🥀🌹Dancing with the devil – Telegram
🥀🌹Dancing with the devil
183 subscribers
240 photos
9 videos
12 files
27 links
Everything from Everywhere 🌄🏜️🏞️

چنل دوم: https://news.1rj.ru/str/HorizenSongs
Download Telegram
حرفینو - غیرفعال
کارکتری که بیشترین شباهتُ به تو داره؟
آم...حس می‌کنم این رو بقیه باید بگن :))
ولی بچه بودم بهم می‌گفتن شبیه فلاترشایم💔
چون خجالتی و مظلوم بودم.
اما خودم حس می‌کنم بعضی اوقات روحیاتم خشن‌تر از این حرف‌هاست و واقعا هم دلم نمی‌خواد شبیه فلاترشای باشم
🥀🌹Dancing with the devil
Photo
ریتا هیچ‌گاه در زندگی‌اش رها نشده بود.
نه وقتی که برای اولین بار گریه کرد، و نه وقتی که اسباب‌بازی مورد علاقه‌اش به کودکی دیگر سپرده شد. اژدهایی مخملی و قرمز رنگ بود، با چشمانی طلایی، درشت و خطرناک. ریتا عروسک را پیش قلکش می‌گذاشت. معتقد بود با این کار دیگر هیچ کس جرئت نخواهد کرد به پول‌های عزیزش دست بزند. و البته که اژدها هم راضی بود؛ گاهی اوقات نور از پنجره روی چشم‌هایش می‌تابید و چهره‌اش از قبل هم مصمم‌تر می‌شد. بعضی اوقات هم دم درازش دور قلک چنبره می‌زد. ریتا نمی‌دانست چه‌طور، اما گویی اژدها جان داشت.
در تولد پنج سالگی‌ به هم رسیده و شش سال شیرین را با یکدیگر گذرانده بودند. به نظر می‌رسید هیچ چیز نمی‌تواند آن‌ها را جدا کند. یک رابطه‌ی ابدی. حداقل ریتا این گونه فکر می‌کرد. اما حتی قوی‌ترین اژدهایان هم به استراحت نیاز داشتند. شبی تابستانی بود که خانواده‌ی دوست پدرش برای اولین بار به خانه‌شان آمدند. این خانواده یک پسر و دو دختر داشت. دخترها آرام و ساکت بودند؛ پسر شیطان و پرانرژی. مدام از این جا به آن جا می‌پرید و به همه‌ی قسمت‌های خانه سرک می‌کشید. مادر و پدر پسرک تلاش کردند او را آرام کنند؛ اما هر بار از دستشان فرار می‌کرد و بار دیگر شیطانی‌ها شروع می‌شد. تا این که اژدها را دید.
ریتا کشیده شدن اژدها را از توی دستش به یاد می‌آورد. همچنین نرمی شگفت‌انگیز دم عروسک، و آن طور که چشم‌هایش برای آخرین بار به او خیره شدند. پدر و مادرش با او همدردی کردند و گفتند نباید پسر بچه را ناراحت کند. اما خودش چه؟ خودش بچه نبود؟
اژدها دوست او بود یا نبود، می‌خواست بماند یا برود، دلتنگش می‌شد یا نه، ریتا او را رها کرد.
سپس خاطره‌ی آن روز را همچون جواهری ارزشمند درون گاوصندوق قلبش نگه داشت؛ تا همواره به یاد داشته باشد این اشتباه را دوباره تکرار نکند.
و از آن روز به بعد، بیش‌تر مراقب بود.
هیچ کس را ناراحت نکرد، همیشه خندید و نشان داد قابل اعتماد است. او دوست سابق اژدها بود و همین ویژگی‌ها باعث شد هکتور وارد زندگی‌اش شود.
هکتور پسری با موهای فر و چشم‌هایی طلایی بود. در گل‌فروشی کار می‌کرد و آغوشش بوی گُل و خاک تازه می‌داد. هر وقت کارش تمام می‌شد، دنبال ریتا می‌رفت تا با هم در خیابان‌های شهر قدم بزنند. گاهی اوقات به حیوانات بدون صاحب غذا می‌دادند. بعضی روزها هم کنار آب‌نما می‌نشستند و برای هم کتاب می‌خواندند. همه چیز تا مدت‌ها خوب پیش می‌رفت. ریتا خودش را در جریانی می‌دید که در مسیر درستش قرار داشت. کم‌کم متوجه شد دلش را به هکتور باخته.
