چه مرز باریکی است میان من و تنت
همیشه این ور مرز ، منم که دلتنگم
همیشه آن ور مرز ، تویی که تاریکی
پرنده دلتنگ ! بهار شد تو رفتی به سرزمین خودت
صنوبرت جا ماند
صنوبرت خشکید
صنوبرت مرد ...
#محیکس
همیشه این ور مرز ، منم که دلتنگم
همیشه آن ور مرز ، تویی که تاریکی
پرنده دلتنگ ! بهار شد تو رفتی به سرزمین خودت
صنوبرت جا ماند
صنوبرت خشکید
صنوبرت مرد ...
#محیکس
از امروز هر شب دو پارت از یه داستانِ کوتاه رو میزارم که با خوندش حس و حالِ قشنگی بهم دست داد ،خیلی از علاقیاتم رو توش داشت و به دلم نشست.
امیدوارم شمام خوشتون بیاد .
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد💛
#علی_سلطانی
پ.ن: من کل داستان رو با این موزیک بک گراندی که میزارم خوندم ، پیشنهاد میکنم شمام اینطوری بخونین :)
امیدوارم شمام خوشتون بیاد .
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد💛
#علی_سلطانی
پ.ن: من کل داستان رو با این موزیک بک گراندی که میزارم خوندم ، پیشنهاد میکنم شمام اینطوری بخونین :)
قسمت اول:
"هیچکس نمی دانست"
همه داشتند برای مراسم خواستگاری تنها نوه ی دختر، یکی یدونه ی ماه بانو،، گیسو کمند عمو فرهاد و چشم عسلیِ عمه فرحناز ...که همیشه با خسرو سرِ رنگ این چشم دعوا داشتند، آماده میشدند.
راستش خسرو همیشه میگفت چشمان ناهید قهوه ای روشن است.
ناهید آنقدر تو دل برو بود که تمامِ فامیل زیباییش را هی به رخ میکشیدند.
مراسم خواستگاری اش هم بیشتر به نامزدی میماند و همگی در خانه ی ماه بانو جمع شده بودنند تا ببیند این پسر کیست که جرات کرده بگوید خاطرخواهِ ناهید است!
البته مادرش پریدخت با این وصلت موافق بود و میگفت خانواده ی با اصالتی هستند و پسرشان تحصیل کرده است و مهندسی اش را از خارج گرفته!
خلاصه همگی جمع بودند و منتظرِ فرخ "برادر ناهید"که چند روزی بود به مسافرت رفته، به خانه ی ماه بانو بیاید.
پریدخت داشت با آب و تاب از خانواده ی داماد تعریف میکرد که خسرو با همان موهای پریشان و ریش و سبیل نامرتب و لباس های بی نظم که همه ی این ها با سازی که از دوشش آویزان بود تکمیل میشد،،وارد خانه شد.
همیشه ی خدا دیر می آمد و هر چند کم حرف بود اما همیشه تیکه ی تازه ای داشت که همه را بخنداند.
اینبار اما حرفی نزد و با سلامی خشک از کنار جمع عبور کرد و رفت بر دستان ماه بانو بوسه ای زد.
ماه بانو دماغش را بالا کشید و چپ چپ نگاهش کرد که یعنی خیلی بوی سیگار میدهی!
در همین حال ناهید با خانه تماس گرفت و گفت ماشینش جلوی آرایشگاه خراب شده است!
ماه بانو به خسرو که تنها مرد جوانِ جمع بود اشاره کرد دنبال ناهید برود.
خسرو سری تکان داد و از مجلس خارج شد.
ناهید به محض دیدن خسرو در آن حال مستاصل انگار که نفت در اجاقش ریخته باشند دماغش را جمع کرد و خندید.
_قربونِ پسر عمویِ مطربم برم که همیشه به دادم میرسه..
خسرو ابتدا حرفی نزد و چهره ی آرایش شده ی ناهید را نگاه کرد
_تو که آرایش نمیخواهی جیران
_چی؟ جیران!؟
_بشین بریم که دیر برسیم ماه بانو شلوارمو وسطِ جمع در می آره
_عهههه؟!پس دیر بریم!
_خفه شو بشین دختره ی زشته لوس.
وارد خانه که شدند همه کِل کشیدند و سوت و جیغ و ما این دختر را شوهر نمیدهیم راه انداختند.
ساکت که شدند ماه بانو به خسرو لبخندی زد و گفت دست بجنبان پسر، از پدر مادرت که آبی گرم نمیشود،،دلم میخواهد این چنین روزی را برای تو ببینم و همگی شروع کردنند به گفتن اسامی دخترهای فامیل!
