مسافرنامه - شاهرخ مسکوب.pdf
2.1 MB
«مسافرنامه» غمانگیزترین روایت مسکوب از «خود» است؛ پر از ترس و خستگی و ملال و دلمردگی و تنهایی و درگیر شدن با همه تلخی درون خود است. کل این ناداستان سفر هفتگی مسکوب از پاریس به لندن برای آموزش ادبیات در مرکز اسماعیلیه است. در این راه دیگر خبری از مسکوب خوشبین روزهای نزدیک به انقلاب نیست، اینجا مسکوب تنها و دلمرده و سرگردان است و در خستهترین و فرسایشیترین روزهای زندگیاش به دنبال معاش میدود، به قول خودش الکی زنده است و برای هیچ دست و پا میزند. بینظیرترین بخش مسافرنامه شاید آنجایی است که از دستها در هواپیما میگوید و به یاد دستهای دوستی [دکتر علیپور] در ایران میافتد که پسرش را اعدام کرده بودند و نمیدانست با دستهایش چه کند. میگفت این پسر میوه عمر من است، نمیخواست به میوه عمرش بشاشند. میدانست مردهشورها از نفرت یا ترس مرده را نمیشورند، روی آن میشاشند. علیپور پسرش را گرفت و با دستهای خودش شست و کفن کرد و به خاک سپرد در باغچه حیاط، پای درخت و زیر باران آسمان. علیپور مازندارانی است، پسرش را در همان جا کشتند، خودش هم دیگر همان جا مردنی است.»
And you really will have to make it through that violent, metaphysical, symbolic storm. No matter how metaphysical or symbolic it might be, make no mistake about it: it will cut through flesh like a thousand razor blades. People will bleed there, and you will bleed too. Hot, red blood. You’ll catch that blood in your hands, your own blood and the blood of others. And once the storm is over you won’t remember how you made it through, how you managed to survive. You won’t even be sure, in fact, whether the storm is really over. But one thing is certain. When you come out of the storm you won’t be the same person who walked in. That’s what this storm’s all about.
-Haruki Murakami, Kafka on the Shore .
-Haruki Murakami, Kafka on the Shore .