پسر اما آن‌قدرها که ریتا به او توجه می‌کرد، واکنش نشان نمی‌داد. به نظر می‌رسید همه چیز برای او ساده است. می‌گویند و می‌خندند و بعد هم برمی‌گردند خانه‌شان.
بارها تلاش کرده بود احساسش را از طریق رفتارش منتقل کند، اما هکتور انگار جای دیگری را می‌دید. دنیایی فراتر از ریتا.
ریتا تلاش کرد از راه دیگری برود. می‌خواست صحبت کند. اما هر بار که کلمات به سمت دهانش می‌رفتند، انگار دستی دور زبانش پیچیده می‌شد و کلمات را می‌ربود. عاجزانه به همه چیز نفرین می‌فرستاد. او این همه کتاب خوانده بود، چرا نمی‌توانست چند جمله‌ی ساده را ادا کند؟
کم‌کم هکتور از او فاصله گرفت. دیگر مثل قبل هر روز دنبالش نمی‌آمد. هر موقع هم که سر و کله‌اش پیدا می‌شد، پاهایش به سختی او را همراهی می‌کرد. لبخندهایش نیز خشک و عاری از احساس شده بود. انگار ریتا گلی بود که تا پیدا شدن مشتری مناسب باید او را کنار خود نگه می‌داشت.
یک هفته از آخرین ملاقاتشان گذشته بود که یکی از دوستان مشترکشان گفت به مناسبت نامزدی‌اش یک مهمانی ترتیب داده است. هکتور هم دعوت بود. همان جا بود که ریتا تصمیمش را گرفت.
لباس شب قرمزش را پوشید، موهایش را شانه زد و قسمتی از آن‌ها را در پشت سرش جمع کرد تا توی دست و پا نباشند. کفش‌های پاشنه‌بلندش را نیز به پا کرد و با وجود کلماتی که در قلبش سنگینی می‌کرد، آماده‌ی رفتن شد.
نیم ساعت اول عملاً هیچ چیز از مهمانی نفهمید. مهمانی درون قلبش تمام اتفاقاتی را که پیرامونش می‌افتاد در خود محو کرده بود. صدای قلبش بلندتر از موسیقی، اضطرابش قوی‌تر از خوشحالی و طعم تنهایی روی زبانش تلخ‌تر آنی بود که اجازه دهد چیزی بنوشد.
داشت از آمدن هکتور ناامید می‌شد که ناگهان او را دید. موهایش را به یک طرف شانه کرده و کت و شلواری مشکی پوشیده بود. همان لبخند قدیمی را بر لب داشت. برای ثانیه‌ای ریتا فکر کرد دارد به او نگاه می‌کند؛ با خودش گفت شاید هنوز هم هکتور سابق جایی در اعماق وجودش است. اما دختری با لباس آبی و موهایی به سیاهی تاریک‌ترین شب‌های ریتا دستش را دور بازوی هکتور حلقه کرد و به پسر نگاه عجیبی انداخت. این دیگر چه نگاهی بود؟
💘2
🥀🌹Dancing with the devil
Photo
هکتور با لبخند صمیمانه‌اش پاسخ او را داد و سپس او را بوسید. ریتا نفسش را حبس کرد. عشق؟!
متوجه نشد چگونه خودش را به پشت بام رساند. آسمان به رنگ نارنجی آتشینی درآمده بود و ابرها مانند فلس اژدها در هم تنیده بودند. از آن بالا می‌شد همه‌ی شهر را دید. تک‌تک خیابان‌ها با خنده‌های او و هکتور نشانه‌گذاری شده بود. کنار خانه‌ی آلفرد پیر بینی یکدیگر را نیشگون گرفته، در فضای سبز مرکز شهر روی چمن‌ها دراز کشیده و از شیرینی فروشی کیک‌فنجانی با طرح گربه خریده بودند. این شهر مال آن‌ها بود. اما آن‌ها مال هم نبودند.