اما هیچکس نمی دانست
هیچکس نفهمیده بود.. .
خسرو ، ناهید را دوست دارد!
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
#علی_سلطانی
"هیچکس نمی دانست"
همه داشتند برای مراسم خواستگاری تنها نوه ی دختر، یکی یدونه ی ماه بانو،، گیسو کمند عمو فرهاد و چشم عسلیِ عمه فرحناز ...که همیشه با خسرو سرِ رنگ این چشم دعوا داشتند، آماده میشدند.
راستش خسرو همیشه میگفت چشمان ناهید قهوه ای روشن است.
ناهید آنقدر تو دل برو بود که تمامِ فامیل زیباییش را هی به رخ میکشیدند.
مراسم خواستگاری اش هم بیشتر به نامزدی میماند و همگی در خانه ی ماه بانو جمع شده بودنند تا ببیند این پسر کیست که جرات کرده بگوید خاطرخواهِ ناهید است!
البته مادرش پریدخت با این وصلت موافق بود و میگفت خانواده ی با اصالتی هستند و پسرشان تحصیل کرده است و مهندسی اش را از خارج گرفته!
خلاصه همگی جمع بودند و منتظرِ فرخ "برادر ناهید"که چند روزی بود به مسافرت رفته، به خانه ی ماه بانو بیاید.
پریدخت داشت با آب و تاب از خانواده ی داماد تعریف میکرد که خسرو با همان موهای پریشان و ریش و سبیل نامرتب و لباس های بی نظم که همه ی این ها با سازی که از دوشش آویزان بود تکمیل میشد،،وارد خانه شد.
همیشه ی خدا دیر می آمد و هر چند کم حرف بود اما همیشه تیکه ی تازه ای داشت که همه را بخنداند.
اینبار اما حرفی نزد و با سلامی خشک از کنار جمع عبور کرد و رفت بر دستان ماه بانو بوسه ای زد.
ماه بانو دماغش را بالا کشید و چپ چپ نگاهش کرد که یعنی خیلی بوی سیگار میدهی!
در همین حال ناهید با خانه تماس گرفت و گفت ماشینش جلوی آرایشگاه خراب شده است!
ماه بانو به خسرو که تنها مرد جوانِ جمع بود اشاره کرد دنبال ناهید برود.
خسرو سری تکان داد و از مجلس خارج شد.
ناهید به محض دیدن خسرو در آن حال مستاصل انگار که نفت در اجاقش ریخته باشند دماغش را جمع کرد و خندید.
_قربونِ پسر عمویِ مطربم برم که همیشه به دادم میرسه..
خسرو ابتدا حرفی نزد و چهره ی آرایش شده ی ناهید را نگاه کرد
_تو که آرایش نمیخواهی جیران
_چی؟ جیران!؟
_بشین بریم که دیر برسیم ماه بانو شلوارمو وسطِ جمع در می آره
_عهههه؟!پس دیر بریم!
_خفه شو بشین دختره ی زشته لوس.
وارد خانه که شدند همه کِل کشیدند و سوت و جیغ و ما این دختر را شوهر نمیدهیم راه انداختند.
ساکت که شدند ماه بانو به خسرو لبخندی زد و گفت دست بجنبان پسر، از پدر مادرت که آبی گرم نمیشود،،دلم میخواهد این چنین روزی را برای تو ببینم و همگی شروع کردنند به گفتن اسامی دخترهای فامیل!
اما هیچکس نمی دانست
هیچکس نفهمیده بود.. .
خسرو ، ناهید را دوست دارد!
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
#علی_سلطانی
قسمت دوم:
"عطر شال و گیسوی تو"
آسمان ابری بود و باران نم نم میبارید.
در جایِ همیشگی اش،بالکن خانه ی ماه بانو لم داده و با سازش ور میرفت.
دو ساعتی به آمدن خواستگار مانده بود که ناهید با پیراهنی یکدست سفید و شال آبی رنگ وارد بالکن شد.
_خسرویی...لباسام خوبه؟
خسرو لبخندی بر چهره ی بی تفاوتش اضافه کرد و حرفی نزد.
_هوی...داداش فرخم نیست دارم از تو نظر میپرسما...بدو بگو.
_فقط اون گردنبند فیروزه ایت قشنگه
_چقدر من ذوق کردم اینو واسم گرفتی.یادته؟
_بشین این ملودی رو برات بزنم
ناهید بدون معطلی و با ذوق روی صندلی نشست و چشمانش را بست...
