میدونی دلم چی میخواد؟
یه پیام از تو..
یه آهنگ برام فرستاده باشی..
لبخندمو نتونم از صورتم جمع کنم،مامانم رد بشه و بگه:به به خانمِ لبخندیان،باز چی فرستادن حضرت آقاتون؟!
دانلودش که کامل شد..با صدای بلند پخشش کنم،دلم قنج بره برات و قربون صدقه ی سلیقه ت برم!
تو سلفیِ یهو بدی،من وویس از صدای قلبم..
بعد من باشم و تو و حرفایی که تمومی ندارن....
تهشم "گوشی که دکمه ی بغل نداره"،بگو کِی و کجا ببینمت؟!
خلاصه حضرتِ آقا،من هنوز دلم ازون بودنایی میخواد که
همیشه با یه لبخندِ ملیح سرم توی گوشی بود!همین...
#الناز_شهرکی
یه پیام از تو..
یه آهنگ برام فرستاده باشی..
لبخندمو نتونم از صورتم جمع کنم،مامانم رد بشه و بگه:به به خانمِ لبخندیان،باز چی فرستادن حضرت آقاتون؟!
دانلودش که کامل شد..با صدای بلند پخشش کنم،دلم قنج بره برات و قربون صدقه ی سلیقه ت برم!
تو سلفیِ یهو بدی،من وویس از صدای قلبم..
بعد من باشم و تو و حرفایی که تمومی ندارن....
تهشم "گوشی که دکمه ی بغل نداره"،بگو کِی و کجا ببینمت؟!
خلاصه حضرتِ آقا،من هنوز دلم ازون بودنایی میخواد که
همیشه با یه لبخندِ ملیح سرم توی گوشی بود!همین...
#الناز_شهرکی
Khoon Bas
Daarkoob Band
خالصانه ترین احساس💛💛💛💛💛
یه ماهی ام که تو اکواریوم زار میزنه،تا توی اشک های خودش زندگی بکنه...
میدانی ترسو بود!
دوستم داشت اما هیچ وقت "جرات" نداشت به زبان بیاورد!
یک نفر!
یک نفر مسبب این جنایت بود
آمده بود دستش را گرفته بود...
وارد رابطه اش کرده بود...
زخمی شده بود!
مصدوم بود!
درست مثل ورزشکاری که آسیب میبیند و دیگر نمیتواند به ورزشی که دوست دارد ادامه دهد
دیگر نتوانست مثل قبل عاشق شود
ترسیده بود!
دست و پایش شکسته بود!
"عشقش" را دست و پا شکسته ابراز میکرد.
گناهی نداشت میدانم!
تو فکر کن یک نفر در کودکی تا دم غرق شدن میرود اما زنده میماند
ولی تا آخر عمر نسبت به آب فوبیا پیدا میکند.
به "فوبیای عشق" دچار شده بود!
میدانی!
او فقط یک مجروح بود.
و من میان این همه علاقه ام برایش فقط یک "طبیب دلسوز" بودم!
#زهی_حیدری
دوستم داشت اما هیچ وقت "جرات" نداشت به زبان بیاورد!
یک نفر!
یک نفر مسبب این جنایت بود
آمده بود دستش را گرفته بود...
وارد رابطه اش کرده بود...
زخمی شده بود!
مصدوم بود!
درست مثل ورزشکاری که آسیب میبیند و دیگر نمیتواند به ورزشی که دوست دارد ادامه دهد
دیگر نتوانست مثل قبل عاشق شود
ترسیده بود!
دست و پایش شکسته بود!
"عشقش" را دست و پا شکسته ابراز میکرد.
گناهی نداشت میدانم!
تو فکر کن یک نفر در کودکی تا دم غرق شدن میرود اما زنده میماند
ولی تا آخر عمر نسبت به آب فوبیا پیدا میکند.
به "فوبیای عشق" دچار شده بود!
میدانی!
او فقط یک مجروح بود.
و من میان این همه علاقه ام برایش فقط یک "طبیب دلسوز" بودم!
