حنا(طناز طباطبایی):
مادرم می خواست اسممو بزاره لیلا!
ولی بابام اسممو گذاشت حنا.
چند سال بعد که پدر مادرم طلاق گرفتن
بابام با یه زنی به اسم حنا ازدواج کرد...
مادرم با خیانت بابام
می تونست کنار بیاد ولی
با اسم من نه!
آخراش فقط بهم می گفت هوی...!
#خشموهیاهو
مادرم می خواست اسممو بزاره لیلا!
ولی بابام اسممو گذاشت حنا.
چند سال بعد که پدر مادرم طلاق گرفتن
بابام با یه زنی به اسم حنا ازدواج کرد...
مادرم با خیانت بابام
می تونست کنار بیاد ولی
با اسم من نه!
آخراش فقط بهم می گفت هوی...!
#خشموهیاهو
همه آدمای زندگیتون قابل جایگزینی نیستن
حواستون باشه کیو میرنجونین...
حواستون باشه کیو میرنجونین...
چقدر سعي كردم بهش بفهمونم
من خودشو ميخواستم
وجودشو
دستاشو
صداي نفساشو كنار گوشم
من پي ام و اس ام اس نميخواستم
من دلم براي وجودش تنگ ميشد
براي دستي كه موقع لرزيدن دستام محكم فشارشون بده و قدرتشو به رخم بكشه
براي چشمايي كه از فاصله ي كم خيره بشه بهمو با بازو بسته كردنشون بهم بفهمونه كه كنارمه و نبايد ازهيچ چيزي بترسم
چقدر سعي كردم بهش بفهمونم من حضور واقعي توو زندگيم كم داشتم
نه كسي كه فقط تايپ كنه!
ولي اخرش شنيدم
كه بهونه گيرم!
من بهونه گير نبودم
فقط دلم ميخواست بودنشو از نزديك لمس كنم
بودنشو از نزديك حس كنم!
#نيلوفر_رضايي
من خودشو ميخواستم
وجودشو
دستاشو
صداي نفساشو كنار گوشم
من پي ام و اس ام اس نميخواستم
من دلم براي وجودش تنگ ميشد
براي دستي كه موقع لرزيدن دستام محكم فشارشون بده و قدرتشو به رخم بكشه
براي چشمايي كه از فاصله ي كم خيره بشه بهمو با بازو بسته كردنشون بهم بفهمونه كه كنارمه و نبايد ازهيچ چيزي بترسم
چقدر سعي كردم بهش بفهمونم من حضور واقعي توو زندگيم كم داشتم
نه كسي كه فقط تايپ كنه!
ولي اخرش شنيدم
كه بهونه گيرم!
من بهونه گير نبودم
فقط دلم ميخواست بودنشو از نزديك لمس كنم
بودنشو از نزديك حس كنم!
#نيلوفر_رضايي
من خودمو پشت هزار قدر ادا اطوار قایم کرده بودم که تو بکشیم بیرون. تو بگی مسخره بازی بسه. تو بگی حرف بزن. من یه مترسک گذاشته بودم اون جلو و خودم رفته بودم عقب پشت ستونا قایم شدم که تو پیدام کنی. تو بگردی دنبالم. تو چشات بچرخه پِی ام و بعد من قربون صدقه ی چرخیدنِ نگات برم. تو ولی وایسادی به عروسک بزک کردهه خیره شدی سکوت کردی. تو خیره شدی سکوت کردی. تو چشاتم نچرخید. خیره شدی. خیره موندی. من از پشت ستون سَرخورده دراومدم و رامو از بغل گوشِ آغوشت گرفتم و رفتم. من از بغل گوش آغوشت پاهامو کشیدم و رفتم. منی که توی هزار تا دنیای موازی توو بغلت زار زده بودم. من. من. قالب بزک کردمو نشوندم جلو تو و خودم یواش رفتم. اگه دست زدی دیدی خالیه. پوچه. خرد میشه... که ولی خالی و پوچ و خردشدشم دوسِت داره.
الان داغه کلت
شلوغه دورت...
الان نمیفهمی، فکر میکنی میشه زندگی کرد بدونِ دختری که همش غر میزنه، بدقلقله، تنده، ولی دوست داره
ولی عاشقته
ولی میمیره برات بعدِ هزار تا گندی که به باوراش زدی و هزارتا شکستگی ای که به قلبش دادی...
فکر میکنی میشه سر کرد روزا رو بدون گرمی دستا و صدایِ بلندِ خنده هاش
میشه زنده موند...
فکر میکنی بازم یکی پیدا میشه که مثلِ اون، قدِ اون تورو بخواد، تورو دوستت داشته باشه اما...
بعضی حس ها
فقط یه بار
تو یه آدم نسبت بهت پیدا میشه
یه حسِ تکرار نشدنی، که با هیـــچ ادمِ دیگه ای نمیشه، نمیتونی تجربه ش کنی...
شلوغه دورت...
الان نمیفهمی، فکر میکنی میشه زندگی کرد بدونِ دختری که همش غر میزنه، بدقلقله، تنده، ولی دوست داره
ولی عاشقته
ولی میمیره برات بعدِ هزار تا گندی که به باوراش زدی و هزارتا شکستگی ای که به قلبش دادی...
فکر میکنی میشه سر کرد روزا رو بدون گرمی دستا و صدایِ بلندِ خنده هاش
میشه زنده موند...
فکر میکنی بازم یکی پیدا میشه که مثلِ اون، قدِ اون تورو بخواد، تورو دوستت داشته باشه اما...
بعضی حس ها
فقط یه بار
تو یه آدم نسبت بهت پیدا میشه
یه حسِ تکرار نشدنی، که با هیـــچ ادمِ دیگه ای نمیشه، نمیتونی تجربه ش کنی...
