در سمفونیها گاهی آهنگی آرام و کم از میان هیاهوی ارکستر رخنه میکند. این آهنگ خفیف و لطیف بخش است. اما به دل شما مینشیند. شما دائما انتظارش را دارید. باز این صدای خفیف تکرار میشود. منتها این دفعه بیش از بار اول شما را میگیرد. کم کم تمام ارکستر یکصدا همان آهنگ دلخواه شما را با چنان قدرتی بیان میکند که دیگر اختیار از دستتان در میرود. مصیبتهای جگرخراش هم همینطور بروز میکند. انسان اول تمام عمق آنها را درک نمیکند. گاهی خودی نشان میدهند و در نیستی فرو میروند. ناگهان تمام ارکستر به صدا درمیآید. آنوقت اشک از چشمهای شما جاری میشود و خودتان نمیدانید برای چه گریه میکنید.
من عاشق خودش بودم و کُل خانوادهاش؛ لعنتیهای دوستداشتنی، همهشان زیبا و خوشتیپ و شیکپوش. به خانه ما که میآمدند، حالم عوض میشد. نه که عاشق باشم نه، بچه ده یازده ساله از عشق چه میفهمد؟
فقط مثلا یادم هست یک بار مدادرنگی بیست و چهار رنگی را که دوست پدرم از آلمان برای سال تحصیلیم آورده بود نوی نو نگه داشتم تا عید، که آنها آمدند و هدیه کردم به او؛ که جا گذاشت و برگشت به شهر قشنگ خودشان...
یک بار هم کفشهای پدرش را در راه پله پشتبام پنهان کردم تا دیرتر بروند و دخترک بتواند کارتون - فکر کنم - نِل را تا انتها ببیند.
این بار اما داستان فرق میکرد. دیشب به من - فقط به من - گفته بود برای صبحانه حلیم و نان بربری دوست دارد و بیوقت هم آمده بودند، وسط زمستان؛ زمستان برفی اوایل دهه شصت.
من یازده ساله بودم یا کمی بیشتر و کمتر؛ او، دو سال از من کوچکتر.
هرکاری که کردم خوابم نبرد، دست آخر چهارصبح بلند شدم و یک قابلمه کوچک برداشتم - قابلمه جان راستی هنوز با ماست ! - و زدم به دل کوچه، به سمت فتح حلیم و بربری
هوا تاریک بود هنوز؛ اما کم نیاوردم. رفتم تا رسیدم به حلیمی، بسته بود. با خودم گفتم حالا تا بروم نان بگیرم باز میشود.
بچه یازده دوازده ساله شعورش نمیرسید آن وقتها که نانوایی و حلیم دیرتر باز میشوند! خلاصه، در صبح برفی با دستهای یخ زده از سرما آنقدر راه رفتم تا ساعت شد هفت! نان و حلیم بالاخره مهیا شد، و برگشتم. وقتی رسیدم خانه، رفتهبودند. اول صبح رفتهبودند که زودتر برسند به شهر و دیار خودشان. اصلا نفهمیدهبودند من نیستم. هیچکس نفهمیدهبود..
خستگیش به تنم ماند. خیلی سخت است که محبت کنی، سختی بکشی، دستهایت یخ کند، پاهایت از سرما بی حس شود، قابلمه داغ را با خودت تا خانه بیاوری، نان داغ را روی دستانت هی این رو آن رو کنی تا دستت نسوزد... ولی نبیند آن که باید.
وقتی تلاش میکنی برای حال خوب کسی و نمیبیند، خستگیش به تنت میماند...
فقط مثلا یادم هست یک بار مدادرنگی بیست و چهار رنگی را که دوست پدرم از آلمان برای سال تحصیلیم آورده بود نوی نو نگه داشتم تا عید، که آنها آمدند و هدیه کردم به او؛ که جا گذاشت و برگشت به شهر قشنگ خودشان...
یک بار هم کفشهای پدرش را در راه پله پشتبام پنهان کردم تا دیرتر بروند و دخترک بتواند کارتون - فکر کنم - نِل را تا انتها ببیند.
