۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Photo
تو استوریم از اون وُت آ گذاشته بودم ،
خیلی ساده باید از بینِ لاور و لوزر یکیو انتخاب میکردی !
تنها دلیلِ گذاشتنش این بود که میخواستم بدونم تو ذهنه اون چجوریم‌...
از بینِ تمومِ اون ۱۲۹ نفری که رای دادن
فقط اون بود که زده بود لوزر !
فکر میکردم تنها کسیه که منو واقعا میشناسه و تنها کسیه که میزنه لاور ...
ولی کاملا برعکس بود یا اون دچارِ اشتباه شده بود تو شناختنم یا من تصورِ غلطیو از خودم داده بودم بهش ..
باید یجوری درستش میکردم
نباید میزاشتم ادامه پیدا کنه
باید اون آدمی که ازم تو ذهنش حک شده بود رو میکشتمش تا بتونم خودِ واقعیمو جایگزینش کنم ...
نباید ...
باید ...

.
اون لوزر هنوز که هنوزه طنینش توی گوشام تکرار میشه ... عینهو یه لوپ ، تا به خودم میام هعی دوباره هعی دوباره ...

#محیکس
-مهم نیست از آخرین باری که باهاش حرف زدی یه روز میگذره یا ده سال..
وقتی شماره ناشناس زنگ میزنه بهت ، اولین کسی که فکرت میره سمتش اونه..
ذهنم فلج می شود
وقتی میخوانمت!
و تو حتی نمیگویی...
هاااااااا؟
چه برسد به
"جانم" ؟

#بابک_شاملو
اینها را از یاد نبر اگر کنارش هستی :
تماشاکردنش ، وقتی که آرام خوابیده .
تماشاکردنش ، وقتی حواسش به تو نیست و دارد از ته دل می خندد .
تماشاکردنش ، وقتی با دقت نوشته ای را می خواند ، آن چین بین ابروهاش .
تماشاکردنش ، وقتی دارد لباس می پوشد و مهیای بیرون رفتن با تو می شود .
تماشاکردنش ، وقتی اسمت را با دلتنگی صدا می زند .
تماشاکردنش ، وقتی دارد از خواب بیدار می شود .
تماشاکردنش 💛
و تمام اینها را از یاد ببر ، اگر دیگر کنارش نیستی ! ترکیب بیخوابی و دلتنگی ، بلای جانسوزیست رفیق جان ....

#حمید_سلیمی
نگار : کی بیشتر عذاب می کشه امیر ؟ ... اونی که میره یا اونی که می مونه ؟ 
امیر : به نظر من اونی که می مونه ... اونی که میره ، میره دیگه ... 
نگار : حتا اگه مجبور باشه ؟ ... 
امیر : چه اجباری نگار ؟ ... حتما خواسته که بره ... دور می شه ... اما اونی که می مونه ، روزی هزار بار می میره .. با هربهانه مزخرفی ... با هر عکسی ... با هر عطری ... با هر آهنگی ... با هر حرفی ... با هر اسمی ... 
-مرا از دور تماشا کن
من از نزدیک غمگینم..
-گاه میپرسند ز من عاشقش هستی هنوز؟
بی تفاوت بودنم را گریه میریزد بهم ...
پارت ۱
💛
پارت ۲
💛
چه مرز باریکی است میان من و تنت
همیشه این ور مرز ، منم که دلتنگم
همیشه آن ور مرز ، تویی که تاریکی
پرنده دلتنگ ! بهار شد تو رفتی به سرزمین خودت
صنوبرت جا ماند
صنوبرت خشکید
صنوبرت مرد ...

#محیکس
از امروز هر شب دو پارت از یه داستانِ کوتاه رو میزارم که با خوندش حس و حالِ قشنگی بهم دست داد ،خیلی از علاقیاتم رو توش داشت و به دلم نشست.
امیدوارم شمام خوشتون بیاد .

#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد💛
#علی_سلطانی

پ.ن: من کل داستان رو با این موزیک بک گراندی که میزارم خوندم ، پیشنهاد میکنم شمام اینطوری بخونین :)
Audio
مجنون نبودُم ، مجنونُم کِردی !💛
قسمت اول:
"هیچکس نمی دانست"

همه داشتند برای مراسم خواستگاری تنها نوه ی دختر، یکی یدونه ی ماه بانو،، گیسو کمند عمو فرهاد و چشم عسلیِ عمه فرحناز ...که همیشه با خسرو سرِ رنگ این چشم دعوا داشتند، آماده میشدند.
راستش خسرو همیشه میگفت چشمان ناهید قهوه ای روشن است.
ناهید آنقدر تو دل برو بود که تمامِ فامیل زیباییش را هی به رخ میکشیدند.
مراسم خواستگاری اش هم بیشتر به نامزدی میماند و همگی در خانه ی ماه بانو جمع شده بودنند تا ببیند این پسر کیست که جرات کرده بگوید خاطرخواهِ ناهید است!
البته مادرش پریدخت با این وصلت موافق بود و میگفت خانواده ی با اصالتی هستند و پسرشان تحصیل کرده است و مهندسی اش را از خارج گرفته!
خلاصه همگی جمع بودند و منتظرِ فرخ "برادر ناهید"که چند روزی بود به مسافرت رفته، به خانه ی ماه بانو بیاید.

