قسمت دهم
"قانون سوم نیوتون"
خوابیدن در آغوشِ یار خیلی کِیف میدهد اما بیدار ماندن پا به پای دلبری که خوابش نمیبرد
دل ضعفه ای ست
که جان در جانِ آدم نمیگذارد!
اینکه از خوابت بزنی و او با دیدن تو فکر کند تمام دنیا بی خواب شده اند
حالی ست لاتوصیف!
.
خب طبق قانون سوم نیوتون هر عملی عکس العملی دارد!
وقتی یار لب نزدیک می آورد
بوسیدن وظیفه میشود!
و هنگامی که آغوش باز میکند
چاره ای جز بغل کردن نمی ماند...
و اگر که بیخواب شود
راهی جز بیدار ماندن نیست....
ناهید تا صبح خوابش نبرد و خسرو پا به پایش بیدار مانده بود و چای دم کرده بود و سیگار میکشید و کتاب دست گرفته بود و شاملو میخواند.
دم دمای صبح بود و آسمان گرگ و میش.
خسرو دلش نمیخواست آفتاب طلوع کند، آخر چشمانِ قهوه ای روشن ناهید در تاریکی دیدن داشت،چشمانی که خمار میشدند برای شعرهای شاملو که با صدای دورگه ی خسرو، سکوت را به بازی گرفته بودند.
_خسرو نمیشه هم ویولن بزنی هم شعر بخونی؟
_نه دیگه پررو نشو
ناهید لبخندی زد و دماغش را جمع کرد
_چایی سرد شد...قند نیاواردی؟
_من قند نمیخوام
ناهید از جایش بلند شد و رفت تا قند بیاورد که خسرو زیر لب آرام و خفه گفت
_من با قند چشمای تو میخورم جیران
قندان را روی میز گذاشت و رفت کنار پنجره نشست با تماشای دریا
_خسرو اونسالی که کنکور داشتمو یادته؟خونه ماه بانو بیدار میموندیم باهام فیزیک کار میکردی؟
_بعد تو میگفتی خسرو اینو ول کن پاشو بریم موتور سواری
_توام که حریف من نمیشدی
_منم که حریف تو نمیشدم
_تو هیچ وقت حریف من نمیشدی
خسرو خندید اما حرف های زیادی از چشمانش میریخت که ناهید خبر نداشت.
خبر نداشت که خسرو در یک جنگ نابرابر با دلش همه چیز را باخته بود و تمام و کمال تسلیم ناهید شده بود و پرچم سفید فدایت شوم را بالا گرفته بود.
ناهید خبر نداشت که وقتی سرش را کج میکرد و چشمانش را جمع و با حالت سوالی میگفت خسرو؟!
دیگر جانی در خسرو نمیماند که مقاومت کند و درخواستش را رد کند.
خسرو دلش گرم ناهید بود و ناهید سرش گرم دنیای خودش.
آفتاب طلوع کرده بود که خسرو روی صندلی سرش بر روی کتاب، خوابش برده بود و ناهید شال بلندی که روی دوشش می انداخت را روی سر خسرو انداخته بود تا مگس ها اذیتش نکنند.
خسرو لحظه ای بیدار شد و وقتی شال ناهید را روی سرش دید شال را بغل کرد و دوباره خوابید و هر چه عمه فرحناز صدایش کرد که برود سرجایش بخوابد بلند نشد که نشد که نشد.
و کمر درد را تحمل کرد اما شال ناهید را رها نکرد،آخر،، خسرو، ناهید را دوست دارد و هیچ حالی برای آدمِ عاشق بهتر از خوابیدن با عطرِ شالِ معشوق نیست.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
"قانون سوم نیوتون"
خوابیدن در آغوشِ یار خیلی کِیف میدهد اما بیدار ماندن پا به پای دلبری که خوابش نمیبرد
دل ضعفه ای ست
که جان در جانِ آدم نمیگذارد!
اینکه از خوابت بزنی و او با دیدن تو فکر کند تمام دنیا بی خواب شده اند
حالی ست لاتوصیف!
.
خب طبق قانون سوم نیوتون هر عملی عکس العملی دارد!
وقتی یار لب نزدیک می آورد
بوسیدن وظیفه میشود!
و هنگامی که آغوش باز میکند
چاره ای جز بغل کردن نمی ماند...
و اگر که بیخواب شود
راهی جز بیدار ماندن نیست....
ناهید تا صبح خوابش نبرد و خسرو پا به پایش بیدار مانده بود و چای دم کرده بود و سیگار میکشید و کتاب دست گرفته بود و شاملو میخواند.