این بار اما داستان فرق میکرد. دیشب به من - فقط به من - گفته بود برای صبحانه حلیم و نان بربری دوست دارد و بیوقت هم آمده بودند، وسط زمستان؛ زمستان برفی اوایل دهه شصت.
من یازده ساله بودم یا کمی بیشتر و کمتر؛ او، دو سال از من کوچکتر.
هرکاری که کردم خوابم نبرد، دست آخر چهارصبح بلند شدم و یک قابلمه کوچک برداشتم - قابلمه جان راستی هنوز با ماست ! - و زدم به دل کوچه، به سمت فتح حلیم و بربری
هوا تاریک بود هنوز؛ اما کم نیاوردم. رفتم تا رسیدم به حلیمی، بسته بود. با خودم گفتم حالا تا بروم نان بگیرم باز میشود.
بچه یازده دوازده ساله شعورش نمیرسید آن وقتها که نانوایی و حلیم دیرتر باز میشوند! خلاصه، در صبح برفی با دستهای یخ زده از سرما آنقدر راه رفتم تا ساعت شد هفت! نان و حلیم بالاخره مهیا شد، و برگشتم. وقتی رسیدم خانه، رفتهبودند. اول صبح رفتهبودند که زودتر برسند به شهر و دیار خودشان. اصلا نفهمیدهبودند من نیستم. هیچکس نفهمیدهبود..
خستگیش به تنم ماند. خیلی سخت است که محبت کنی، سختی بکشی، دستهایت یخ کند، پاهایت از سرما بی حس شود، قابلمه داغ را با خودت تا خانه بیاوری، نان داغ را روی دستانت هی این رو آن رو کنی تا دستت نسوزد... ولی نبیند آن که باید.
وقتی تلاش میکنی برای حال خوب کسی و نمیبیند، خستگیش به تنت میماند...
اونجا که فروغ گفته:
"ای عشق گمشده ی من امشب کجای جهانی؟!"
داشته از دلتنگی میمرده!
"ای عشق گمشده ی من امشب کجای جهانی؟!"
داشته از دلتنگی میمرده!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک صبح هایی هم هستند که آدم می چسبد به رختخواب و هرکار می کند ، چشم و دلِ لعنتی اش باز نمی شود که نمی شود ... !
من اسمشان را گذاشته ام؛ "صبح هایِ بی عشق" ...
اصلاً آدم ، بدونِ عشق زندگی کند که چه ؟!
هر آدمی برای نفس کشیدن لازم دارد یک نفر عاشقش باشد ...
آن وقت حال و روزِ صبح هایش دیدن دارد ...
حال و روزِ صبح هایتان دیدنی !
#نرگس_صرافیان_طوفان
من اسمشان را گذاشته ام؛ "صبح هایِ بی عشق" ...
اصلاً آدم ، بدونِ عشق زندگی کند که چه ؟!
هر آدمی برای نفس کشیدن لازم دارد یک نفر عاشقش باشد ...
آن وقت حال و روزِ صبح هایش دیدن دارد ...
حال و روزِ صبح هایتان دیدنی !
#نرگس_صرافیان_طوفان
از پسِ خیلی از کارهای مردانه برمیایم.
مثلا با اینکه دیسککمر دارم بارهای سنگین بلند میکنم. بیرون که میروم کیف برنمیدارم و دستم را میگذارم توی جیبم و بدون هیچ کرشمهی دخترانهای توی خیابان مثل مردها بیخیال و اخمو و بیاهمیت به مغازه های کنار خیابان راه می روم. برعکس اکثر دخترها کله پاچه خورِ حرفهایام. دستم به سوسک کشتن می رود و تا سوسک ببینم جیغ نمیزنم! اصول و منطقم به عاطفهام میچربد و خوب بلدم تحتِ تاثیرِ هیچ چیز قرار نگیرم. درست مثل مردها وقتی پای تلویزیونم یا سرم توی موبایل یا کتاب است، دیگر نه چیزی میبینم نه صدایی میشنوم!
من کلی ویژگی مردانه ی دیگر هم دارم تا جایی که حتا بلدم پناه دهنده باشم نه پناهنده! میتوانم عاشق باشم نه معشوق!
ولی،
ولی،
ولی بااینکه هیکل درشت و دستهای زُمُختی دارم، بلد نیستم مردِ زندگیِ خودم باشم!