من اگر حس بودم، بى قرارياى قباد واسه رسيدن به شهرزاد بودم.
وقتی پیش همیم قدر با هم بودن رو نمیدونیم. وقتی دوریم، میشه فهمید اونی که رفته چقدر از وجودتو کنده و با خودش برده و چقدرشو واسه خودش گذاشته...
#دیالوگ
#دیالوگ
به چشمهایم زل زد و گفت: "با هم درستش می کنیم "... چه لذتی داشت این با هم، حتی اگر با هم هیچ چیزی هم درست نمی شد، حتی اگر تمام سرمایه ام بر باد می رفت، حسی که به واژه ی " با هم " داشتم را با هیچ چیزی در این دنیا معاوضه نمی کردم. تنها کسی که وحشت تنهایی را درک کرده باشد، می تواند حس من را در آن لحظات درک کند.
📗 زنی ناتمام
✍🏻 #لیلیان_هلمن
📗 زنی ناتمام
✍🏻 #لیلیان_هلمن
نیستی و اتفاقهای تلخ ساده می افتند،
نیستی و ترسهای کوچک بزرگ میشوند،
و مهم نیست چند شنبه است،
و مهم نیست ساعت چند است،
چه احمقانه زنده ام،
چه وحشیانه نیستی.
نیستی و ترسهای کوچک بزرگ میشوند،
و مهم نیست چند شنبه است،
و مهم نیست ساعت چند است،
چه احمقانه زنده ام،
چه وحشیانه نیستی.
هی سر به راه تر
هی سر به زیرتر
هی گوشه گیر تر
هر لحظه خسته تر
هر لحظه تلخ تر
هر لحظه پیر تر
هی سر به زیرتر
هی گوشه گیر تر
هر لحظه خسته تر
هر لحظه تلخ تر
هر لحظه پیر تر
@muziical
Sami Beigi - Ahange To
وای به حالِ دنیا ، اگر که راضی باشه ، یه لحظه از زندگیِ من ، بدونِ تو تباه شه 💛
زن ها دو دسته اند؛
دسته اول آنهایی هستند که توی پوسته زنانگیشان مانده اند، عشوه و ناز و ادا بلدند.
دغدغه ذهنی آنها این است که مهمانی شهناز کدام لباس را بپوشند!
دورهمی لیلا موهایشان را هایلایت کنند یا نه! تولد پریسا حواسشان باشد که رنگ کفش و پیراهن و لاک ست باشد!
آخر وقت هم یک مردی هست که برای این همه خستگی روزانه شان در آغوشش بگیرد، او را ببوسد، باز هم به او این اطمینان را دهد که من هستم، به من تکیه کن...
دسته دوم زن هایی هستند که خیلی وقت است یادشان رفته زن هستند...
یادشان رفته توی راه رفتنشان، حرف زدنشان، تمام حرکات و رفتارشان، یکم ناز و کرشمه زنانه قاطی کنند. صبح ها ساعت کوکی بیدارشان میکند! کسی آنها را جایی نمیرساند، یا ایستاده اند منتظر تاکسی یا ماشین را روشن می کنند و راه می افتند...
حواسشان هست که مردها فقط یا همکارند یا یک دوست مثل تمام زن های دیگر. یاد گرفتند که به کسی تکیه نکنند. آخر شب هم خود را در آغوش خودشان می گیرند...
به خودشان عادت داده اند که منتظر شب بخیر گفتن کسی نباشند
یاد گرفته اند که تنها و یک تنه با همه مشکلاتشان بجنگند...
این ها از روز اول اینگونه قوی نبودند، این ها یک روزی در قبل ترها
دلشان را پیش مردی که شاید بی معرفت بود، مردی که شاید نتوانست بماند، مردی که نصفه و نیمه او را رها کرد، جا گذاشته اند...
گذر زمان و جبر روزگار این همه قدرت را به آنها داد...
#فریبا_وفي
دسته اول آنهایی هستند که توی پوسته زنانگیشان مانده اند، عشوه و ناز و ادا بلدند.
دغدغه ذهنی آنها این است که مهمانی شهناز کدام لباس را بپوشند!
دورهمی لیلا موهایشان را هایلایت کنند یا نه! تولد پریسا حواسشان باشد که رنگ کفش و پیراهن و لاک ست باشد!
آخر وقت هم یک مردی هست که برای این همه خستگی روزانه شان در آغوشش بگیرد، او را ببوسد، باز هم به او این اطمینان را دهد که من هستم، به من تکیه کن...
دسته دوم زن هایی هستند که خیلی وقت است یادشان رفته زن هستند...
یادشان رفته توی راه رفتنشان، حرف زدنشان، تمام حرکات و رفتارشان، یکم ناز و کرشمه زنانه قاطی کنند. صبح ها ساعت کوکی بیدارشان میکند! کسی آنها را جایی نمیرساند، یا ایستاده اند منتظر تاکسی یا ماشین را روشن می کنند و راه می افتند...
حواسشان هست که مردها فقط یا همکارند یا یک دوست مثل تمام زن های دیگر. یاد گرفتند که به کسی تکیه نکنند. آخر شب هم خود را در آغوش خودشان می گیرند...
به خودشان عادت داده اند که منتظر شب بخیر گفتن کسی نباشند
یاد گرفته اند که تنها و یک تنه با همه مشکلاتشان بجنگند...
این ها از روز اول اینگونه قوی نبودند، این ها یک روزی در قبل ترها
دلشان را پیش مردی که شاید بی معرفت بود، مردی که شاید نتوانست بماند، مردی که نصفه و نیمه او را رها کرد، جا گذاشته اند...
گذر زمان و جبر روزگار این همه قدرت را به آنها داد...
#فریبا_وفي