۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
- مارکوس می دونی تنها راهی که میشه فهمید یک نفر رو چقدر دوست داری چیه؟
+ نه!
- اینه که از دستش بدی!
#دلتنگی زخمِ عمیقِ قلبم بود!
Monzavi
Rastaak
همه میگن که مردا معمولا
زیر آوار غم قوی میشن
بعضی از مردا اما میشکنن
شکل شعرای منزوی میشن 💛
-‏حقیقتا در چنین روز زیبای بهاری آدم دوست داره یقه ی کریس مارتین رو بگیره و ازش بپرسه: اونجایی که تو آهنگ in my place میگی “اگه بری اگه بری، من رو تنها و به حال خودم بذاری، من باز هم منتظرت میمونم” دقیقا تا کی باید منتظر موند؟
دلم میخواد بیوفتم تو یه رابطه ای که
هر وقت کسی ازم پرسید :
چطوری؟
بگم :
او در بَر و ایام به کام است...
گاه در اوهامم تو را میبینم_ که در " برزخ " با دو بسته سیگار "_ دنبالم میگردی ،
بگذریم
حالم همچنان خوب نیست...

#حسین_پناهی
اگه یه کانالِ پرایویت از وویساش ندارین و هر شب از اول تا آخرشونو گوش نمیدین، ینی هنوز #عاشقش نیستین =))
همیشه در حد یک سلام و احوال پرسی بود، حداقل برای من. یعنی انقدر توی روزمرگی خودم بودم که فکر نمی‌کردم قراره اتفاقی بیفته. همه چیز از یک احوال پرسی متفاوت شروع شد. بعد از مدتی غیبت، یه روز پیام داد که خبری ازت نیست؟ خوبی؟ اعتراف می کنم این عجیبترین سوالی بود که توی زندگیم باید جواب می‌دادم. قبل از جواب دادن، رفتن توی آینه خودم رو نگاه کردم، دست انداختم لای موهام تا مرتبش کنم. چروك لباسم رو صاف كردم و يه نفس عميق كشيدم. احساس کردم بعد از مدتها ته خنده‌ای روی صورتم هست. اینکه کسی زمان غیبتم رو داشته باشه، به خودی خود عجیب بود، چه برسه به اینکه کسی بخواد نگرانم بشه. این حال پرسیدن برام، با همه حال پرسیدن‌های دیگه فرق داشت. احساس می‌کردم قلبم تندتر میزنه، دستام بی‌حس شده و چشمام دارن زور می‌زنن که خوب ببین. از اون روز به بعد، اتفاقات خوب، تند و تند می‌افتاد. احساس می‌کردم توی عمرم، هیچ‌وقت تا این انداره منتظر کسی نبودم، انتظار به تنهایی میتونه پیغمبر خدا رو از پا دربیاره، من که جای خود داشتم. حرص بودنش دیوونم می‌کرد، برای خبر گرفتن ازش، زمان کشدار جلو می‌رفت. روزها انگار نمی‌گذشت و چیزی توی دل من بی‌وقفه می‌جوشید. واقعیت اینه که ممكنه توی عمرت، صد بار، هزار بار شاید اصلا یک میلیون بار، آدم به آدم اسمت رو صدا کرده باشن، اما توی زندگی هرکسی فقط یکبار پیش میاد که یکی، به اسم کوچیک صدات کنه و تو دلت بخواد هزاربار اسمت رو با صدای اون بشنوی...
دلبستگی، پدرِ آدم رو درمياره.

#پویا_جمشیدی
من حتی وقتایی که خودم رو دوست نداشتم هم تورو دوست داشتم
خُب؟
تو چقدر عوض شدی
با کی‌ دارم اشتباه میگیرمت ؟

😞
پشت جمله ی "میشه برگردی"
یه نفر در حال مرگه
لطفا هواشو داشته باشید !!
Asheghtarin
Alireza Arianfar
چو من هر کَس ، من ، من با همین دلداده گیم // پیشِ تو آرام جان میگیرم ، ای زیباترین 💛
گفت:میدانی اولین بوسه جهان چطور کشف شد؟
گفت: در زمان های بسیار قدیم زن و مردی پینه دوز یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دست هایش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند، به زنش گفت بیا این را از لبم بردار و بینداز. زن هم دست هاش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب های مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چکار کنم. ناچار با لب برداشت، شیرین بود، ادامه دادند..