شاید بلد باشم تنها زندگی کنم و خرجم را خودم دربیاورم اما نه شانه های پهن دارم برای تکیه دادن نه بلدم موهای خودم را برای خودم ببافم. نه بلدم سر به سر خودم بگذارم نه میتوانم به خودم بگویم "دلبر! عجیب زیبا شده ای امشب"
من بلد نیستم با "دلم چایی که تو دم کرده باشی" گفتن به خودم، خودم را سرِ ذوق بیاورم!
بلد نیستم سرِساعت مثلِ قرصِ آنتیبیوتیک به خودم آغوش برسانم و از شرِّ دلتنگیهایم خلاص شوم!
کارهای مردانه ی زیادی بلدم اما هیچ ویژگیِ مردانه ای در من بلد نیست وقتِ دلتنگی بغلم کند و قربان صدقه ام برود و من روی پنجه ی پایم بلند شوم تا دهانم را به گوشش بچسبانم و بگویم "ممنون که هستی! دوستت دارم مردِ من!"
اینها همه کارِ توست و نباشی از دستِ من برنمیاید!
گذشته از این حرفها تو یک کارِ مردانهی مهم در این دنیا داری که جز خودت هیچ کس از پسش برنمیاید!
آن هم بودن در زندگیِ من است!
باش تا هم به رسالتت در این زندگی عمل کنی هم مرا خوشبخت کنی! چون من بلد نیستم بدون تو خوشبخت شوم! ازم ساخته نیست!
#مانگ_میرزایی
مثلا با اینکه دیسککمر دارم بارهای سنگین بلند میکنم. بیرون که میروم کیف برنمیدارم و دستم را میگذارم توی جیبم و بدون هیچ کرشمهی دخترانهای توی خیابان مثل مردها بیخیال و اخمو و بیاهمیت به مغازه های کنار خیابان راه می روم. برعکس اکثر دخترها کله پاچه خورِ حرفهایام. دستم به سوسک کشتن می رود و تا سوسک ببینم جیغ نمیزنم! اصول و منطقم به عاطفهام میچربد و خوب بلدم تحتِ تاثیرِ هیچ چیز قرار نگیرم. درست مثل مردها وقتی پای تلویزیونم یا سرم توی موبایل یا کتاب است، دیگر نه چیزی میبینم نه صدایی میشنوم!
من کلی ویژگی مردانه ی دیگر هم دارم تا جایی که حتا بلدم پناه دهنده باشم نه پناهنده! میتوانم عاشق باشم نه معشوق!
ولی،
ولی،
ولی بااینکه هیکل درشت و دستهای زُمُختی دارم، بلد نیستم مردِ زندگیِ خودم باشم!
شاید بلد باشم تنها زندگی کنم و خرجم را خودم دربیاورم اما نه شانه های پهن دارم برای تکیه دادن نه بلدم موهای خودم را برای خودم ببافم. نه بلدم سر به سر خودم بگذارم نه میتوانم به خودم بگویم "دلبر! عجیب زیبا شده ای امشب"
من بلد نیستم با "دلم چایی که تو دم کرده باشی" گفتن به خودم، خودم را سرِ ذوق بیاورم!
بلد نیستم سرِساعت مثلِ قرصِ آنتیبیوتیک به خودم آغوش برسانم و از شرِّ دلتنگیهایم خلاص شوم!
کارهای مردانه ی زیادی بلدم اما هیچ ویژگیِ مردانه ای در من بلد نیست وقتِ دلتنگی بغلم کند و قربان صدقه ام برود و من روی پنجه ی پایم بلند شوم تا دهانم را به گوشش بچسبانم و بگویم "ممنون که هستی! دوستت دارم مردِ من!"
اینها همه کارِ توست و نباشی از دستِ من برنمیاید!
گذشته از این حرفها تو یک کارِ مردانهی مهم در این دنیا داری که جز خودت هیچ کس از پسش برنمیاید!
آن هم بودن در زندگیِ من است!
باش تا هم به رسالتت در این زندگی عمل کنی هم مرا خوشبخت کنی! چون من بلد نیستم بدون تو خوشبخت شوم! ازم ساخته نیست!
