۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
من خودم یه ادمایی رو تو زندگیم گذاشتم کنار،
که اگه همین الان بگن داره میمیره برو به جاش بمیر،
میرم به جاش میمیرم!
ولی خب گذاشتم کنار...
اینکه تو را دوست دارم اختیاری نیست ..!
اجباریست !
اینکه هنوز هر ساعت به تو فکر می‌کنم هم ، جزوِ اختیارات من نیست ...
و تو همانند قاضیِ بی رحمی که این را میدانی ؛
مرا به نادیده گرفتن محکوم میکنی ...

#فاطمه_مقدم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (moHix 🍁)
میدونم ؛
آخرشم من میمونمو این دلِ بی صاحاب که جز تو هیکشی نمیره توش
من میمونمو این قلبی که هیشکی جز تو کلیدشو نداره
من میمونمو احساسی که فقط راهِ ابرازش به #تو رو بلدم
من میمونمو تک تک این لحظه ها
من میمونمو این لوپِ تکراری
من میمونمو اون خونه ی دوبلکس...
من میمونمو ثانیه ثانیه حسرتِ داشتنت

ولی تو ؛
تو یکیو پیدا میکنی که دوسِت نداشته باشه
که درکت نکنه
که نفهمتت
که مصّر نباشه
که پیشت کوه غرور باشه
که واسش هیچ فرقی نکنی با بقیه ، حتی دوستایه معمولیش
که هیچ شباهتی تو هیچ زمینه ای نداشته باشه بهت
که #من‌ نباشه ...

#محیکس
.
تو بر نميگردی
و این غمگین ترین شعرِ جهان است
که ترجمه نميشود
یعنی تو را
به هیچ زبانی
نميتوان برگرداند؟!
همونجایی که بین تو و بقیه فرق گذاشتم "اشتباه کردم"
همونموقع که حرفاتو یه جور دیگه برداشت کردم"اشتباه کردم"
همون لحظه که دلم ضعف رفت از دیدنت و به خودم تشر نزدم،اشتباه کردم.
وقتایی که دست میکشیدم رو عکست و لبخندمو پنهون نمیکردم؛ اشتباه کردم.
وقتی معتقد بودم چشمات خداست، اشتباه کردم!
اون لحظه ای که چشمامو بستم و آیندمو با تو ساختم، اشتباه کردم.
همون موقعی که فهمیدم یه چیزی داره تو قلبم شکل میگیره و‌جلوشو نگرفتم، اشتباه کردم.حتی وقتی که با اولین رفتارت ازت ناراحت شدم ولی هی به خودم نهیب زدم تا تبرئه ات کنم اشتباه کردم.
همون موقع که میدونستم بهتر از تو برام زیاده ولی پامو کردم تو یه کفش که الا و بلا فقط تو! اشتباه کردم!
وقتی بی خبر رفتی و بدونِ ‌من روزاتو به شب و شباتو به روز رسوندی ولی من بازم به نبودنت عادت نکردم، اشتباه کردم
وقتی موزیک پلی می کردم و با هر ترانه ای که تو گوشم خونده میشد تورو تصور میکردم، اشتباه کردم.
وقتی باور داشتم جز لبخندت، دستات و چشمات چیز دیگه ای تو دنیا قابل ستایش نیس اشتباه کردم.
وقتی میدونستم تو آدم موندن نیستی ولی بازم به حرفای بی عملت دل بستم؛ اشتباه کردم!
اما حالا از اینهمه اشتباه خسته ام و دیگه نمیخوام تو ذهنم ادامه بدمت.میگن جلوی ضررو هر وقت بگیری منفعته!
پس منم خط میکشم دور اولین و پررنگ ترین غلط زندگیم که تویی!