#زهی_حیدری
حاضرم سه روز از عمرمو بدم تا دوباره برگردم به اون روز ، به اون روزِ بارونی ، دوباره یه دلِ سیر نگات کنم که خوشحالی ، سرشاری از یه ذوقِ مفرط و از تهِ دل میخندی 🤤
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زندگی مثل یه نقاشی مچاله شده است که عشق چروکاشو از هم وا میکنه. بهش رنگ میده. بهش روح میده. بهش بُعد میده. و از همه مهمتر عشق از زندگی یه شعر میسازه که میتونی باورش کنی میتونی لمسش کنی. حتی اگه توو تمام زندگیت یه بیت شعر نشنیده باشی.
#دیالوگ /شهرزاد
#دیالوگ /شهرزاد
تمام گلو درد هایی که فکر میکنیم نشان از سرماخوردگی هستند و چند روز بعد خبری از سرماخوردگی نمیشود
همان بغض هايي هستند که برای قوی جلوه دادنِ خودمان قورتشان دادیم و بجايش خندیدیم....
#نیلوفر_رضایی
همان بغض هايي هستند که برای قوی جلوه دادنِ خودمان قورتشان دادیم و بجايش خندیدیم....
#نیلوفر_رضایی
بغ کرده نشسته بود گوشه ی اتاقشو موهای بلندشو ریخته بود رو صورتش که اشکاشو نبینم...
پسرکم زیادی مرد بود، حتی باوجود همین موهای بلندش که نمیذاشت کوتاهشون کنم...درست مثل...
بگذریم!
وقتی دید حرفی نمیزنم سرشو بلند کرد و طلبکار، با همون صدای گرفته ش گفت:
"اون برمیگرده...خودش گفت!"
سعی کردم جلوی خنده مو بگیرم، خوردنی شده بود پسر کوچولوم؛
با احتیاط گفتم:
"اگه میخواست برگرده که نمی رفت..."
اشکاش دوباره راه گرفتن رو صورتش:
"خودش که نمی خواست بره، به زور بردنش...!"
تکیه مو از چارچوب در گرفتم و رفتم جلوتر و کنارش نشستم رو زمین
قیافه ی ناراحتی گرفتم به خودمو شونه بالا انداختم:
"به هرحال رفته، خونه شونو عوض کردن، بهتره فراموشش کنی"
گریه ش شدت گرفت و با لحنی که سعی میکرد مردونه ترش کنه داد زد:
"نعخیرم...تو که نمیدونی دوست داشتن یعنی چی..."
انگشتای تپل کوچولوشو گرفت جلوی صورتم و ادامه داد:
"اون دوتا دوستم داشت...دوتا...منو حتی از بستنی و پاستیل خرسیم بیشتر دوست داشت، میخواست با من عروسی کنه، قول داده بودم بزرگ ک شدم براش از النگوهای خاله فاطمه بخرم که جیرینگ صدا بده توو دستش...تو که نمیدونی اون فقط با من بازی میکنه، تازه اون روز زمین که خوردم خیلی درد داشت، اما من گریه نکردم، مردا که گریه نمیکنن، ولی اون داشت واس من گریه میکرد...تو که نمیدونی دوست داشتن چجوریه، تو که تا حالا یه گاز از بستنیت به کسی ندادی، آخه تو که..."
به هق هق و سکسکه افتاده بود بزرگمرد کوچولوی من، سرشو بغل گرفتم، شروع کرد مشتای کوچیکشو حواله ی سر و سینه م کردن و با هق هق زار زد:
"فراموشش نمیکنم، میرم دنبالشو پیدا میکنم، بزرگ میشم بعد اون میشه عروسم...بهش قول دادم گمش نکنم، بهش قول دادم نرم با فرشته بازی کنم...من...ب...بهش قول دادم...من..."
یاد حرفای تو افتادم، یاد قول و قرارامون، یاد همه ی خاطرات خوب و بدمون...
هرچیم که من ضعیف بودمو زود کم آوردم، پسرکم به تو رفته، حرفش حرفه...میدونه دوست داشتن یعنی چی، میدونه دوتا یعنی چی!
چشمامو بستمو سعی کردم به یاد بیارم صورتتو، ناخودآگاه زیرلب اسمتو صدا کردم، پسر بچه ی آروم گرفته توو آغوشم با صدای خش دار و هق هق جواب داد:
دیگه اسممو صدا نزن...دیگه دوست ندارم!
#طاهره_اباذری_هریس
پسرکم زیادی مرد بود، حتی باوجود همین موهای بلندش که نمیذاشت کوتاهشون کنم...درست مثل...