سال بلوا / #عباس_معروفی
- چرا انقد خودتو اذیت میکنی این نشد یکی دیگه..دو روز نشده فراموشش میکنی این همه آدم بابا !
+ اون فرق داشت واسم..
اولینم بود
اولین کسی بود که حس کردم واقعا دوسش دارم
ازتهِ تهِ دلم..
اولین کسی بود که بهش گفتم "دوست دارم"
اولین کسی بود که وقتی دستشو گرفتم قلبم تپش گرفت
اولین کسی بود که واسش گریه کردم
کسی که فکره نبودنش آرامشو از شبم گرفت..
اون اولین کسی بود که میتونستم شبا از خوابم بگذرمو چتایِ کلِ روزمونو بخونم و وسطِ خواب و بیداری لبخند بزنم..
میدونی اولینا فرق دارن..
اولینا میتونن دوست داشتنای ته نشین شده‌یِ دلتو زنده کنن
شاید آدمای دیگه جاشونو بگیرن و آتیشِ غمِ نبودشون بعدِ دو روز تو دلت خاموش بشه
اما اولینا هیچوقت از زندگیت بیرون نمیرن
هیچوقت فراموش نمیشن!
تا همیشه مثل یه قابِ عکس قدیمی گوشه‌ و کناره دلت خودنمایی میکنن..
- ...[سکوت]