#زیور_شیبانی
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned «همونجایی که بین تو و بقیه فرق گذاشتم "اشتباه کردم" همونموقع که حرفاتو یه جور دیگه برداشت کردم"اشتباه کردم" همون لحظه که دلم ضعف رفت از دیدنت و به خودم تشر نزدم،اشتباه کردم. وقتایی که دست میکشیدم رو عکست و لبخندمو پنهون نمیکردم؛ اشتباه کردم. وقتی معتقد بودم…»
تا حالا شکار رفتی؟
من می رفتم،ولی دیگه نمیرم!
آخرین باری که شکار رفتم، شکار گوزن بود،خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم، من شلیک کردم بهش، درست زدم به پایش!
وقتی بالای سرش رسیدم هنوز جون داشت، چشم هاش داشت التماس می کرد، نفس می کشید، زیباییش من رو تسخیر کرده بود، حس کردم که اون گوزن می تونه دوست خوبی واسم باشه، می تونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسش درست کنم...
خوب که فکر کردم با خودم گفتم که اون گوزن واسه همیشه لنگ می زنه و وقتی من رو می بینه یاد بلایی میفته که سرش آوردم!
از التماس چشم هاش فهمیدم بهترین لطفی که می تونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم...
تو هیچ وقت نمی تونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی!
کلافه کرده ای مرا . . .
چرا همیشه لبخندهایت از نوشته های من زیباتر است؟؟؟
یه دوسته خوب میتونه عاشقه خوبیم باشه
اما
یه عاشق
یه دوست خوب
نمیشه...
تو رفته‌ای نوشیدنی بخری و من این یادداشت را برایت می‌نویسم . اولین بار است که برای کسی که کنارم روی نیمکت نشسته نامه می نویسم ، اما فکر می‌کنم این تنها راهی است که می توانم حرفم را به تو بفهمانم . منظورم این است که ...
تو به سختی به چیزهایی که گفتم ، گوش کردی . درست است ؟
متوجه شدی امروز چه کار وحشتناکی در حق من کردی ؟ تو حتی متوجه تغییر مدل موهایم نشدی ، این طور نیست ؟ مدت ها رویشان کار کردم ، سعی کردم بلندشان کنم و سرانجام ، آخر هفته‌ی پیش آن را مدلی کوتاه کردم که بتوانی واقعا به آن بگویی دخترانه ، اما تو حتی متوجه آن هم نشدی . فکر نمی‌کنی وحشتناک است ؟ شرط می‌بندم حتی به خاطر نمی‌آوری امروز من چی پوشیده بودم . هی ، من یک دخترم ! حتی اگر ذهنت سخت مشغول باشد ، بازهم می‌توانی به من نگاهی بیاندازی !
تنها چیزی که باید می‌گفتی این بود (( چه موهای قشنگی ! )) و آن‌وقت می‌توانستم تو را به خاطر غرق بودن در میلیون‌ها فکر ببخشم ، اما نه ، تو حتی این را هم نگفتی ! به همین خاطر مجبور شدم دروغ بگویم . قرار نبود خواهرم را در جینزا ببینم . می‌خواستم امشب را در خانه‌ی تو بگذرانم ، حتی لباس خوابم را هم با خود آورده بودم . راست می‌گویم ، لباس خواب و مسواکم توی کیفم بود. من چقدر احمقم ! خب تو هرگز حتی مرا برای دیدن خانه‌ات دعوت هم نکردی . آه بسیار خب ، به جهنم ، واضح است که می‌خواهی تنها باشی بنابراین تنهایت می‌گذارم . همین‌طور ادامه بده و به چیزهایی که در قلبت هست فکر کن !
اما اشتباه برداشت نکن ، از دستت عصبانی نیستم . فقط غمگینم . وقتی من مشکل داشتم تو خیلی با من خوب بودی اما حالا که تو مشکلات خودت را داری به نظر می رسد من نمی‌توانم هیچ کاری برایت انجام دهم . تو در دنیای کوچک خودت زندانی شده‌ای و وقتی سعی می‌کنم در بزنم ، فقط برای ثانیه‌ای نگاهی می‌اندازی و بعد دوباره به درون خودت فرو می‌روی .
خب الان تو را می‌بینم که با نوشیدنی‌ها در حال آمدن به طرف من هستی و غرق در افکارت راه میروی . امیدوارم بودم لیز بخوری ، اما نخوردی . اکنون کنار من نشسته‌ای و نوشابه‌ات را می‌نوشی . آخرین امیدم این است که بگویی (( هی ، مدل موهایت عوض شده ! )) اما نه . اگر گفته بودی این نامه را پاره پاره می‌کردم و می‌گفتم بیا به خانه تو برویم ، برایت یک شام خوشمزه درست می‌کنم و بعد از آن ، می توانیم به تخت برویم و یکدیگر را در آغوش بگیریم . اما احساسات تو به اندازه یک بشقاب استیل است .

خداحافظ .


هاروکی موراکامی - جنگل نروژی
خسته بود خيلي خسته بود ، انقدر خسته كه بعد از سرد شدن چاي ها اصلا تعارف نزد كه بره عوضشون كنه ، خيز برداشت به سمت ميز و ليوان چاي رو گرفت دستش كه بخوره ، يك ساعتي ميشد كه اونجا بودم نمي خواستم سوالي كنم منتظر بودم خودش حرف بزنه ، يهو گفت : دلم تنگ شده ، پرسيدم واسه چي؟ رفت توي اتاق با يه صدف توي دستش برگشت گفت : بذار بذار دم گوشت ببين ، دلت تنگ نشد ؟ گذاشتم كنار گوشم لبخند زدم گفتم : آره ، منم خيلي وقته نرفتم دريا .
خيره شد به صدف توي دستم ، پاهام رو جمع كردم و چهار زانو روي مبل نشستم يه لبخند كج زدم گفتم : غمت همينه ؟ خب پاشو وسيله هاتو جمع كن ، بريم دوتايي شمال اصلا يكي دو روزه بر مي گرديم .
از روي ميز فندكش رو برداشت سيگارش رو روشن كرد گفت : خودمو ديگه يادم نيست ، تو يادته ؟ چه جوري مي گفتم ' امروز چقدر هوا خوبه خودتو تكون بده بريم بيرون' ؟ يا وقتي مي گفتم ' دوست دارم الاغ ' صدام مي لرزيد يا آروم بود؟ همش احساس ميكنم يه نسخه ي تقلبي از خودمم ، اصلا به نظرت چاي هايي كه قبلا درست ميكردم خوش مزه تر نبود؟ ديگه گلدونم به دستم نمي افته همشون زرد شدن آب زياد دادم يا نور كم بوده نمي دونم ، انگار خودم رفتم مسافرت و مني كه اينجام همون همسايه هست كه كليد گرفته يه وقتايي به خونه سر بزنه ، يه روزهايي به خودم سر مي زنم ولي هيچي خودم نميشه واسه جمع و جور كردن اين زندگي ، همه چي باهام غريبي مي كنه .
صدات كردم بپرسم چيزي سراغ نداري بذارم دم گوشم صداي خودمو بده؟

-مرجان
از کجا اومدی؟ کجا می‌ری؟
کوچه‌هامون هنوز بن‌بستن
مطمئنّم یه روز می‌کشنت
همینایی که عاشقت هستن!...

#سید_مهدی_موسوی