بگذریم!
وقتی دید حرفی نمیزنم سرشو بلند کرد و طلبکار، با همون صدای گرفته ش گفت:
"اون برمیگرده...خودش گفت!"
سعی کردم جلوی خنده مو بگیرم، خوردنی شده بود پسر کوچولوم؛
با احتیاط گفتم:
"اگه میخواست برگرده که نمی رفت..."
اشکاش دوباره راه گرفتن رو صورتش:
"خودش که نمی خواست بره، به زور بردنش...!"
تکیه مو از چارچوب در گرفتم و رفتم جلوتر و کنارش نشستم رو زمین
قیافه ی ناراحتی گرفتم به خودمو شونه بالا انداختم:
"به هرحال رفته، خونه شونو عوض کردن، بهتره فراموشش کنی"
گریه ش شدت گرفت و با لحنی که سعی میکرد مردونه ترش کنه داد زد:
"نعخیرم...تو که نمیدونی دوست داشتن یعنی چی..."
انگشتای تپل کوچولوشو گرفت جلوی صورتم و ادامه داد:
"اون دوتا دوستم داشت...دوتا...منو حتی از بستنی و پاستیل خرسیم بیشتر دوست داشت، میخواست با من عروسی کنه، قول داده بودم بزرگ ک شدم براش از النگوهای خاله فاطمه بخرم که جیرینگ صدا بده توو دستش...تو که نمیدونی اون فقط با من بازی میکنه، تازه اون روز زمین که خوردم خیلی درد داشت، اما من گریه نکردم، مردا که گریه نمیکنن، ولی اون داشت واس من گریه میکرد...تو که نمیدونی دوست داشتن چجوریه، تو که تا حالا یه گاز از بستنیت به کسی ندادی، آخه تو که..."
به هق هق و سکسکه افتاده بود بزرگمرد کوچولوی من، سرشو بغل گرفتم، شروع کرد مشتای کوچیکشو حواله ی سر و سینه م کردن و با هق هق زار زد:
"فراموشش نمیکنم، میرم دنبالشو پیدا میکنم، بزرگ میشم بعد اون میشه عروسم...بهش قول دادم گمش نکنم، بهش قول دادم نرم با فرشته بازی کنم...من...ب...بهش قول دادم...من..."
یاد حرفای تو افتادم، یاد قول و قرارامون، یاد همه ی خاطرات خوب و بدمون...
هرچیم که من ضعیف بودمو زود کم آوردم، پسرکم به تو رفته، حرفش حرفه...میدونه دوست داشتن یعنی چی، میدونه دوتا یعنی چی!
چشمامو بستمو سعی کردم به یاد بیارم صورتتو، ناخودآگاه زیرلب اسمتو صدا کردم، پسر بچه ی آروم گرفته توو آغوشم با صدای خش دار و هق هق جواب داد:
دیگه اسممو صدا نزن...دیگه دوست ندارم!
#طاهره_اباذری_هریس
صبح بیدار میشوم و میبینم کنارم نیستی. به خودم میگویم رفته دوش بگیره لابد.
از دستشویی که میآیم بیرون میروم سروقت کتری و چای درست کردن و بعد صبحانه حاضر کردن. میبینم صدایی از حمام نمیآید. میگویم رفته نانِ تازه بخره لابد.
همینجور تا ظهر دورِ خودم میپلکم و خانه را جمع و جور میکنم و موسیقی گوش میدهم و کتاب میخوانم و ناهار درست میکنم. میبینم نمیآیی میگویم کاری براش پیش اومده و بیخبر رفته لابد. حالا زنگ میزنه خودش.
ناهار میکشم برای هردویمان و شماره ات را میگیرم و برنمیداری و میگویم سرش خیلی شلوغه لابد. شایدم موبایلشو تو ماشینش جا گذاشته.
ناهار را تنهایی میخورم و بعد روی کاناپه چرتِ بعد از ظهرم را میزنم و بیدار که میشوم صدایت میزنم و جواب نمیدهی و میگویم این همه وقت بیخبرم نمیذاشت هیچوقت. دلخورم نبود که ازم. اتفاقی براش نیفتاده باشه.
