"It's just another human being, from the billions in this world, laughing" I tell myself but my heart beats like an orchestra in a welcoming festival of the long lost king.
برانژه: اگه بگیم دکور، میشه یک چیز سطحی، یک چیز زیبایی شناختی، مگه اینکه، چطور بگم، یک دکوری باشه، یک فضایی باشه، که به یک نیاز درونی ربط داشته باشه، نیازی که به نوعی فوران یا تداوم دنیای درون آدم باشه.
آرشیتکت: میفهمم، میفهمم...
آرشیتکت: میفهمم، میفهمم...
برانژه: فقط، برای اینکه این دنیای درون آدم بتونه فوران کنه، نیاز به یک کمک بیرونی داره. به یک نوع نور هستی دار، نوعی نور فیزیکی جهانی که از نظر عینی جدیده. باغچهها، آسمون آبی، و بهاری که با دنیای درون آدم ارتباط دارن، و اون بهار باعث میشه که دنیای درون، خودش رو بفهمه، بهاری که ترجمه و طلایه اون دنیا باشه، با آینه هایی باشه که لبخند اون جهان درونی توش منعکس بشه... بتونه توش خودش رو دوباره پیدا کنه و بگه: این هم چیزی که درواقع هستم و یادم رفته بود، موجودی خندان در دنیایی خندان.
یعنی در واقع، جهان بیرونی و جهان درونی اصطلاحات درستی نیستن. مرزی ندارن؛ یک تکان نخستینی هست که، البته، از خود ماست، و موقعی که این تکان نتونه بروز بیرونی داشته باشه، نتونه بهطور عینی تحقق پیدا کنه، وقتی توافق کاملی بین من درون آدم با من بیرونش نباشه، فاجعهست. تناقضی جهانیه. شکستگیه.
آرشیتکت: (سرش را میخاراند.) چه اصطلاحاتی! زبونمون یکی نیست.
یعنی در واقع، جهان بیرونی و جهان درونی اصطلاحات درستی نیستن. مرزی ندارن؛ یک تکان نخستینی هست که، البته، از خود ماست، و موقعی که این تکان نتونه بروز بیرونی داشته باشه، نتونه بهطور عینی تحقق پیدا کنه، وقتی توافق کاملی بین من درون آدم با من بیرونش نباشه، فاجعهست. تناقضی جهانیه. شکستگیه.
آرشیتکت: (سرش را میخاراند.) چه اصطلاحاتی! زبونمون یکی نیست.
برانژه: سالهای ساله برف کثیف، بادی گزنده، آبو هوایی دشمن خوی با ابنای بشر... خیابون هایی، خونه هایی و درکل مکان هایی پر از آدم نه خوشبخت نه بدبخت، آدمهایی که زشتن چون نه زشتن نه زیبا، موجوداتی به شکل غمانگیزی خنثی، نوستالژیک هایی فاقد نوستالژی، موجوداتی که گویی نا آگاهن و ناآگاهانه، از زنده بودن خودشون در رنجن.
اما من بر درد زندگی واقف بودم. شاید چون زیرک ترم، یا برعکس، کودن ترم، بی خردتر، نه چندان نستوه، نه چندان صبور. این عیبه؟ یا حسنه؟
اما من بر درد زندگی واقف بودم. شاید چون زیرک ترم، یا برعکس، کودن ترم، بی خردتر، نه چندان نستوه، نه چندان صبور. این عیبه؟ یا حسنه؟
It’s with you constantly, a dark companion shadowing your steps, but still finds ways of jumping out from around corners to overwhelm you all over again.
It scabs over, and then something tears it open again. Eventually, it becomes a scar, but if you touch it, you’ll always feel the echo of that pain.
It leaves a hole. You may find other people. But you’ll never find one that replaces the person you’ve lost.
Honey pie
Note to self 2 Nobody till now has ever defeated death. It comes to you one day. No matter how hard you try to avoid it, you can't escape from death. why so hurry?
Note to self 3
You isolated yourself around an invisible wall and it’s not healthy. If you keep bottling up like this eventually you will explode and it will not be fun.
You isolated yourself around an invisible wall and it’s not healthy. If you keep bottling up like this eventually you will explode and it will not be fun.
Flowers will still grow in your garden, even though you are a horrible person.