sunny days, high clear sky, slightly warm river water, ripe fruits, rich colors around, grass underfoot...=]
Anastasia
Slash
اون نوری که میدرخشه، اسمش آناستازیاست، نه یه زن، نه یه رؤیا، بلکه وسوسهای که نجات میده و همزمان میسوزونه.
راوی عاشق اون نورهست، ولی هر قدم نزدیکتر، دردناکتر میشه؛ تا آخر میفهمه اون نجات از بیرون نمیاد، از درونشه.
«آناستازیا» همون تیکهی طلاییِ روح آدمه که زخمیه، همون درد قشنگی که نمیخوای خوب بشه.
راوی عاشق اون نورهست، ولی هر قدم نزدیکتر، دردناکتر میشه؛ تا آخر میفهمه اون نجات از بیرون نمیاد، از درونشه.
«آناستازیا» همون تیکهی طلاییِ روح آدمه که زخمیه، همون درد قشنگی که نمیخوای خوب بشه.
I am my own fever and my only cure; the world is merely an audience to the performance.
اگه جیم موریسون الان بود، شاید وسط همین پاییز مزخرف که هنوز بوی گرما میده، قدم میزد با پیراهن باز و حال خراب.
میگفت: «حتی فصلها هم دیگه نمیدونن کی باید بمیرن.»
میگفت: «حتی فصلها هم دیگه نمیدونن کی باید بمیرن.»