خسرو ویولن را دست گرفت و خیره در چشمانِ بسته ی ناهید شروع به نواختن کرد...
باران کمی شدت گرفته بود و ناهید مدام نفس میکشید و با صدایِ ساز سرش را تکان میداد
خسرو محو نگاه کردنِ ناهید به یکباره دست از ساز کشید.
_چقدر عاشق این پسره شدی که قبول کردی بیاد خواستگاریت؟
ناهید با تعجب چشمانش را باز کرد
_مامانم میگه عشق بعد از ازدواج بوجود میاد
_اگه بوجود نیومد چی؟!
_چرا خب،،،پسر خوبیه، خوشگله ،خوش هیکله، با ادبه...
_اینارو ول کن، وقتی بهش فکر میکنی حواست پرت میشه؟!
یا مثلا الان که داره بارون میاد هوس کردی باهاش بری تو خیابون؟
نه با ماشینا...پای پیاده،،خیسِ خالی شید.
چه میدونم از این چیزایی که تو کتابا هست دیگه؟!
_اما عشق که فقط این چیزا نیس.
_پس چیه ؟!
_اصن تو خودت تا حالا عاشق شدی؟!
وای ببخشید سوال چرتی بود، تورو چه به این حرفا!
ناهید خندید و شال را از سرش برداشت و روی صندلی انداخت و موهایِ پراکنده ء پشتِ گردن اش را مرتب کرد.
خسرو چشمانش را بست و دوباره شروع به نواختن ساز کرد...
وقتی چشمانش را باز کرد ناهید به داخل خانه رفته و آنسوی پنجره در حالی که موهایِ بافته اش را با دست اینسو و آنسو رها میکرد مشغولِ حرف زدن با تلفن بود...
خسرو شالِ ناهید را از روی صندلی برداشت و به صورتش نزدیک کردو چشمانش را بست و عمیق نفس کشید...عمیق نفس کشید و با بخارِ دهانش روی میز نوشت:
من ساکتم اما
چرا نمیشنوی...؟!
این هوای لعنتی و باران
عطر شال و گیسوی تو
ساز ناکوک من
فریاد میکشند....:
خسرو، ناهید را دوست دارد.
چرا نمیشنوی جیران من؟!
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
#علی_سلطانی
"عطر شال و گیسوی تو"
آسمان ابری بود و باران نم نم میبارید.
در جایِ همیشگی اش،بالکن خانه ی ماه بانو لم داده و با سازش ور میرفت.
دو ساعتی به آمدن خواستگار مانده بود که ناهید با پیراهنی یکدست سفید و شال آبی رنگ وارد بالکن شد.
_خسرویی...لباسام خوبه؟
خسرو لبخندی بر چهره ی بی تفاوتش اضافه کرد و حرفی نزد.
_هوی...داداش فرخم نیست دارم از تو نظر میپرسما...بدو بگو.
_فقط اون گردنبند فیروزه ایت قشنگه
_چقدر من ذوق کردم اینو واسم گرفتی.یادته؟
_بشین این ملودی رو برات بزنم
ناهید بدون معطلی و با ذوق روی صندلی نشست و چشمانش را بست...
خسرو ویولن را دست گرفت و خیره در چشمانِ بسته ی ناهید شروع به نواختن کرد...
باران کمی شدت گرفته بود و ناهید مدام نفس میکشید و با صدایِ ساز سرش را تکان میداد
خسرو محو نگاه کردنِ ناهید به یکباره دست از ساز کشید.
_چقدر عاشق این پسره شدی که قبول کردی بیاد خواستگاریت؟
ناهید با تعجب چشمانش را باز کرد
_مامانم میگه عشق بعد از ازدواج بوجود میاد
_اگه بوجود نیومد چی؟!
_چرا خب،،،پسر خوبیه، خوشگله ،خوش هیکله، با ادبه...
_اینارو ول کن، وقتی بهش فکر میکنی حواست پرت میشه؟!
یا مثلا الان که داره بارون میاد هوس کردی باهاش بری تو خیابون؟
نه با ماشینا...پای پیاده،،خیسِ خالی شید.
چه میدونم از این چیزایی که تو کتابا هست دیگه؟!
_اما عشق که فقط این چیزا نیس.
_پس چیه ؟!
_اصن تو خودت تا حالا عاشق شدی؟!
وای ببخشید سوال چرتی بود، تورو چه به این حرفا!
