“God, is this all it is, the ricocheting down the corridor of laughter and tears? Of self-worship and self-loathing? Of glory and disgust?”
— The Unabridged Journals of Sylvia Plath, July 1950 - July 1953
— The Unabridged Journals of Sylvia Plath, July 1950 - July 1953
“I swear from the bottom of my heart I want to be healed. I want to be like other men, not this outcast whom nobody wants.”
E. M. Foster
E. M. Foster
Pretty sure persian poetry is the one thing that no translation could ever do any justice to.
«یرما، اینجا سرزمین تلخی هاست. سرزمین حسرت ها. اینجا رویاها زود از یاد همه میرن. اینجا فردا همین امروزه. دیروزی هم نداره. یرما، اینجا باید به خیلی چیزها تن داد. اینجا سرزمین تن دادنهاست. یا باید به همه چی تن بدی یا باید بذاری و بگذری. من دارم میرم، یرما، چون بلد نیستم اینجا چه جوری باید زندگی کنم. تو میدونی اینجا چهجوری باید زندگی کرد؟»
A stew of anger and frustration boils in the hearth of your soul, begging to be spoken. Yet all you do is write. Why don't you ever speak?
-sunday morning-
-sunday morning-
Honey pie
Vladimir the pianist by Agnese Guido // Glenn Gould by Yousuf Karsh 1957
"The Gross Clinic", 1875 Carvaggio
when charles bukowski said, "and when nobody wakes you up in the morning, and when nobody waits for you at night, and when you can do whatever you want. what do you call it, freedom or loneliness?"
Not much music left inside us for life to dance to. Our youth has gone to the ends of the earth to die in the silence of the truth. And where, I ask you, can a man escape to, when he hasn’t enough madness left inside him? The truth is an endless death agony. The truth is death. You have to choose: death or lies. I’ve never been able to kill myself.
- Louis Ferdinand Céline
- Louis Ferdinand Céline
«هرگز هیچ نویسنده ای به اندازهی سلین در رابطه با خواننده تا این حد صراحت و حتی خشونت سازمان یافتهی مداوم به خرج نداده است، خشونتی که نقشی اساسی در برقراری رابطه ای کاملاً تازه و بسیار بار آور با خواننده دارد و عجیب آنکه در نهایت عمیقاً هم عاطفی میشود.»
«همچون مرگ که دیگر نه یک نقطه، که یک سیلان است: «کسانی هستند که از بیستسالگی شروع به جانکندن میکنند»، و شاید به همین دلیل هم این مرگ-شدت میتواند خصلتی ایجابی بیابد از سنخ لذت: «از مرگ هم کیفاش بیشتر بود». در همین تقاطع شدتهاست که مرگی که گریبان راوی را ول نمیکند مصادف است با لحظاتی که طی آنها حس زندگی در راوی زیاد میشود تا او را برساند به تجربهای دستنیافتنی: «نه زندهی زنده هستم و نه مردهی مرده» و به این ترتیب راوی بتواند جریان ابدیت را در خودش حس کند.»
_زیستن مرگ: بوف کور و بنبست اتصالات متن
_زیستن مرگ: بوف کور و بنبست اتصالات متن
“I’ve looked into myself and discovered that I want raw, bloody life, and the occult meaning is so intense that it has light.”
—Clarice Lispector, The Stream of Life
—Clarice Lispector, The Stream of Life
تنها دستاورد من به عنوان یک بزرگسال تا الان،
کنار اومدن با بحران وجودی، اختلالات خلقی و انزوای اجتماعی بوده. چطور؟ فقط شروع کردم به پذیرفتن این حقیقت که همهچیز در قالب یک طنز بیمارگونه جریان داره. کمدی سیاهی که علاوه بر برانگیختن اندوه درونی، خندهدار هم هست. پس تنها کاری که لازمه انجام بدم زنده موندنه. زنده موندن و خندیدن. همون خنده های هیستریکی که مطمئنم همگی باهاش آشنایید.
کنار اومدن با بحران وجودی، اختلالات خلقی و انزوای اجتماعی بوده. چطور؟ فقط شروع کردم به پذیرفتن این حقیقت که همهچیز در قالب یک طنز بیمارگونه جریان داره. کمدی سیاهی که علاوه بر برانگیختن اندوه درونی، خندهدار هم هست. پس تنها کاری که لازمه انجام بدم زنده موندنه. زنده موندن و خندیدن. همون خنده های هیستریکی که مطمئنم همگی باهاش آشنایید.
“I had only one desire: to leave, to walk, to die, whatever. I wanted to get away, never come back, disappear, melt away into the forest, the clouds, no longer have memories, forget, forget.”
—Ágota Kristóf, Yesterday
—Ágota Kristóf, Yesterday