الان داغه کلت
شلوغه دورت...
الان نمیفهمی، فکر میکنی میشه زندگی کرد بدونِ دختری که همش غر میزنه، بدقلقله، تنده، ولی دوست داره
ولی عاشقته
ولی میمیره برات بعدِ هزار تا گندی که به باوراش زدی و هزارتا شکستگی ای که به قلبش دادی...
فکر میکنی میشه سر کرد روزا رو بدون گرمی دستا و صدایِ بلندِ خنده هاش
میشه زنده موند...
فکر میکنی بازم یکی پیدا میشه که مثلِ اون، قدِ اون تورو بخواد، تورو دوستت داشته باشه اما...
بعضی حس ها
فقط یه بار
تو یه آدم نسبت بهت پیدا میشه
یه حسِ تکرار نشدنی، که با هیـــچ ادمِ دیگه ای نمیشه، نمیتونی تجربه ش کنی...
شلوغه دورت...
الان نمیفهمی، فکر میکنی میشه زندگی کرد بدونِ دختری که همش غر میزنه، بدقلقله، تنده، ولی دوست داره
ولی عاشقته
ولی میمیره برات بعدِ هزار تا گندی که به باوراش زدی و هزارتا شکستگی ای که به قلبش دادی...
فکر میکنی میشه سر کرد روزا رو بدون گرمی دستا و صدایِ بلندِ خنده هاش
میشه زنده موند...
فکر میکنی بازم یکی پیدا میشه که مثلِ اون، قدِ اون تورو بخواد، تورو دوستت داشته باشه اما...
بعضی حس ها
فقط یه بار
تو یه آدم نسبت بهت پیدا میشه
یه حسِ تکرار نشدنی، که با هیـــچ ادمِ دیگه ای نمیشه، نمیتونی تجربه ش کنی...
من اگر حس بودم، بى قرارياى قباد واسه رسيدن به شهرزاد بودم.
وقتی پیش همیم قدر با هم بودن رو نمیدونیم. وقتی دوریم، میشه فهمید اونی که رفته چقدر از وجودتو کنده و با خودش برده و چقدرشو واسه خودش گذاشته...
#دیالوگ
#دیالوگ
به چشمهایم زل زد و گفت: "با هم درستش می کنیم "... چه لذتی داشت این با هم، حتی اگر با هم هیچ چیزی هم درست نمی شد، حتی اگر تمام سرمایه ام بر باد می رفت، حسی که به واژه ی " با هم " داشتم را با هیچ چیزی در این دنیا معاوضه نمی کردم. تنها کسی که وحشت تنهایی را درک کرده باشد، می تواند حس من را در آن لحظات درک کند.
📗 زنی ناتمام
✍🏻 #لیلیان_هلمن
📗 زنی ناتمام
✍🏻 #لیلیان_هلمن
نیستی و اتفاقهای تلخ ساده می افتند،
نیستی و ترسهای کوچک بزرگ میشوند،
و مهم نیست چند شنبه است،
و مهم نیست ساعت چند است،
چه احمقانه زنده ام،
چه وحشیانه نیستی.
نیستی و ترسهای کوچک بزرگ میشوند،
و مهم نیست چند شنبه است،
و مهم نیست ساعت چند است،
چه احمقانه زنده ام،
چه وحشیانه نیستی.
هی سر به راه تر
هی سر به زیرتر
هی گوشه گیر تر
هر لحظه خسته تر
هر لحظه تلخ تر
هر لحظه پیر تر
هی سر به زیرتر
هی گوشه گیر تر
هر لحظه خسته تر
هر لحظه تلخ تر
هر لحظه پیر تر
@muziical
Sami Beigi - Ahange To
وای به حالِ دنیا ، اگر که راضی باشه ، یه لحظه از زندگیِ من ، بدونِ تو تباه شه 💛
زن ها دو دسته اند؛
دسته اول آنهایی هستند که توی پوسته زنانگیشان مانده اند، عشوه و ناز و ادا بلدند.
دغدغه ذهنی آنها این است که مهمانی شهناز کدام لباس را بپوشند!
دورهمی لیلا موهایشان را هایلایت کنند یا نه! تولد پریسا حواسشان باشد که رنگ کفش و پیراهن و لاک ست باشد!