ناهید خندید و شال را از سرش برداشت و روی صندلی انداخت و موهایِ پراکنده ء پشتِ گردن اش را مرتب کرد.
خسرو چشمانش را بست و دوباره شروع به نواختن ساز کرد...
وقتی چشمانش را باز کرد ناهید به داخل خانه رفته و آنسوی پنجره در حالی که موهایِ بافته اش را با دست اینسو و آنسو رها میکرد مشغولِ حرف زدن با تلفن بود...
خسرو شالِ ناهید را از روی صندلی برداشت و به صورتش نزدیک کردو چشمانش را بست و عمیق نفس کشید...عمیق نفس کشید و با بخارِ دهانش روی میز نوشت:
من ساکتم اما
چرا نمیشنوی...؟!
این هوای لعنتی و باران
عطر شال و گیسوی تو
ساز ناکوک من
فریاد میکشند....:
خسرو، ناهید را دوست دارد.
چرا نمیشنوی جیران من؟!
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
#علی_سلطانی
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned «از امروز هر شب دو پارت از یه داستانِ کوتاه رو میزارم که با خوندش حس و حالِ قشنگی بهم دست داد ،خیلی از علاقیاتم رو توش داشت و به دلم نشست. امیدوارم شمام خوشتون بیاد . #خسرو_ناهید_را_دوست_دارد💛 #علی_سلطانی پ.ن: من کل داستان رو با این موزیک بک گراندی که میزارم…»
از خواب میپرم ، ساعت پنج صبح است !
دوباره خوابش را دیدم .
"آدمهایِ لجوج بیشتر خواب کسانی را میبینند که سعی دارند فراموششان کنند."
این جمله رویِ مغزِ خسته ام رژه میرود.
#غزل_انصاری_اصل
دوباره خوابش را دیدم .
"آدمهایِ لجوج بیشتر خواب کسانی را میبینند که سعی دارند فراموششان کنند."
این جمله رویِ مغزِ خسته ام رژه میرود.
#غزل_انصاری_اصل
يه پيرمردى هست اولِ ملاصدرا.. گلفروشه..!
گل نرگس ميفروشه..! شاخه شاخه ى گل هاش، بوى عشق ميده..!
اونَم كه عاشقِ گلِ نرگس..! از اون دخترايى نيس كه بخواد پولامو براى چيزاى الكى خرج كنم..! مثلاً راضى نيس كه هِى مثه معالى آباديا كه يه ماشين بنز، زيرِ پاشون هست و با عشقشون هرشب برن دُور دُور خريدِ عطر و كيف گرون قيمت و بعدشم هفت خوان غذا بخورن و برگردن خونشون..!
نه، كلاً مخالفِ اين چيزاس..!
ميگه جاىِ رستوران، سه تا از اون اَناراىِ خونتون رو بچين و بيار كه دون كنيم و بخوريم..! هم سالمتره هم ساده تر..!
ولى هميشه ميگه وقتى مياى هَمو ببينيم، جاى دو شاخه گلِ نرگس، چارتا بگير..!
دلم برا پيرمرده ميسوزه..! مطمئنم يه معشوقى تو ملاصدرا داشته كه هرروز، وقتِ ديدارشون، گل نرگس براش ميبرده..! اون موقع ها هم كه موبايل نداشته سلفى بگيره و پستش كنه تو اينستا و زيرشم بزنه: "مرسى كه هستى" يا "من و عشقم يهويى"..!
ولى از تهِ دلش دوسِش داشته كه هنوزم كه هنوزه، همونجاى قرارشون، گلِ نرگس به دست ايستاده كه معشوقش بياد..!
يه روز خواسم برم ببينمش..!
طبقِ عادتِ معمول، رفتم سرِ ملاصدرا كه گل براش بگيرم..! ديدم كنارِ پيرمرده ايستاده..! آروم از پشت رفتم چشاشو گرفتم..! بلند بلند ميخنديد ديوونه..! هزار بار بهش گفته بودم كه جلو جمع بلند نخنده..! مگه تو كتش ميره..! ديوونس..!
ولى يهو جا خورديم..! ديديم پيرمرده داره دستاشو ميكشه رو گونَش و اشكاشو پاك ميكنه..!
گفتم: "پدر جان.. چرا گريه ميكنى؟! چيزى شده؟!"
گفت: " منم تا دلت بخواد همين كارى رو كه تو الآن كرديو، انجام دادم..! چقد دلم تنگِ اون روزا شد..!"
