مسافرنامه - شاهرخ مسکوب.pdf
2.1 MB
«مسافرنامه» غمانگیزترین روایت مسکوب از «خود» است؛ پر از ترس و خستگی و ملال و دلمردگی و تنهایی و درگیر شدن با همه تلخی درون خود است. کل این ناداستان سفر هفتگی مسکوب از پاریس به لندن برای آموزش ادبیات در مرکز اسماعیلیه است. در این راه دیگر خبری از مسکوب خوشبین روزهای نزدیک به انقلاب نیست، اینجا مسکوب تنها و دلمرده و سرگردان است و در خستهترین و فرسایشیترین روزهای زندگیاش به دنبال معاش میدود، به قول خودش الکی زنده است و برای هیچ دست و پا میزند. بینظیرترین بخش مسافرنامه شاید آنجایی است که از دستها در هواپیما میگوید و به یاد دستهای دوستی [دکتر علیپور] در ایران میافتد که پسرش را اعدام کرده بودند و نمیدانست با دستهایش چه کند. میگفت این پسر میوه عمر من است، نمیخواست به میوه عمرش بشاشند. میدانست مردهشورها از نفرت یا ترس مرده را نمیشورند، روی آن میشاشند. علیپور پسرش را گرفت و با دستهای خودش شست و کفن کرد و به خاک سپرد در باغچه حیاط، پای درخت و زیر باران آسمان. علیپور مازندارانی است، پسرش را در همان جا کشتند، خودش هم دیگر همان جا مردنی است.»