آخر وقت هم یک مردی هست که برای این همه خستگی روزانه شان در آغوشش بگیرد، او را ببوسد، باز هم به او این اطمینان را دهد که من هستم، به من تکیه کن...
دسته دوم زن هایی هستند که خیلی وقت است یادشان رفته زن هستند...
یادشان رفته توی راه رفتنشان، حرف زدنشان، تمام حرکات و رفتارشان، یکم ناز و کرشمه زنانه قاطی کنند. صبح ها ساعت کوکی بیدارشان میکند! کسی آنها را جایی نمیرساند، یا ایستاده اند منتظر تاکسی یا ماشین را روشن می کنند و راه می افتند...
حواسشان هست که مردها فقط یا همکارند یا یک دوست مثل تمام زن های دیگر. یاد گرفتند که به کسی تکیه نکنند. آخر شب هم خود را در آغوش خودشان می گیرند...
به خودشان عادت داده اند که منتظر شب بخیر گفتن کسی نباشند
یاد گرفته اند که تنها و یک تنه با همه مشکلاتشان بجنگند...
این ها از روز اول اینگونه قوی نبودند، این ها یک روزی در قبل ترها
دلشان را پیش مردی که شاید بی معرفت بود، مردی که شاید نتوانست بماند، مردی که نصفه و نیمه او را رها کرد، جا گذاشته اند...
گذر زمان و جبر روزگار این همه قدرت را به آنها داد...
#فریبا_وفي
دسته اول آنهایی هستند که توی پوسته زنانگیشان مانده اند، عشوه و ناز و ادا بلدند.
دغدغه ذهنی آنها این است که مهمانی شهناز کدام لباس را بپوشند!
دورهمی لیلا موهایشان را هایلایت کنند یا نه! تولد پریسا حواسشان باشد که رنگ کفش و پیراهن و لاک ست باشد!
آخر وقت هم یک مردی هست که برای این همه خستگی روزانه شان در آغوشش بگیرد، او را ببوسد، باز هم به او این اطمینان را دهد که من هستم، به من تکیه کن...
دسته دوم زن هایی هستند که خیلی وقت است یادشان رفته زن هستند...
یادشان رفته توی راه رفتنشان، حرف زدنشان، تمام حرکات و رفتارشان، یکم ناز و کرشمه زنانه قاطی کنند. صبح ها ساعت کوکی بیدارشان میکند! کسی آنها را جایی نمیرساند، یا ایستاده اند منتظر تاکسی یا ماشین را روشن می کنند و راه می افتند...
حواسشان هست که مردها فقط یا همکارند یا یک دوست مثل تمام زن های دیگر. یاد گرفتند که به کسی تکیه نکنند. آخر شب هم خود را در آغوش خودشان می گیرند...
به خودشان عادت داده اند که منتظر شب بخیر گفتن کسی نباشند
یاد گرفته اند که تنها و یک تنه با همه مشکلاتشان بجنگند...
این ها از روز اول اینگونه قوی نبودند، این ها یک روزی در قبل ترها
دلشان را پیش مردی که شاید بی معرفت بود، مردی که شاید نتوانست بماند، مردی که نصفه و نیمه او را رها کرد، جا گذاشته اند...
گذر زمان و جبر روزگار این همه قدرت را به آنها داد...
#فریبا_وفي
[بغلم کن که جهان کوچک وغمگین نشود
بغلم کن که خدا دورتر از این نشود...]
بغلم کن که خدا دورتر از این نشود...]
چمدانت را برمیداری
در را باز میکنی
یک پایت را میگذاری بیرون
دلم میریزد
مرا نگاه میکنی
خونسرد به نظر میرسم
پای دیگرت را هم میگذاری بیرون
دلم میریزد
دوباره نگاهم میکنی
لبخند میزنم
مراقب اشکهایت هستی
که مانند دل من نریزد
مراقب لبخندم هستم
که مانند تو نرود
در را میبندی
بدون هیچ حرفی
و بدون خداحافظی
در را که میبندی
دلم میریزد
تو رفتی
لبخند من هم رفت
نگاهم به در است
انگار از پشت در هم میبینمت
با چشمان خیس
از خانه دور میشوی
اشک هایت که میریزد
دلم میریزد...!
