توی این دو روز که تلگرام نبودم وقتم رو گذاشتم پای خوندن بخش دی از فریدا مک فادن.
تجربهی دیوانهواری بود. شخصیتهای زیادی داشت که نود و پنج درصدشون دیوونه بودن. اما تو نمیتونستی حدس بزنی کدومها سالمن و قابلاعتماد.
بیشتر کتاب توی دانشگاه خونده شد. اون هم با گوشی. چشمهام از کاسه در امد اما خیلی خوش گذشت. بعداً باید کتابهای دیگهی فریدا مک فادن رو هم بخونم. به عنوان اولین کتابی که ازش خوندم، به دلم نشست.
تجربهی دیوانهواری بود. شخصیتهای زیادی داشت که نود و پنج درصدشون دیوونه بودن. اما تو نمیتونستی حدس بزنی کدومها سالمن و قابلاعتماد.
بیشتر کتاب توی دانشگاه خونده شد. اون هم با گوشی. چشمهام از کاسه در امد اما خیلی خوش گذشت. بعداً باید کتابهای دیگهی فریدا مک فادن رو هم بخونم. به عنوان اولین کتابی که ازش خوندم، به دلم نشست.
👍8
یه شخصیت متوهم هم داخل کتاب بود که چیزهایی رو میدید که بقیه نمیدیدن.
اینقدر توی دانشگاه غرق خوندنش شده بودم که حس میکردم قراره خودمم توهم بزنم💀
ولی حدس بزنید چی شد؟
قبل از کلاس اخلاق، با یکی از بچهها مونده بودم توی راهرو تا وقتی استاد امد، باهاش صحبت کنه. دوستم کلاسش تداخلی داشت و میخواست هرچی سریعتر مشکلش رو حل کنه. واسه همین گفت اگه توی راهرو منتظر بشیم، زودتر میتونه با استاد حرف بزنه.
حدود ده دقیقه توی راهرو موندیم ولی خبری از استاد نشد.
از اون جایی که از قبل کیفم رو داخل کلاس گذاشته بودم تا جام رو نگیرن، به دوستم گفتم میرم یه سر بهش بزنم.
در رو که باز کردم دیدم استاد پشت میزش نشسته و دو دختر هم پیشش ایستادن :)
سریع برگشتم و به دوستم گفتم: «بیا داخل. استاد امده!»
مثل خنگها وارد کلاس شدیم و اون دوستمم اصلا کم نذاشت و هاج و واج در و دیوار رو نگاه میکرد و دنبال در مخفی میگشت.
ظاهراً کتاب تأثیر معکوس روم گذاشته بود. به جای این که چیزهایی رو ببینم که وجود ندارن، همون چیزهایی که وجود داشتن رو هم دیگه نمیدیدم.
دستت درد نکنه فریدا خانم :)
اینقدر توی دانشگاه غرق خوندنش شده بودم که حس میکردم قراره خودمم توهم بزنم💀
ولی حدس بزنید چی شد؟
قبل از کلاس اخلاق، با یکی از بچهها مونده بودم توی راهرو تا وقتی استاد امد، باهاش صحبت کنه. دوستم کلاسش تداخلی داشت و میخواست هرچی سریعتر مشکلش رو حل کنه. واسه همین گفت اگه توی راهرو منتظر بشیم، زودتر میتونه با استاد حرف بزنه.
حدود ده دقیقه توی راهرو موندیم ولی خبری از استاد نشد.
از اون جایی که از قبل کیفم رو داخل کلاس گذاشته بودم تا جام رو نگیرن، به دوستم گفتم میرم یه سر بهش بزنم.
در رو که باز کردم دیدم استاد پشت میزش نشسته و دو دختر هم پیشش ایستادن :)
سریع برگشتم و به دوستم گفتم: «بیا داخل. استاد امده!»
مثل خنگها وارد کلاس شدیم و اون دوستمم اصلا کم نذاشت و هاج و واج در و دیوار رو نگاه میکرد و دنبال در مخفی میگشت.
ظاهراً کتاب تأثیر معکوس روم گذاشته بود. به جای این که چیزهایی رو ببینم که وجود ندارن، همون چیزهایی که وجود داشتن رو هم دیگه نمیدیدم.
دستت درد نکنه فریدا خانم :)
🤣8😁1
برای یه دختر جنگجو که موهاش مشکیه و چشمهاش صورتی، اسم هیودی قشنگتره یا کاسا؟
Anonymous Poll
73%
کاسا
27%
هیودی
هرکی از داستانم خونده با رامونا آشناست. میخوام اسم اون رو عوض کنم.
هیودی باید یه پیشخدمت فلکزده توی مهمونخونه باشه که کسی بهش توجه نمیکنه😭
👍5
از بس کسی توی نظرسنجی بهش توجه نکرد توی کتاب هم به همین سرنوشت دچار شد.
🤣4