و یادم میافتد امروز ساعت چهار و نیم وقتِ دندانپزشکی داشتی و لبخند میزنم که رفته دکتر بیخود نگران نشو میاد!
بلند میشوم و چندتا آلو و انجیر میخورم و تلویزیون نگاه میکنم و به مامان تلفن میزنم و رمانی که دارم میخوانم را تمام میکنم و باز میبینم این روزِ گرم و کشدارِ لعنتی تمامی ندارد.
دوش میگیرم و بعد به خودم میرسم و آرایش میکنم و مانتو و شال محبوبت را میپوشم و برایت پیام میفرستم که حاضر شدم بیام دنبالت بریم یه دوری بزنیم حالمون عوض شه. فقط دقیقن نمیدونم کجایی آدرسو برام میفرستی؟
جواب نمیدهی و باز یادم میفتد الان زیر دست دکتر دندانپزشکت هستی و از آنجا هم که برگردی از درد میخواهی به خودت بپیچی و حوصلهی خودت را هم نداشته باشی چه برسد دور دور و تفریح!
به پیشنهادِ مسخرهی بیرون رفتنم میخندم و با همان لباس و آرایش سوپِ آبکیِ شامت را بار میگذارم و باز پیام میدهم کارت با دندونپزشکت تموم نشد؟ نیام دنبالت بیای خونه؟ خودت میای؟ سوپ گذاشتم برات!
و باز هم جوابی نمیآید!
خیلی وقت است که دیگر جوابی نمیآید.
که خودت نمیآیی.
ولی من هنوز دست از زندگی با تو نمیکشم چون قولِ ماندن تا پای جان دادهام و میدانم که نمیدانی من سرِ تمام قولهایم هستم. حتی اگر تو دیگر نباشی!
#مانگ_میرزایی
از دستشویی که میآیم بیرون میروم سروقت کتری و چای درست کردن و بعد صبحانه حاضر کردن. میبینم صدایی از حمام نمیآید. میگویم رفته نانِ تازه بخره لابد.
همینجور تا ظهر دورِ خودم میپلکم و خانه را جمع و جور میکنم و موسیقی گوش میدهم و کتاب میخوانم و ناهار درست میکنم. میبینم نمیآیی میگویم کاری براش پیش اومده و بیخبر رفته لابد. حالا زنگ میزنه خودش.
ناهار میکشم برای هردویمان و شماره ات را میگیرم و برنمیداری و میگویم سرش خیلی شلوغه لابد. شایدم موبایلشو تو ماشینش جا گذاشته.
ناهار را تنهایی میخورم و بعد روی کاناپه چرتِ بعد از ظهرم را میزنم و بیدار که میشوم صدایت میزنم و جواب نمیدهی و میگویم این همه وقت بیخبرم نمیذاشت هیچوقت. دلخورم نبود که ازم. اتفاقی براش نیفتاده باشه.
و یادم میافتد امروز ساعت چهار و نیم وقتِ دندانپزشکی داشتی و لبخند میزنم که رفته دکتر بیخود نگران نشو میاد!
بلند میشوم و چندتا آلو و انجیر میخورم و تلویزیون نگاه میکنم و به مامان تلفن میزنم و رمانی که دارم میخوانم را تمام میکنم و باز میبینم این روزِ گرم و کشدارِ لعنتی تمامی ندارد.
دوش میگیرم و بعد به خودم میرسم و آرایش میکنم و مانتو و شال محبوبت را میپوشم و برایت پیام میفرستم که حاضر شدم بیام دنبالت بریم یه دوری بزنیم حالمون عوض شه. فقط دقیقن نمیدونم کجایی آدرسو برام میفرستی؟
جواب نمیدهی و باز یادم میفتد الان زیر دست دکتر دندانپزشکت هستی و از آنجا هم که برگردی از درد میخواهی به خودت بپیچی و حوصلهی خودت را هم نداشته باشی چه برسد دور دور و تفریح!
به پیشنهادِ مسخرهی بیرون رفتنم میخندم و با همان لباس و آرایش سوپِ آبکیِ شامت را بار میگذارم و باز پیام میدهم کارت با دندونپزشکت تموم نشد؟ نیام دنبالت بیای خونه؟ خودت میای؟ سوپ گذاشتم برات!
و باز هم جوابی نمیآید!
خیلی وقت است که دیگر جوابی نمیآید.