در را باز میکنی
یک پایت را میگذاری بیرون
دلم میریزد
مرا نگاه میکنی
خونسرد به نظر میرسم
پای دیگرت را هم میگذاری بیرون
دلم میریزد
دوباره نگاهم میکنی
لبخند میزنم
مراقب اشکهایت هستی
که مانند دل من نریزد
مراقب لبخندم هستم
که مانند تو نرود
در را میبندی
بدون هیچ حرفی
و بدون خداحافظی
در را که میبندی
دلم میریزد
تو رفتی
لبخند من هم رفت
نگاهم به در است
انگار از پشت در هم میبینمت
با چشمان خیس
از خانه دور میشوی
اشک هایت که میریزد
دلم میریزد...!
از یه جایی به بعد دیگه خواب خستگیتو در نمیکنه ، تو خوابم ذهنت درگیر اون چیزاییه که برای فرار ازشون خوابیده بودی...
هر چهارشنبه، دوشیزهای معطر،
یک اسکناس صد کرونی میدهد
تا بگذارم با زندانی تنها بماند.
پنجشنبه هم، صد کرون
بابت آبجو از دست میرفت.
وقتی ساعت ملاقات تمام میشد، دوشیزهخانم که بر لباسهای فاخرش
بوی زندانی را بههمراه داشت
بیرون میآمد و زندانی هم با بوی عطر دوشیزهخانم بر لباس زندان به سلول باز میگشت.
برای من هم،
بوی آبجو باقی میماند ...
زندگی چیزی نیست
مگر تبادل بوها ...
#ایتالو_کالوینو
یک اسکناس صد کرونی میدهد
تا بگذارم با زندانی تنها بماند.
پنجشنبه هم، صد کرون
بابت آبجو از دست میرفت.
وقتی ساعت ملاقات تمام میشد، دوشیزهخانم که بر لباسهای فاخرش
بوی زندانی را بههمراه داشت
بیرون میآمد و زندانی هم با بوی عطر دوشیزهخانم بر لباس زندان به سلول باز میگشت.
برای من هم،
بوی آبجو باقی میماند ...
زندگی چیزی نیست
مگر تبادل بوها ...
#ایتالو_کالوینو
فهميدم براى عزيزِ كسى شدن، نبايد خودمو به اين در و اون در بزنم
نبايد پيگيرش باشم
چون اگه قرار باشه كه عزيزش باشى، خودش تورو تو اولويت هاش قرار ميده
هميشه، كسايى كه زبونشون نرم تر از بقيه ست، عزيز ميشن
فهميدم نبايد از هيشكى توقع داشت
چه اونى كه ميگه دوست و رفيقتم
چه اونى كه دشمنه..!
تو اين دنيا، فقط يه عده اونم با چرب زبونى جاشون ميره اون بالا بالاها و تو بايد يه عمر جون بكنى و آخر سر هم هيچى به هيچى..!
ديگه براى عزيزِ كسى بودن، سعى نميكنم ..
ديگه برام هيچى به هيچيه ..!
بذار برن بالا و خودشونو تو اوج ببينن
ولى به وقتش، اين توّهمِ پوچ و واهى رو متوجه ميشن ..! به وقتش میتونن فرق واقعیت و رویا رو بفهمن !
نبايد پيگيرش باشم
چون اگه قرار باشه كه عزيزش باشى، خودش تورو تو اولويت هاش قرار ميده
هميشه، كسايى كه زبونشون نرم تر از بقيه ست، عزيز ميشن
فهميدم نبايد از هيشكى توقع داشت
چه اونى كه ميگه دوست و رفيقتم
چه اونى كه دشمنه..!
تو اين دنيا، فقط يه عده اونم با چرب زبونى جاشون ميره اون بالا بالاها و تو بايد يه عمر جون بكنى و آخر سر هم هيچى به هيچى..!
ديگه براى عزيزِ كسى بودن، سعى نميكنم ..
ديگه برام هيچى به هيچيه ..!
بذار برن بالا و خودشونو تو اوج ببينن
ولى به وقتش، اين توّهمِ پوچ و واهى رو متوجه ميشن ..! به وقتش میتونن فرق واقعیت و رویا رو بفهمن !