دم دمای صبح بود و آسمان گرگ و میش.
خسرو دلش نمیخواست آفتاب طلوع کند، آخر چشمانِ قهوه ای روشن ناهید در تاریکی دیدن داشت،چشمانی که خمار میشدند برای شعرهای شاملو که با صدای دورگه ی خسرو، سکوت را به بازی گرفته بودند.
_خسرو نمیشه هم ویولن بزنی هم شعر بخونی؟
_نه دیگه پررو نشو
ناهید لبخندی زد و دماغش را جمع کرد
_چایی سرد شد...قند نیاواردی؟
_من قند نمیخوام
ناهید از جایش بلند شد و رفت تا قند بیاورد که خسرو زیر لب آرام و خفه گفت
_من با قند چشمای تو میخورم جیران
قندان را روی میز گذاشت و رفت کنار پنجره نشست با تماشای دریا
_خسرو اونسالی که کنکور داشتمو یادته؟خونه ماه بانو بیدار میموندیم باهام فیزیک کار میکردی؟
_بعد تو میگفتی خسرو اینو ول کن پاشو بریم موتور سواری
_توام که حریف من نمیشدی
_منم که حریف تو نمیشدم
_تو هیچ وقت حریف من نمیشدی
خسرو خندید اما حرف های زیادی از چشمانش میریخت که ناهید خبر نداشت.
خبر نداشت که خسرو در یک جنگ نابرابر با دلش همه چیز را باخته بود و تمام و کمال تسلیم ناهید شده بود و پرچم سفید فدایت شوم را بالا گرفته بود.
ناهید خبر نداشت که وقتی سرش را کج میکرد و چشمانش را جمع و با حالت سوالی میگفت خسرو؟!
دیگر جانی در خسرو نمیماند که مقاومت کند و درخواستش را رد کند.
خسرو دلش گرم ناهید بود و ناهید سرش گرم دنیای خودش.
آفتاب طلوع کرده بود که خسرو روی صندلی سرش بر روی کتاب، خوابش برده بود و ناهید شال بلندی که روی دوشش می انداخت را روی سر خسرو انداخته بود تا مگس ها اذیتش نکنند.
خسرو لحظه ای بیدار شد و وقتی شال ناهید را روی سرش دید شال را بغل کرد و دوباره خوابید و هر چه عمه فرحناز صدایش کرد که برود سرجایش بخوابد بلند نشد که نشد که نشد.
و کمر درد را تحمل کرد اما شال ناهید را رها نکرد،آخر،، خسرو، ناهید را دوست دارد و هیچ حالی برای آدمِ عاشق بهتر از خوابیدن با عطرِ شالِ معشوق نیست.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
هميشه يک سري از اشيا برايم جذاب و دوست داشتني بودند،نمي دانم بي دليل دوستشان داشتم!
درست مثلِ راديو...
دلم ميخواست يک راديو هميشه روي ميزم باشد و وقت هايي که دلم نه موبايلم را مي خواست و نه هيچ تکنولوژي و پیشرفتی را،وقت هايي که دلم مي گرفت از تمامِ مجازي ها و حقيقي هاي اطرافم،بنشينم روي صندلي،راديو را روشن کنم و چشمانم راببندم،سفر کنم به زمان هاي قديم...
تختِ قديميِ گوشه ي حياطِ آقاجون و
طعمِ چاييِ هاي قندپهلوي عزيز،
صداي خنده هايم ميانِ بحث هاي شيرينشان که جز عشق دليلِ ديگري نداشت،شنیده شود...
به قولِ سجاد افشاريان:"گاهي هم حس مي کنم قديمي ام،واسه يکي دو دهه قبل!"
چقدر دلم يک عشقِ ساده و صميمي مي خواست،
چقدر زمان مي تواند بي رحم باشد وقتي آدم نتواند انتخاب کند در کدام زماني به دنيا بيايد و در کدام روزگاري عاشق شود!
کجايِ اين دنيايي که با يک دکمه عاشق مي شوند و لحظه اي بعد فارغ،بوي عشق مي دهد...؟!
کجايِ دنيايي که دلتنگي از در و ديوارش آويزان است،بوي زندگي مي دهد...؟
آهنگ که به اینجا می رسد:"اندوهِ بزرگيست زماني که نباشي"
چشمانم را باز مي کنم و دلم براي اين همه نبودن مي گيرد...