که خودت نمیآیی.
ولی من هنوز دست از زندگی با تو نمیکشم چون قولِ ماندن تا پای جان دادهام و میدانم که نمیدانی من سرِ تمام قولهایم هستم. حتی اگر تو دیگر نباشی!
#مانگ_میرزایی
میدونی ؟
عاشق شدن یه پروسه ی طولانیه !
ینی آدم که نمیاد یهویی عاشقِ یه نفر بشه ! عصن من به عشق تو یه نگاه اعتقاد ندارم ، از نظر من آدما میتونن تو شرایطِ مختلفی همو دوس داشته باشنُ در طول اون دوس داشتن به هم حسایه مختلفه دیگه ای هم داشته باشن که یکیشون میشه عاشق شدن !
از نظر من اون بذرِ دوس داشتن رو باید حفظ کرد ، فوکوس کرد روش ، مراقبت کرد ازش ، بهش رسید تا نکنه یه وقت آفتی بزنه بهشُ مریضش کنه ، بهش محبت کرد ، واسش آهنگ گذاشت ؛ آخه شنیدم گیاها نسبت به موسیقی ری اکشن نشون میدنُ تو رشدشون تاثیر میزاره ، بهش کود بدی تا قد بکشه و بره تو آسمونا ، یکم که بزرگتر شد برگاشو نوازش کنی تا معنیه محبت و عشق رو بفهمه ، خلاصه که اینقد بهش برسی ، تا تبدیل شه به یه درخته تنومند ؛ مثلا صنوبر !
انجام دادنِ همه یِ اینا هم خیلی سخته هم اینکه کلی زمان میبره ، نامردیه که بیای همینطور بی هوا از ریشه بزنی این صنوبریُ که دیگه قدش رسیده بود به اون کاج بلنده یِ تهِ حیاطِ آقاجون !
#محیکس
عاشق شدن یه پروسه ی طولانیه !
ینی آدم که نمیاد یهویی عاشقِ یه نفر بشه ! عصن من به عشق تو یه نگاه اعتقاد ندارم ، از نظر من آدما میتونن تو شرایطِ مختلفی همو دوس داشته باشنُ در طول اون دوس داشتن به هم حسایه مختلفه دیگه ای هم داشته باشن که یکیشون میشه عاشق شدن !
از نظر من اون بذرِ دوس داشتن رو باید حفظ کرد ، فوکوس کرد روش ، مراقبت کرد ازش ، بهش رسید تا نکنه یه وقت آفتی بزنه بهشُ مریضش کنه ، بهش محبت کرد ، واسش آهنگ گذاشت ؛ آخه شنیدم گیاها نسبت به موسیقی ری اکشن نشون میدنُ تو رشدشون تاثیر میزاره ، بهش کود بدی تا قد بکشه و بره تو آسمونا ، یکم که بزرگتر شد برگاشو نوازش کنی تا معنیه محبت و عشق رو بفهمه ، خلاصه که اینقد بهش برسی ، تا تبدیل شه به یه درخته تنومند ؛ مثلا صنوبر !
انجام دادنِ همه یِ اینا هم خیلی سخته هم اینکه کلی زمان میبره ، نامردیه که بیای همینطور بی هوا از ریشه بزنی این صنوبریُ که دیگه قدش رسیده بود به اون کاج بلنده یِ تهِ حیاطِ آقاجون !
#محیکس
بارون میومد،قطره هایِ بارون با حرص خودشونو میکوبوندن به پنجره.
سرمو با دستام گرفته بودم، شروع کرد به داد زدن : تقصیره منه که موندم با تو. تقصیره منه که هنوزم دوست دارم. تقصیره منه که میمیرم واسه دوست داشتنت. ببین من دقیقاً مثلِ یه آدمم که شنا بلد نیست ولی دستی دستی داره خودشو تو آب غرق میکنه. عشقمون یه باتلاقِ به ظاهر زیبایِ کشندهس. که وقتی غرقش میشیم دیگه دستی نیست تا ناجی ما بشه و نجاتمون بده. جون دادم تو راهِ باتو بودن. من جون دادم واسه زندگی کردن با تو. ولی دیگه نمیخوام دستی دستی خودمو عذاب بدم. میخوام برم.
