توی آلبوم نیستن که همیشه کنارمون بمونن، اونا متعلق به ما نیستن. آدما ها آدمن و یه روزی به همون راحتی که اومدن، خواهند رفت"
اگر نتونی احساس پوچی و خلأ درونت رو پر کنی و همهی اتفاقات نامتعادل و شکننده ای که پشت سره هم تکرار میشن رو احساس کنی چیکار میکنی؟
به کدوم نقطه تاریک ذهنت پناه میبری؟ راه برگشتی برای خودت میذاری؟
یا خودت به انتخاب خودت همه راه های برگشت به روشنایی رو تخریب میکنی؟
به کدوم نقطه تاریک ذهنت پناه میبری؟ راه برگشتی برای خودت میذاری؟
یا خودت به انتخاب خودت همه راه های برگشت به روشنایی رو تخریب میکنی؟
"Delphina: Sometime I wonder if there's point.
Arthur: A point?
Delphina: Of this, of me, of this nothingness that I'm supposedly living."
Arthur: A point?
Delphina: Of this, of me, of this nothingness that I'm supposedly living."
And that's the most frustrating thing about depression. It isn't always something you can fight back against with hope. It isn't even something-it's nothing. And you can't combat nothing. You can't fill it up. You can't cover it. It's just there, pulling the meaning out of everything. That being the case, all the hopeful, proactive solutions stat to sound completely insane in contrast to the scope of the problem.