برای عشقی که جایش گوشه ی دلم خالیست،
برای کسی که جدید باشد
اما قدیمی عاشقم باشد،
قدیمی عاشقش باشم...
درست مثلِ همین رادیو،
که بی دلیل دوستش دارم!
مثلِ خودِ "تو"!
که بیایی و دستم را بگیری و باهم به زمانِ قدیم برویم،
آن وقت من برایت چای قندپهلو بریزم و
تو مدام زیرلب زمزمه کنی:"تو ماه ترین دخترِ این بوم و دیاری!"
#شقایق_عباسی
درست مثلِ راديو...
دلم ميخواست يک راديو هميشه روي ميزم باشد و وقت هايي که دلم نه موبايلم را مي خواست و نه هيچ تکنولوژي و پیشرفتی را،وقت هايي که دلم مي گرفت از تمامِ مجازي ها و حقيقي هاي اطرافم،بنشينم روي صندلي،راديو را روشن کنم و چشمانم راببندم،سفر کنم به زمان هاي قديم...
تختِ قديميِ گوشه ي حياطِ آقاجون و
طعمِ چاييِ هاي قندپهلوي عزيز،
صداي خنده هايم ميانِ بحث هاي شيرينشان که جز عشق دليلِ ديگري نداشت،شنیده شود...
به قولِ سجاد افشاريان:"گاهي هم حس مي کنم قديمي ام،واسه يکي دو دهه قبل!"
چقدر دلم يک عشقِ ساده و صميمي مي خواست،
چقدر زمان مي تواند بي رحم باشد وقتي آدم نتواند انتخاب کند در کدام زماني به دنيا بيايد و در کدام روزگاري عاشق شود!
کجايِ اين دنيايي که با يک دکمه عاشق مي شوند و لحظه اي بعد فارغ،بوي عشق مي دهد...؟!
کجايِ دنيايي که دلتنگي از در و ديوارش آويزان است،بوي زندگي مي دهد...؟
آهنگ که به اینجا می رسد:"اندوهِ بزرگيست زماني که نباشي"
چشمانم را باز مي کنم و دلم براي اين همه نبودن مي گيرد...
برای عشقی که جایش گوشه ی دلم خالیست،
برای کسی که جدید باشد
اما قدیمی عاشقم باشد،
قدیمی عاشقش باشم...
درست مثلِ همین رادیو،
که بی دلیل دوستش دارم!
مثلِ خودِ "تو"!
که بیایی و دستم را بگیری و باهم به زمانِ قدیم برویم،
آن وقت من برایت چای قندپهلو بریزم و
تو مدام زیرلب زمزمه کنی:"تو ماه ترین دخترِ این بوم و دیاری!"
#شقایق_عباسی
-تقصیر تو نیست!
شاید من زیادی دوست نداشتنی ام :)
شاید من زیادی دوست نداشتنی ام :)
این حال بد مارو
اون دنیا کی میخواد گردن بگیره
اون دنیا کی میخواد گردن بگیره
ما فرق زیادی نداشتیم
فقط یادم است
که من
به سختی مینوشتم
او با خنده
و در نهایت آسایش
میخواند
تفاوتی نبود
تنها من
به مشقت احساسم را
در خود گم میکردم
و او به راحتی
تمامش را
مییافت
مشکلی پیش نمیآمد
فقط گاهی
با تمام تلاش
فاصلهها را
نابود میکردم
و او با یک حرف
هزاران فاصله
میساخت...
فقط یادم است
که من
به سختی مینوشتم
او با خنده
و در نهایت آسایش
میخواند
تفاوتی نبود
تنها من
به مشقت احساسم را
در خود گم میکردم
و او به راحتی
تمامش را
مییافت
مشکلی پیش نمیآمد
فقط گاهی
با تمام تلاش
فاصلهها را
نابود میکردم
و او با یک حرف
هزاران فاصله
میساخت...
-برای اولین بار دستمو لمس میکنی و من به این فکر میکنم که چقدر زمان برای فراموش کردنِ این لحظه نیاز دارم
-با زنی ازدواج کنید که با چشمهاش قلبتون رو از تو سینه در بیاره و کارد کاردتون کنه
اينجا صائب پاشده با بغض يه سيگار روشن كرده وايساده دم پنجره گفته :
هیچ کس کاش نباشد نگهش بر راهی
چشم بر در بُوَد
و
دلبر او دیر کند ...
هیچ کس کاش نباشد نگهش بر راهی
چشم بر در بُوَد
و
دلبر او دیر کند ...