هکتور را تصور کرد که لباس کارش را پوشیده و درحالی که بیل کوچکی در دست گرفته است، احساسات درون قبلش را کنار می‌زند و پیچک می‌کارد. و بعد هم پیچک‌های غم رشد می‌کنند و تمام وجودش را می‌گیرند.
این انصاف نبود. او با همه خوب رفتار کرده بود. با هکتور خوب رفتار کرده بود و هیچ وقت اجازه نداده بود آب توی دلش تکان بخورد. همیشه برایش وقت داشت. همیشه به لطیفه‌هایش می‌خندید، حتی اگر بامزه نبوده باشند. پس چرا هکتور رهایش کرد؟
ریتا هیچ‌گاه در زندگی‌اش رها نشده بود.
اما یک بار اژدهایش را رها کرده بود.
با خودش فکر کرد شاید عروسک زنده شده و از طریق هکتور دارد انتقامش را می‌گیرد. یا شاید هم عروسک، خود هکتور بود؟ با سردرگمی حلقه‌ای موی پریشان را لمس کرد. نه. این‌ طرز فکر برای یک دختر هجده ساله مناسب نبود.
اما گاهی هجده ساله‌ها هم دلشان می‌خواست خیال‌بافی کنند. ریتا چشم‌های طلایی اژدها را به یاد آورد. و همین‌طور چشم‌های هکتور را. هر دو یک رنگ بودند. اگر او دل اژدهایش را شکانده بود، پس اژدها هم حق داشت عصبانی شود و با آتشش دل ریتا را بسوزاند. احساس می‌کرد هنوز بچه است. هنوز در گذشته و خاطرات اژدهای باشکوهش گیر افتاده و هر چقدر تلاش می‌کند، نمی‌تواند از آن بیرون بیاید.
ریتا هجده سال داشت، هیچ‌گاه رها نشده بود و می‌دانست نباید خیال‌بافی کند.
اما قلبش مدام یک جمله را فریاد می‌زد.
اژدها انتقامش را گرفته بود.
💘2
مثلا قرار بود استاد درس دانش خانواده رو عوض کنم. ولی چی‌کار کردم؟ رفتم اخلاق رو هم با همین استاد برداشتم و حالا هفته‌ای دوبار باید چشمم به جمالش روشن بشه
انتخاب بین این دو نفر مثل وقتیه که ازت می‌پرسن مامانت رو بیش‌تر دوست داری یا بابات رو
👍2
نوشتن توی کتاب از بهترین بخش‌های هر روزمه. جدی می‌گم! تمیز و سالم نگه‌داشتن کتاب به‌هیچ دردی نمی‌خوره؛ نوشتن و «ابراز کردن» خیلی خیلی قشنگ‌تره. این‌جوری منم با نویسنده صحبت می‌کنم و هیچ‌وقت حرفاش یک‌طرفه نمی‌مونه. نگرانی‌هامو می‌نویسم، با شخصیت‌ها حرف می‌زنم، بهشون دل‌گرمی میدم و می‌گم نگران نباشین همه‌چی درست میشه. بعضی‌وقت‌ها که شخصیت‌ها با دردهاشون تنها می‌شن کنار اسمشون می‌نویسم من می‌خونمت و درکت می‌کنم و حس می‌کنم اون شخصیت چیزی بیشتر از چندتا حرفِ چاپ‌شده‌ست؛ وجود داره و حرفای من بهش امید میده. من این‌جوری با داستان‌هام زندگی می‌کنم و بخشی از دنیاشون می‌شم. آرزو می‌کنم کاش من هم یه شخصیت داستانی بودم، یا کاش اونا توی دنیای واقعی بودن.
1👍1🥴1
انسان در اصل، هرگز خوشبخت نمی‌شود، در عوض همه مدت عمر، سرگرم تلاش و مبارزه برای دستیابی به پدیده‌ای است که تصور می‌کند برایش خوشبختی به ارمغان می‌آورد.

