Anonymous Person
Here Goes Nothing - Steve Toltz.epub
Angus,’ he said, ‘I think that we’re meant for each other in this exact way.’ Owen smiled unpleasantly and put his arm around my shoulder, as if trying to make murder a convivial experience. ‘Just as everyone has a soulmate, one person meant to love, maybe everyone has a deathmate—the person they are meant to kill.’
Distances, misunderstandings and spaces in between can cause wide cracks that you cannot fill up anymore so you gotta let go.
That's what I told myself. Some people come into your life, make it special while it lasts and then go away. Doesn't mean that the time we had was any less special.
Someday you’ll look back and smile on those memories you made together, but for now, let go.
That's what I told myself. Some people come into your life, make it special while it lasts and then go away. Doesn't mean that the time we had was any less special.
Someday you’ll look back and smile on those memories you made together, but for now, let go.
"It's just another human being, from the billions in this world, laughing" I tell myself but my heart beats like an orchestra in a welcoming festival of the long lost king.
برانژه: اگه بگیم دکور، میشه یک چیز سطحی، یک چیز زیبایی شناختی، مگه اینکه، چطور بگم، یک دکوری باشه، یک فضایی باشه، که به یک نیاز درونی ربط داشته باشه، نیازی که به نوعی فوران یا تداوم دنیای درون آدم باشه.
آرشیتکت: میفهمم، میفهمم...
آرشیتکت: میفهمم، میفهمم...
برانژه: فقط، برای اینکه این دنیای درون آدم بتونه فوران کنه، نیاز به یک کمک بیرونی داره. به یک نوع نور هستی دار، نوعی نور فیزیکی جهانی که از نظر عینی جدیده. باغچهها، آسمون آبی، و بهاری که با دنیای درون آدم ارتباط دارن، و اون بهار باعث میشه که دنیای درون، خودش رو بفهمه، بهاری که ترجمه و طلایه اون دنیا باشه، با آینه هایی باشه که لبخند اون جهان درونی توش منعکس بشه... بتونه توش خودش رو دوباره پیدا کنه و بگه: این هم چیزی که درواقع هستم و یادم رفته بود، موجودی خندان در دنیایی خندان.
یعنی در واقع، جهان بیرونی و جهان درونی اصطلاحات درستی نیستن. مرزی ندارن؛ یک تکان نخستینی هست که، البته، از خود ماست، و موقعی که این تکان نتونه بروز بیرونی داشته باشه، نتونه بهطور عینی تحقق پیدا کنه، وقتی توافق کاملی بین من درون آدم با من بیرونش نباشه، فاجعهست. تناقضی جهانیه. شکستگیه.
آرشیتکت: (سرش را میخاراند.) چه اصطلاحاتی! زبونمون یکی نیست.
یعنی در واقع، جهان بیرونی و جهان درونی اصطلاحات درستی نیستن. مرزی ندارن؛ یک تکان نخستینی هست که، البته، از خود ماست، و موقعی که این تکان نتونه بروز بیرونی داشته باشه، نتونه بهطور عینی تحقق پیدا کنه، وقتی توافق کاملی بین من درون آدم با من بیرونش نباشه، فاجعهست. تناقضی جهانیه. شکستگیه.
آرشیتکت: (سرش را میخاراند.) چه اصطلاحاتی! زبونمون یکی نیست.
برانژه: سالهای ساله برف کثیف، بادی گزنده، آبو هوایی دشمن خوی با ابنای بشر... خیابون هایی، خونه هایی و درکل مکان هایی پر از آدم نه خوشبخت نه بدبخت، آدمهایی که زشتن چون نه زشتن نه زیبا، موجوداتی به شکل غمانگیزی خنثی، نوستالژیک هایی فاقد نوستالژی، موجوداتی که گویی نا آگاهن و ناآگاهانه، از زنده بودن خودشون در رنجن.
اما من بر درد زندگی واقف بودم. شاید چون زیرک ترم، یا برعکس، کودن ترم، بی خردتر، نه چندان نستوه، نه چندان صبور. این عیبه؟ یا حسنه؟
اما من بر درد زندگی واقف بودم. شاید چون زیرک ترم، یا برعکس، کودن ترم، بی خردتر، نه چندان نستوه، نه چندان صبور. این عیبه؟ یا حسنه؟