#مانگ_میرزایی
-هربار این فکر مرا می کشد
که چگونه تو هرگز چیزی را
به یاد نمی آوری که من
هرگز نمی توانم فراموش کنم...
که چگونه تو هرگز چیزی را
به یاد نمی آوری که من
هرگز نمی توانم فراموش کنم...
من خودم به همه ميگم غصه نخور ديوونه
كي ديده شب بمونه؟
ولي خودم يبار ديدم كه شب موند
هنوزم شبه!
هميشه شبه! :)
كي ديده شب بمونه؟
ولي خودم يبار ديدم كه شب موند
هنوزم شبه!
هميشه شبه! :)
نتونستن گاهی اوقات کلمه ی غم انگیزیِ،
گاهی اوقاتم خیلی شیرینه!
مثلا وقتی کسیُ دوست داریُ نمیتونی بهش بگی خیلی غم انگیزه...
یا مثلا وقتایی که حرفی تو دلت سنگینی میکنه و نمیتونی به زبون بیاریش...
اما یه وقتایی نتونستن خیلی شیرین میشه...
مثلا وقتایی که نمیتونین ازهمدیگه بگذرین،
وقتایی که نمیتونین دوری همو تحمل کنین،
وقتایی که نمیتونین عاشق هم نباشین...!
#المیرا_دهنوی
گاهی اوقاتم خیلی شیرینه!
مثلا وقتی کسیُ دوست داریُ نمیتونی بهش بگی خیلی غم انگیزه...
یا مثلا وقتایی که حرفی تو دلت سنگینی میکنه و نمیتونی به زبون بیاریش...
اما یه وقتایی نتونستن خیلی شیرین میشه...
مثلا وقتایی که نمیتونین ازهمدیگه بگذرین،
وقتایی که نمیتونین دوری همو تحمل کنین،
وقتایی که نمیتونین عاشق هم نباشین...!
#المیرا_دهنوی
دلم یه صخره میخواد که زیرش آبایه یه اقیانوس موج بزنه
یه شبه تاریک که هواش قاراشمیشه
یه ابر سیاه و ترسناک که نوید یه بارونه آمازونیو بده
اونوقت فقط من باشمو من
از لبه ی اون صخره هه ایننننننقد دلتنگیمو فریاد بزنم که بیهوش شمو پرت شم پایین
مثِ تو خوابام ...💛
#محیکس
یه شبه تاریک که هواش قاراشمیشه
یه ابر سیاه و ترسناک که نوید یه بارونه آمازونیو بده
اونوقت فقط من باشمو من
از لبه ی اون صخره هه ایننننننقد دلتنگیمو فریاد بزنم که بیهوش شمو پرت شم پایین
مثِ تو خوابام ...💛
#محیکس
-دلتنگی ینی یه وویسه هشت ثانیه ای رو هشت هزار بار گوش بدیو بازم دلت قنج بره براش ...
چجوریاست؟!
یا من زیاد تو خیالِ تو پرسه میزنم یا تو زیادی بیخیالِ من و خیالمی ...
کدومشه؟!
من زیادم به تو فکر نمیکنم
فقط هر روز صبح تا چشم باز میکنم اول میگم سلام خدا ، بعد میگم خدایا امروز مراقبِ دلبر جانِ ما باش لطفاً ...
تمامِ مدت حاضر شدنم
همونجا که دارم با دقت خطِ چشمو پشت پلکم میکشم
به تو فکر میکنم
با خودم میگم " نکنه اگه یهویی دیدمش نامرتب باشم!!! "
و با وسواسِ بیشتری لباس انتخاب میکنم
یا اونجایی که سرمو تکیه دادم به شیشه ی تاکسی فکر میکنم اگه تو بودی خودت منو هرجا میخواستم میبردی ...
اینا که فکر کردن نیست
اوجِ فکر کردنم میدونی کی شروع میشه؟!
اون موقع که خسته و خورد و خمیر میرسم خونه و تو ...
بازم نیستی :)
و فکر میکنم اگه بودی حتماً یه چای گرم کنارِ شومینه و تو بغلِ تو خیلی میچسبید ...