صدایِ قطره هایِ بارون سمفونی غمگینی به راه انداخته بود.
وقتی گفت "میخوام برم" طاقت نیاوردم. همیشه من بودم که میرفتم، میرفتم تا کسی که عذاب میکشه من نباشم. تا کسی که تنها میمونه من نباشم. اما ایندفعه اون میخواست بره و آتیش به جونم بزنه.
از جام بلند شدم و پالتومو از رو چوب لباسی برداشتم. مثلِ وقتایی که ازم عصبی میشد سیگار آتیش زده بود. با حرص بهش نگاه کردم که یعنی "نکش، با من دعوا کن، سرم داد بکش، ولی سیگار.. ولی سیگار نکش!"
پالتومو پوشیدمو از خونه زدم بیرون؛
بارون شدیدتر شده بود، تو خیابونا مثِ دیوونه ها راه رفتم، سرگردون ..
بارون شدید و شدیدتر میشد..
با خودم هی تکرار میکردم تو براش مثلِ یه باتلاقی که هِی مهربونیاشو ، خوبیاشو ، حرفاشو تو خودت غرق میکنی و در آخر جونشو میگیری. تو آدمِ خیلی بدی هستی!
کاش اون بمونه کنارِ این آدمِ بد.
گوشیم لرزید ، از لرزشش تنِ منم لرزید ، نکنه صبور بودنشو کنار بذاره و برای همیشه این آدمِ بَدو ترک کنه؟!
پیغامشو باز کردم.
نوشته بود : بارون داره شدید میشه چرا چتر نبردی؟ بیا خونه دوباره سرما میخوریا، منم حوصله یِ یه دخترِ نق نقو با دماغِ قرمزو ندارم.
زود برگرد خونه منتظرتم.
#غزل_انصاری_اصل
سرمو با دستام گرفته بودم، شروع کرد به داد زدن : تقصیره منه که موندم با تو. تقصیره منه که هنوزم دوست دارم. تقصیره منه که میمیرم واسه دوست داشتنت. ببین من دقیقاً مثلِ یه آدمم که شنا بلد نیست ولی دستی دستی داره خودشو تو آب غرق میکنه. عشقمون یه باتلاقِ به ظاهر زیبایِ کشندهس. که وقتی غرقش میشیم دیگه دستی نیست تا ناجی ما بشه و نجاتمون بده. جون دادم تو راهِ باتو بودن. من جون دادم واسه زندگی کردن با تو. ولی دیگه نمیخوام دستی دستی خودمو عذاب بدم. میخوام برم.
صدایِ قطره هایِ بارون سمفونی غمگینی به راه انداخته بود.
وقتی گفت "میخوام برم" طاقت نیاوردم. همیشه من بودم که میرفتم، میرفتم تا کسی که عذاب میکشه من نباشم. تا کسی که تنها میمونه من نباشم. اما ایندفعه اون میخواست بره و آتیش به جونم بزنه.
از جام بلند شدم و پالتومو از رو چوب لباسی برداشتم. مثلِ وقتایی که ازم عصبی میشد سیگار آتیش زده بود. با حرص بهش نگاه کردم که یعنی "نکش، با من دعوا کن، سرم داد بکش، ولی سیگار.. ولی سیگار نکش!"
پالتومو پوشیدمو از خونه زدم بیرون؛
بارون شدیدتر شده بود، تو خیابونا مثِ دیوونه ها راه رفتم، سرگردون ..
بارون شدید و شدیدتر میشد..
با خودم هی تکرار میکردم تو براش مثلِ یه باتلاقی که هِی مهربونیاشو ، خوبیاشو ، حرفاشو تو خودت غرق میکنی و در آخر جونشو میگیری. تو آدمِ خیلی بدی هستی!
کاش اون بمونه کنارِ این آدمِ بد.
گوشیم لرزید ، از لرزشش تنِ منم لرزید ، نکنه صبور بودنشو کنار بذاره و برای همیشه این آدمِ بَدو ترک کنه؟!
پیغامشو باز کردم.
نوشته بود : بارون داره شدید میشه چرا چتر نبردی؟ بیا خونه دوباره سرما میخوریا، منم حوصله یِ یه دخترِ نق نقو با دماغِ قرمزو ندارم.
زود برگرد خونه منتظرتم.
#غزل_انصاری_اصل