📚درمان شوپنهاور

اروین دیالوم
❤️ | @ReadingLand
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
- کل شهریه‌ی دانشگاه رو دادی؟
- آره.
- خسته نباشی.
- این رو باید به بابام بگی.
Forwarded from زوربای صورتی🎀 (Nirvana)
واقعا کسی هست به ماوس بگه موشواره؟
زوربای صورتی🎀
واقعا کسی هست به ماوس بگه موشواره؟
من می‌گم. اتفاقا همین الآن هم دارم با موشواره‌ی TSCO کار می‌کنم
خیلی هم خوش می‌گذره
Forwarded from 𝘵𝘩𝘦 𝘥𝘢𝘺 𝘢𝘧𝘵𝘦𝘳 𝘦𝘵𝘦𝘳𝘯𝘪𝘵𝘺 (Grimm-Pitch)
توی یه جهان فانتزی جادو در خام ترین و پاک ترین حالتش برای درمان گر هاست
بخاطر همین کسایی که درمانگر هستن معمولا با افرادی که تایپ های دیگه ای از جادو دارن وصلت نمیکنن، تا ژن(؟) جادوشون پاک و سالم بمونه و به نسل بعد منتقل بشه
ولی قطعا همیشه افرادی بودن که به این موضوع اهمیتی نمیدادن و از موجودات با جادوهای دیگه بچه دار میشدن
این ناخالصی که وارد خونشون میشه رفته رفته زیادتر میشه تا جایی که بالاخره داخل یه دختر چند نسل بعد خودشو نشون میده
چطوری؟
Forwarded from 𝘵𝘩𝘦 𝘥𝘢𝘺 𝘢𝘧𝘵𝘦𝘳 𝘦𝘵𝘦𝘳𝘯𝘪𝘵𝘺 (Grimm-Pitch)
جادوی درمانگرها زندگی بخشه، از سمت درمانگر حرکت میکنه به سمت کسی که نیاز به درمان شدن داره
حالا این دختر جادوش بخاطر ناخالصی دچار جهش شده، و بعضی وقت ها در جهت برعکس حرکت میکنه
Forwarded from 𝘵𝘩𝘦 𝘥𝘢𝘺 𝘢𝘧𝘵𝘦𝘳 𝘦𝘵𝘦𝘳𝘯𝘪𝘵𝘺 (Grimm-Pitch)
یعنی مثلا دستتو میذاری روی زخم بازوی بیمارت، و بعد بجای اینکه زخم درمان بشه، یه دفعه به شدت بزرگ و عفونی میشه، تا جایی که کل دست طرف رو کاور کنه
Forwarded from 𝘵𝘩𝘦 𝘥𝘢𝘺 𝘢𝘧𝘵𝘦𝘳 𝘦𝘵𝘦𝘳𝘯𝘪𝘵𝘺 (Grimm-Pitch)
یا مثلا اگر دست کسی که کلا سالمه رو لمس کنه، تمام زخم هایی که روی پوستش داره و خوب شدن، یه دفعه از اول باز میشن و بزرگ تر از حالت اصلیشون ظاهر میشن
Forwarded from 𝘵𝘩𝘦 𝘥𝘢𝘺 𝘢𝘧𝘵𝘦𝘳 𝘦𝘵𝘦𝘳𝘯𝘪𝘵𝘺 (Grimm-Pitch)
بعد از اونجایی که داستان بدون انگست نمیشه، این دختر بار اول جهش جادوش رو وقتی کشف میکنه که بچه بوده و هنوز اونقدرها توی کنترل جادوش ماهر نبوده و داشته سعی میکرده زخم روی زانوی دوست صمیمیش که موقع بازی زمین خورده رو خوب کنه
Forwarded from 𝘵𝘩𝘦 𝘥𝘢𝘺 𝘢𝘧𝘵𝘦𝘳 𝘦𝘵𝘦𝘳𝘯𝘪𝘵𝘺 (Grimm-Pitch)
اون قدر زور میزنه که بتونه اون زخم کوچولو رو درمان کنه که جادوش یه دفعه بروز میکنه و کل پوست دوستش از بدنش کنده میشه و درجا میمیره