گفتم: " ببخش پدرجان كه ناراحتتون كرديم..! اصلاً عمد نبود.."
گفت: " نه پسرم..! اتّفاقاً كار درستو ميكنى..! همينطور ديوونگى كنين.. دل و قلوه بدين.. عاشق بمونين.. فقط عاشق بمونين.. اونم تا ابد..!"
نميتونسم ناراحتىِ تو صورتشو تحمل كنم.. خدافظى كرديم و رفتيم باغ اِرَم..! اَنارا رو آوردم بيرون و شروع كرد به دون كردنشون..!
گفتم: " بيا يه قولى به هم بديم.. نشه ده بيست سالِ ديگه عينِ اين پيرمرده بشيم و حسرتِ روزاى خوبمونو بخوريم.. بيا قول بديم ابدى باشيم.. نه من بد شم نه تو..! اَزَمون يه ما بمونه كه فردا پس فردا كه نوه هامون روبرومون ايستادن، بهشون با افتخار بگيم كه مثل خودمون عاشق شَن..!"
#طاها_رحيميان
گل نرگس ميفروشه..! شاخه شاخه ى گل هاش، بوى عشق ميده..!
اونَم كه عاشقِ گلِ نرگس..! از اون دخترايى نيس كه بخواد پولامو براى چيزاى الكى خرج كنم..! مثلاً راضى نيس كه هِى مثه معالى آباديا كه يه ماشين بنز، زيرِ پاشون هست و با عشقشون هرشب برن دُور دُور خريدِ عطر و كيف گرون قيمت و بعدشم هفت خوان غذا بخورن و برگردن خونشون..!
نه، كلاً مخالفِ اين چيزاس..!
ميگه جاىِ رستوران، سه تا از اون اَناراىِ خونتون رو بچين و بيار كه دون كنيم و بخوريم..! هم سالمتره هم ساده تر..!
ولى هميشه ميگه وقتى مياى هَمو ببينيم، جاى دو شاخه گلِ نرگس، چارتا بگير..!
دلم برا پيرمرده ميسوزه..! مطمئنم يه معشوقى تو ملاصدرا داشته كه هرروز، وقتِ ديدارشون، گل نرگس براش ميبرده..! اون موقع ها هم كه موبايل نداشته سلفى بگيره و پستش كنه تو اينستا و زيرشم بزنه: "مرسى كه هستى" يا "من و عشقم يهويى"..!
ولى از تهِ دلش دوسِش داشته كه هنوزم كه هنوزه، همونجاى قرارشون، گلِ نرگس به دست ايستاده كه معشوقش بياد..!
يه روز خواسم برم ببينمش..!
طبقِ عادتِ معمول، رفتم سرِ ملاصدرا كه گل براش بگيرم..! ديدم كنارِ پيرمرده ايستاده..! آروم از پشت رفتم چشاشو گرفتم..! بلند بلند ميخنديد ديوونه..! هزار بار بهش گفته بودم كه جلو جمع بلند نخنده..! مگه تو كتش ميره..! ديوونس..!
ولى يهو جا خورديم..! ديديم پيرمرده داره دستاشو ميكشه رو گونَش و اشكاشو پاك ميكنه..!
گفتم: "پدر جان.. چرا گريه ميكنى؟! چيزى شده؟!"
گفت: " منم تا دلت بخواد همين كارى رو كه تو الآن كرديو، انجام دادم..! چقد دلم تنگِ اون روزا شد..!"
گفتم: " ببخش پدرجان كه ناراحتتون كرديم..! اصلاً عمد نبود.."
گفت: " نه پسرم..! اتّفاقاً كار درستو ميكنى..! همينطور ديوونگى كنين.. دل و قلوه بدين.. عاشق بمونين.. فقط عاشق بمونين.. اونم تا ابد..!"
نميتونسم ناراحتىِ تو صورتشو تحمل كنم.. خدافظى كرديم و رفتيم باغ اِرَم..! اَنارا رو آوردم بيرون و شروع كرد به دون كردنشون..!
گفتم: " بيا يه قولى به هم بديم.. نشه ده بيست سالِ ديگه عينِ اين پيرمرده بشيم و حسرتِ روزاى خوبمونو بخوريم.. بيا قول بديم ابدى باشيم.. نه من بد شم نه تو..! اَزَمون يه ما بمونه كه فردا پس فردا كه نوه هامون روبرومون ايستادن، بهشون با افتخار بگيم كه مثل خودمون عاشق شَن..!"
#طاها_رحيميان