پریدخت داشت با آب و تاب از خانواده ی داماد تعریف میکرد که خسرو با همان موهای پریشان و ریش و سبیل نامرتب و لباس های بی نظم که همه ی این ها با سازی که از دوشش آویزان بود تکمیل میشد،،وارد خانه شد.
همیشه ی خدا دیر می آمد و هر چند کم حرف بود اما همیشه تیکه ی تازه ای داشت که همه را بخنداند.
اینبار اما حرفی نزد و با سلامی خشک از کنار جمع عبور کرد و رفت بر دستان ماه بانو بوسه ای زد.
ماه بانو دماغش را بالا کشید و چپ چپ نگاهش کرد که یعنی خیلی بوی سیگار میدهی!
در همین حال ناهید با خانه تماس گرفت و گفت ماشینش جلوی آرایشگاه خراب شده است!
ماه بانو به خسرو که تنها مرد جوانِ جمع بود اشاره کرد دنبال ناهید برود.
خسرو سری تکان داد و از مجلس خارج شد.

ناهید به محض دیدن خسرو در آن حال مستاصل انگار که نفت در اجاقش ریخته باشند دماغش را جمع کرد و خندید.

_قربونِ پسر عمویِ مطربم برم که همیشه به دادم میرسه..

خسرو ابتدا حرفی نزد و چهره ی آرایش شده ی ناهید را نگاه کرد

_تو که آرایش نمیخواهی جیران

_چی؟ جیران!؟

_بشین بریم که دیر برسیم ماه بانو شلوارمو وسطِ جمع در می آره

_عهههه؟!پس دیر بریم!

_خفه شو بشین دختره ی زشته لوس.

وارد خانه که شدند همه کِل کشیدند و سوت و جیغ و ما این دختر را شوهر نمیدهیم راه انداختند.
ساکت که شدند ماه بانو به خسرو لبخندی زد و گفت دست بجنبان پسر، از پدر مادرت که آبی گرم نمیشود،،دلم میخواهد این چنین روزی را برای تو ببینم و همگی شروع کردنند به گفتن اسامی دخترهای فامیل!
اما هیچکس نمی دانست
هیچکس نفهمیده بود.. .
خسرو ، ناهید را دوست دارد!

#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
#علی_سلطانی
قسمت دوم:
"عطر شال و گیسوی تو"

آسمان ابری بود و باران نم نم میبارید.
در جایِ همیشگی اش،بالکن خانه ی ماه بانو لم داده و با سازش ور میرفت.
دو ساعتی به آمدن خواستگار مانده بود که ناهید با پیراهنی یکدست سفید و شال آبی رنگ وارد بالکن شد.

_خسرویی...لباسام خوبه؟

خسرو لبخندی بر چهره ی بی تفاوتش اضافه کرد و حرفی نزد.

_هوی...داداش فرخم نیست دارم از تو نظر میپرسما...بدو بگو.

_فقط اون گردنبند فیروزه ایت قشنگه

_چقدر من ذوق کردم اینو واسم گرفتی.یادته؟

_بشین این ملودی رو برات بزنم

ناهید بدون معطلی و با ذوق روی صندلی نشست و چشمانش را بست...
خسرو ویولن را دست گرفت و خیره در چشمانِ بسته ی ناهید شروع به نواختن کرد...
باران کمی شدت گرفته بود و ناهید مدام نفس میکشید و با صدایِ ساز سرش را تکان میداد
خسرو محو نگاه کردنِ ناهید به یکباره دست از ساز کشید.

_چقدر عاشق این پسره شدی که قبول کردی بیاد خواستگاریت؟

ناهید با تعجب چشمانش را باز کرد

_مامانم میگه عشق بعد از ازدواج بوجود میاد

_اگه بوجود نیومد چی؟!

_چرا خب،،،پسر خوبیه، خوشگله ،خوش هیکله، با ادبه...

_اینارو ول کن، وقتی بهش فکر میکنی حواست پرت میشه؟!
یا مثلا الان که داره بارون میاد هوس کردی باهاش بری تو خیابون؟
نه با ماشینا...پای پیاده،،خیسِ خالی شید.
چه میدونم از این چیزایی که تو کتابا هست دیگه؟!


_اما عشق که فقط این چیزا نیس.

_پس چیه ؟!

_اصن تو خودت تا حالا عاشق شدی؟!
وای ببخشید سوال چرتی بود، تورو چه به این حرفا!

ناهید خندید و شال را از سرش برداشت و روی صندلی انداخت و موهایِ پراکنده ء پشتِ گردن اش را مرتب کرد.
خسرو چشمانش را بست و دوباره شروع به نواختن ساز کرد...
وقتی چشمانش را باز کرد ناهید به داخل خانه رفته و آنسوی پنجره در حالی که موهایِ بافته اش را با دست اینسو و آنسو رها میکرد مشغولِ حرف زدن با تلفن بود...
خسرو شالِ ناهید را از روی صندلی برداشت و به صورتش نزدیک کردو چشمانش را بست و عمیق نفس کشید...عمیق نفس کشید و با بخارِ دهانش روی میز نوشت:
من ساکتم اما
چرا نمیشنوی...؟!
این هوای لعنتی و باران
عطر شال و گیسوی تو
ساز ناکوک من
فریاد میکشند....:
خسرو، ناهید را دوست دارد.
چرا نمیشنوی جیران من؟!


#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
#علی_سلطانی
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned «از امروز هر شب دو پارت از یه داستانِ کوتاه رو میزارم که با خوندش حس و حالِ قشنگی بهم دست داد ،خیلی از علاقیاتم رو توش داشت و به دلم نشست. امیدوارم شمام خوشتون بیاد . #خسرو_ناهید_را_دوست_دارد💛 #علی_سلطانی پ.ن: من کل داستان رو با این موزیک بک گراندی که میزارم…»