"If you asked me who I am, the only answer i could give with any certainty would be my name. For the rest: my loves, my hates, down even to my deepest desires, i can no longer say whether these emotions are my own or stolen from those i once so desperately wished to be"
Forwarded from L'Étranger (Prds)
The Soul selects her own Society Then shuts the Door
_Emily Dickinson
_Emily Dickinson
“I start a picture and I finish it. I don't think about art while I work. I try to think about life.”
-Jean-Michel Basquiat (December 22, 1960 – August 12, 1988).
-Jean-Michel Basquiat (December 22, 1960 – August 12, 1988).
When kafka said "all the love in the world is useless when there is total lack of understanding" and when richard siken said “if you love me, you don’t love me in a way I understand.”
not even heaven is far enough to make me forget her big birthday
Rest in peace dearest friend.
Rest in peace dearest friend.
ای کاش مرده به دنیا میآمدم! هرگز نفس نمیکشیدم و روشنایی را نمیدیدم؛ زیرا در عالم مرگ، شروران مزاحمتی به وجود نمیآورند و خستگان میآرامند. در آنجا حتی زندانیان هم راحتند و فریاد زندانبان آنان را آزار نمیدهد. در آنجا فقیر و غنی یکسانند و غلام از دست اربابش آزاد است.
چرا باید نور زندگی به کسانی که در بدبختی و تلخکامی به سر میبرند بتابد و چرا کسانی که آرزوی مردن دارند و مرگشان فرا نمیرسد و مثل مردمی که در پی گنج هستند به دنبال مرگ میگردند، زنده بمانند؟ چه سعادت بزرگی است وقتی که سرانجام مرگ را در آغوش میکشند! چرا نور زندگی بر کسی میتابد که چارهای ندارد و خدا درهای امید را به رویش بسته است؟ خوراک من غصه است، و آه و ناله مانند آب از وجودم جاری است. چیزی که همیشه از آن میترسیدم بر سرم آمده است. آرامش و راحتی ندارم و رنجهای مرا پایانی نیست.
«ایوب، باب سوم»
چرا باید نور زندگی به کسانی که در بدبختی و تلخکامی به سر میبرند بتابد و چرا کسانی که آرزوی مردن دارند و مرگشان فرا نمیرسد و مثل مردمی که در پی گنج هستند به دنبال مرگ میگردند، زنده بمانند؟ چه سعادت بزرگی است وقتی که سرانجام مرگ را در آغوش میکشند! چرا نور زندگی بر کسی میتابد که چارهای ندارد و خدا درهای امید را به رویش بسته است؟ خوراک من غصه است، و آه و ناله مانند آب از وجودم جاری است. چیزی که همیشه از آن میترسیدم بر سرم آمده است. آرامش و راحتی ندارم و رنجهای مرا پایانی نیست.
«ایوب، باب سوم»