#پگاه_صنیعی
شب به شب
دلتنگ‌تر می‌شوم
بدون آنکه به یاد بیاورم چرا...!
مگر قرار نبود فراموشم شوی؟!
پس چرا هنوز هم هر شب
دلم برای "شب بخیر"هایت تنگ می‌شود؟!
باور کن، مقصر من نیستم
این تویی که در سرم، بی‌نهایت پُر رنگی ...
تو حتی اگه اونی که یه روز کنارِ دریا
وقتی ماسه لایِ پاهامون رفته و باد داشته میخزیده بینِ موهام لبامو بوسیده هم باشی،
اگه بخوای بری درو قفل نمیکنم و کلیدشو قایم نمیکنم پشتِ عکسِ دو نفرمون....
تو اگه اونی که با من کنسرت اومده و وقتی از جیغای زیاد صدام گرفته بوده آب معدنی داده دستم تا بخورم و صدام باز بشه و باز جیغ بزنم هم باشی
باز که بگی دارم میرم
من نرو رو رویِ لبایِ از ترس لرزونم نمیارم.
تو اگه اونی که شیش صبح بخاطر من بیدار شده و برام حلیم خریده و کل منطقه های بینمونو با دنده چهار رونده هم باشی
باز وقتی تو چشات بخونم که میخوای بری
نمیام و تند تند رویِ پلکات بوس نمیکارم
که بفهمی حالا نباید بری.
تو اگه اونی که موقع مریضیم پر از حرص از لجبازی من برای دکتر نرفتن
مچ دستمو گرفته و پرتم کرده تو مطب دکترم باشی
باز وقتی میبینم پیرهنیو که برات خریدمو داری با اوج وسواس تا میکنی
باز نمیام محکم از دستت بکشمش بیرون و بگم کجااااا؟؟؟
تو حتی اگه اونی که اولین بار کاری کرده که برم جلو و دستایِ یه مردو تو دستم بگیرم و با چشمایِ پر از شک و اشک زل بزنم به دستاش و با هزار تا من من و عین دختر چهارده ساله ها رفتار کردن بگم:
خب راستش این حس کم کم داره میره که عشق بشه
باشی و یه روز دستاتو تو دستایِ کسی جز من گره کنی
من باز نمیایم دستو از دستاش بکشم بیرون...
من آدم جلویِ کسی رو گرفتن نیستم،
آدم سدِ راه کسی شدن برای نرفتن،
آدمِ کشیدن چمدون از دستای یکی،
آدمِ اینکه تویی که داری میری رو از پشت بغل کنم و هزار باره بگم نرو.
من فقط آدم وایستادن نگاه کردنم،
آدمِ دست و پنجه نرم کردن با نبودنا،
آدمِ راحت دل کندن از دل کنده ها.....
در سمفونی‌ها گاهی آهنگی آرام و کم از میان هیاهوی ارکستر رخنه می‌کند. این آهنگ خفیف و لطیف بخش است. اما به دل شما می‌نشیند. شما دائما انتظارش را دارید. باز این صدای خفیف تکرار می‌شود. منتها این دفعه بیش از بار اول شما را می‌گیرد. کم کم تمام ارکستر یکصدا همان آهنگ دلخواه شما را با چنان قدرتی بیان می‌کند که دیگر اختیار از دستتان در می‌رود. مصیبت‌های جگرخراش هم همینطور بروز می‌کند. انسان اول تمام عمق آن‌ها را درک نمی‌کند. گاهی خودی نشان می‌دهند و در نیستی فرو می‌روند. ناگهان تمام ارکستر به صدا درمی‌آید. آنوقت اشک از چشم‌های شما جاری می‌شود و خودتان نمی‌دانید برای چه گریه می‌کنید.
من عاشق خودش بودم و کُل خانواده‌اش؛ لعنتی‌های دوست‌داشتنی، همه‌شان زیبا و خوش‌تیپ و شیک‌پوش. به خانه ما که می‌آمدند، حالم عوض می‌شد. نه که عاشق باشم نه، بچه ده یازده ساله از عشق چه می‌فهمد؟
فقط مثلا یادم هست یک بار مدادرنگی بیست و چهار رنگی را که دوست پدرم از آلمان برای سال تحصیلیم آورده ‌بود نوی نو نگه داشتم تا عید، که آنها آمدند و هدیه کردم به او؛ که جا گذاشت و برگشت به شهر قشنگ خودشان...
یک بار هم کفشهای پدرش را در راه پله پشت‌بام پنهان کردم تا دیرتر بروند و دخترک بتواند کارتون - فکر کنم - نِل را تا انتها ببیند.
این بار اما داستان فرق می‌کرد. دیشب به من - فقط به من - گفته بود برای صبحانه حلیم و نان بربری دوست دارد و بی‌وقت هم آمده بودند، وسط زمستان؛ زمستان برفی اوایل دهه شصت.
من یازده ساله بودم یا کمی بیشتر و کمتر؛ او، دو سال از من کوچک‌تر.
هرکاری که کردم خوابم نبرد، دست آخر چهارصبح بلند شدم و یک قابلمه کوچک برداشتم - قابلمه جان راستی هنوز با ماست ! - و زدم به دل کوچه، به سمت فتح حلیم و بربری
هوا تاریک بود هنوز؛ اما کم نیاوردم. رفتم تا رسیدم به حلیمی، بسته بود. با خودم گفتم حالا تا بروم نان بگیرم باز می‌شود.
بچه یازده دوازده ساله شعورش نمی‌رسید آن وقتها که نانوایی و حلیم دیرتر باز می‌شوند! خلاصه، در صبح برفی با دستهای یخ زده از سرما آنقدر راه رفتم تا ساعت شد هفت! نان و حلیم بالاخره مهیا شد، و برگشتم. وقتی رسیدم خانه، رفته‌بودند. اول صبح رفته‌بودند که زودتر برسند به شهر و دیار خودشان. اصلا نفهمیده‌بودند من نیستم. هیچکس نفهمیده‌بود..
خستگیش به تنم ماند. خیلی سخت است که محبت کنی، سختی بکشی، دستهایت یخ کند، پاهایت از سرما بی حس شود، قابلمه داغ را با خودت تا خانه بیاوری، نان داغ را روی دستانت هی این رو آن رو کنی تا دستت نسوزد... ولی نبیند آن که باید.
وقتی تلاش می‌کنی برای حال خوب کسی و نمی‌بیند، خستگیش به تنت می‌ماند...