تلویزیونو روشن میکنم و فکر میکنم اگه تو بودی مسلماً محتوای اون فیلمِ مسخره رو نمیفهمیدم
بس که حواسم پرت تو بود ...
دراز میکشم رو تخت ، نگاه میکنم به ساعت و فکر میکنم اگه تو بودی حتماً اون لحظه مشغولِ گپ زدن بودیم ...
من خیلیم به تو فکر نمیکنم
فقط هر روز ، لا به لای کارام ، چند ساعتی رو با تو رویا میبافم ...
راستی تو رویا بافتن با من رو بلدی؟!
اصلاً به من فکرم میکنی؟!
#مهسا_امیری_راد
یا من زیاد تو خیالِ تو پرسه میزنم یا تو زیادی بیخیالِ من و خیالمی ...
کدومشه؟!
من زیادم به تو فکر نمیکنم
فقط هر روز صبح تا چشم باز میکنم اول میگم سلام خدا ، بعد میگم خدایا امروز مراقبِ دلبر جانِ ما باش لطفاً ...
تمامِ مدت حاضر شدنم
همونجا که دارم با دقت خطِ چشمو پشت پلکم میکشم
به تو فکر میکنم
با خودم میگم " نکنه اگه یهویی دیدمش نامرتب باشم!!! "
و با وسواسِ بیشتری لباس انتخاب میکنم
یا اونجایی که سرمو تکیه دادم به شیشه ی تاکسی فکر میکنم اگه تو بودی خودت منو هرجا میخواستم میبردی ...
اینا که فکر کردن نیست
اوجِ فکر کردنم میدونی کی شروع میشه؟!
اون موقع که خسته و خورد و خمیر میرسم خونه و تو ...
بازم نیستی :)
و فکر میکنم اگه بودی حتماً یه چای گرم کنارِ شومینه و تو بغلِ تو خیلی میچسبید ...
تلویزیونو روشن میکنم و فکر میکنم اگه تو بودی مسلماً محتوای اون فیلمِ مسخره رو نمیفهمیدم
بس که حواسم پرت تو بود ...
دراز میکشم رو تخت ، نگاه میکنم به ساعت و فکر میکنم اگه تو بودی حتماً اون لحظه مشغولِ گپ زدن بودیم ...
من خیلیم به تو فکر نمیکنم
فقط هر روز ، لا به لای کارام ، چند ساعتی رو با تو رویا میبافم ...
راستی تو رویا بافتن با من رو بلدی؟!
اصلاً به من فکرم میکنی؟!
#مهسا_امیری_راد
ﻣﺜﻞ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻪ ﻗﻬﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺑﺎ ﻣﻦ...
ﺑﺎ ﺗﻮ ﻗﻬﺮﻡ
ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻤﺖ
ﺍﺧﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺭﺩ ﮐﻪ ﺷﺪﯼ
ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻼﻣﺘﯿﺖ ﺻﺪﻗﻪ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ
ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻤﺖ
ﻭ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻬﺎﺭﺗﻢ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮﯼ
ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻣﯿﺸﻮﻡ...
ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯾﺖ ﻣﯿﺮﻭﻡ
ﻣﺜﻞ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻪ ﻗﻬﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ...
ﺑﺎ ﺗﻮ ﻗﻬﺮﻡ
ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻤﺖ
ﺍﺧﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺭﺩ ﮐﻪ ﺷﺪﯼ
ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻼﻣﺘﯿﺖ ﺻﺪﻗﻪ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ
ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻤﺖ
ﻭ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻬﺎﺭﺗﻢ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮﯼ
ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻣﯿﺸﻮﻡ...
ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯾﺖ ﻣﯿﺮﻭﻡ
ﻣﺜﻞ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻪ ﻗﻬﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ...
آدم رؤیایی، خاکستر رویاهای گذشتهاش را بیخودی بهم می زند، به این امید که در میانشان حداقل جرقهٔ کوچکی پیدا کرده و فوتش کند تا دوباره جان بگیرند، تا این آتش احیا شده قلب سرمازدهٔ او را گرم کند و همهٔ آنهایی که برایش عزیز بودند، برگردند...
شبهای روشن / #فئودور_داستایفسکی
شبهای روشن / #فئودور_داستایفسکی