sunny days, high clear sky, slightly warm river water, ripe fruits, rich colors around, grass underfoot...=]
Anastasia
Slash
اون نوری که میدرخشه، اسمش آناستازیاست، نه یه زن، نه یه رؤیا، بلکه وسوسهای که نجات میده و همزمان میسوزونه.
راوی عاشق اون نورهست، ولی هر قدم نزدیکتر، دردناکتر میشه؛ تا آخر میفهمه اون نجات از بیرون نمیاد، از درونشه.
«آناستازیا» همون تیکهی طلاییِ روح آدمه که زخمیه، همون درد قشنگی که نمیخوای خوب بشه.
راوی عاشق اون نورهست، ولی هر قدم نزدیکتر، دردناکتر میشه؛ تا آخر میفهمه اون نجات از بیرون نمیاد، از درونشه.
«آناستازیا» همون تیکهی طلاییِ روح آدمه که زخمیه، همون درد قشنگی که نمیخوای خوب بشه.
I am my own fever and my only cure; the world is merely an audience to the performance.
اگه جیم موریسون الان بود، شاید وسط همین پاییز مزخرف که هنوز بوی گرما میده، قدم میزد با پیراهن باز و حال خراب.
میگفت: «حتی فصلها هم دیگه نمیدونن کی باید بمیرن.»
میگفت: «حتی فصلها هم دیگه نمیدونن کی باید بمیرن.»
تمدن؟ دروغیه که بوی شاش میده ولی با ادکلن پوشوندنش. فرهنگ؟ واکس کفش برای چکمه قاتلا. یه مشت قانون تا مردم یادشون بره چه حیوونای قشنگی بودن. میگن انسان خودش رو بازنویسی میکنه، نه عزیزم، خط میزنه خودشو، جاهای مهمش رو سانسور میکنه تا تو صف وایسته، نون بخره یا استخدام شه.
غریزه مرده؟ نه، فقط با کراوات خفهش کردن.
تکهمسری؟ همون زندانی که با گل و امضا ساختن. تمدنم یعنی میل رو لای سیمخاردار پیچیدن و گفتن بیاید اینم انسانیت و آگاهی.
طبیعتم هنوز همون بیرونه، داره میخنده به ما که تو آپارتمان، با چراغ مطالعه، کتاب میخونیم و وانمود میکنیم انسان شدیم.
غریزه مرده؟ نه، فقط با کراوات خفهش کردن.
تکهمسری؟ همون زندانی که با گل و امضا ساختن. تمدنم یعنی میل رو لای سیمخاردار پیچیدن و گفتن بیاید اینم انسانیت و آگاهی.
طبیعتم هنوز همون بیرونه، داره میخنده به ما که تو آپارتمان، با چراغ مطالعه، کتاب میخونیم و وانمود میکنیم انسان شدیم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
You don’t fix girls like them; you dance with their demons, kiss their wars, and call it love before it kills you.