صحنه؟ یه گودال لجنِ نمایشی.
شکسپیر؟ فقط یه دلالِ کلمات مرده.
ارکسترا مینوازه؟ سگها دارن ناله میکنن.
اون وسط، یه نفر میشکافه، خون میپاشه. این تنها رنگِ راسته. قتل! پایان نمایش مسخره.
تماشاگرها دست میزنن... برای دفن خودشون. همین.
شکسپیر؟ فقط یه دلالِ کلمات مرده.
ارکسترا مینوازه؟ سگها دارن ناله میکنن.
اون وسط، یه نفر میشکافه، خون میپاشه. این تنها رنگِ راسته. قتل! پایان نمایش مسخره.
تماشاگرها دست میزنن... برای دفن خودشون. همین.
The Number of the Beast (1998 Remaster)
Iron Maiden
کابوس ۶۶۶ یک تریلر متال کلاسیک!
این آهنگ اساساً یک گزارش دست اول از یک کابوس وحشتناک است که گویا بروس دیکنسون دیده بوده.
آهنگ به شکلی هنرمندانه از نمادهای اصلی مذهبی (مانند ۶۶۶) بهره میبرد تا ترس عمومی از ناشناختهها و آخرالزمان را فعال کند. این فقط یک روایت نیست، یک بازی ماهرانه با تابوهای فرهنگی است. لیریکها تلاشی برای به تصویر کشیدن درگیری روانی انسان است؛ لحظهای که فرد در مقابل وسوسه تسلیم میشود و حس میکند کنترلی بر روحش ندارد.
موفقیت عظیم آهنگ، بزرگترین کنایه آن بود. آیرون میدن با اجرای این "محتوای شیطانی" دقیقاً همان چیزی را به شهرت رساند که مخالفانش از آن وحشت داشتند، و این خود یک بیانیه علیه تعصب محسوب میشود.
@coldbutgold
این آهنگ اساساً یک گزارش دست اول از یک کابوس وحشتناک است که گویا بروس دیکنسون دیده بوده.
آهنگ به شکلی هنرمندانه از نمادهای اصلی مذهبی (مانند ۶۶۶) بهره میبرد تا ترس عمومی از ناشناختهها و آخرالزمان را فعال کند. این فقط یک روایت نیست، یک بازی ماهرانه با تابوهای فرهنگی است. لیریکها تلاشی برای به تصویر کشیدن درگیری روانی انسان است؛ لحظهای که فرد در مقابل وسوسه تسلیم میشود و حس میکند کنترلی بر روحش ندارد.
موفقیت عظیم آهنگ، بزرگترین کنایه آن بود. آیرون میدن با اجرای این "محتوای شیطانی" دقیقاً همان چیزی را به شهرت رساند که مخالفانش از آن وحشت داشتند، و این خود یک بیانیه علیه تعصب محسوب میشود.
@coldbutgold
دوشنبه یک روز نیست؛ یک ضایعه است، یک تومور بدخیم که در شکم هفته رشد میکند و هیچ راهی برای بریدنش نیست.
هیچ کس هیچ کس دیگر را واقعاً نمیبیند. ما کوریم فقط همدیگر را لمس میکنیم تا مطمئن شویم هنوز گوشت و استخوان داریم هنوز میتوانیم درد بکشیم. این همان چیزی است که به آن میگوییم ارتباط. یک شب سرد دیگر در کنار یک روح آشفته دیگر. و صبح دوباره باید از این پوسته بیرون بیایی و وانمود کنی که این اشتراک لحظهای موهوم ارزش ادامه دادن دارد
امروز آخرین روزیه که دامن گلگلیم رو میپوشم و روی چمن های سبز میشینم. آدم چرا دامن گلگلی میپوشه؟ برای اینکه به دنیا بگه: ببین! این یه پارچهی احمقانه و شادیه، میدونم که هیچ ربطی به وضعیت جهان نداره، اما دارم میپوشمش تا لج تو در بیاد.
این پارچههای احمقانه، تنها سند معتبری بودن که ثابت میکردن هنوز یه درصد شانس هست که زندگی یه کمدی سادهلوحانه باشه نه یک تراژدیِ مطلقاً مزخرف. حالا باید برگردیم به لباس های زمستونی، لباسهایی که با تمام وجود فریاد میزنن: بله، من میدونم که هیچ چیز درست پیش نمیره و این فقط یه جور خودکشی تدریجی کمد لباس محسوب میشه. تمام اون گلها هم فقط یه دروغ بصری بودن. خلاص.
حالا که باید بزارمش کنار، حس میکنم اعتراف کردم که دنیا بالاخره زورش چربید. رفتن دامن گلگلی مثل پایان یه کودتای کوچولوئه. دوباره برمیگردم به لباسهایی که با واقعیت سازگارن. یعنی: زندگی هیچچیزی نیست، فقط یه تکرار کسالتبار.
این پارچههای احمقانه، تنها سند معتبری بودن که ثابت میکردن هنوز یه درصد شانس هست که زندگی یه کمدی سادهلوحانه باشه نه یک تراژدیِ مطلقاً مزخرف. حالا باید برگردیم به لباس های زمستونی، لباسهایی که با تمام وجود فریاد میزنن: بله، من میدونم که هیچ چیز درست پیش نمیره و این فقط یه جور خودکشی تدریجی کمد لباس محسوب میشه. تمام اون گلها هم فقط یه دروغ بصری بودن. خلاص.
حالا که باید بزارمش کنار، حس میکنم اعتراف کردم که دنیا بالاخره زورش چربید. رفتن دامن گلگلی مثل پایان یه کودتای کوچولوئه. دوباره برمیگردم به لباسهایی که با واقعیت سازگارن. یعنی: زندگی هیچچیزی نیست، فقط یه تکرار کسالتبار.