-دلم واسه یه "دوسِت دارم" گفتنِ ساده و ریپلایه قلب زردت تنگ شده ...
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned «فیلم واسه دیدن پیشنهاد بدین که ارزشِ دیدن داشته باشه @Mohix»
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
کارن همایونفر / گذشته حال استمراری #ثنا @Deep_Mo ✨
اینو داشته باشیم و بریم واسه قسمت جدید #خسرو_ناهید_را_دوست_دارد و ویولون زدنایه خسرو ...✨
قسمت یازدهم
"آرامش"
بیخوابی و شوریدگی ناهید هر لحظه بدتر و بدتر میشد.
چشمانش گود رفته بود و هر دستی که روی پوستش میکشید کبودی اش تا چند دقیقه باقی میماند.
قرص و دارو هم کارساز نبود.
از بیخوابی ضعیف شده بود و مدام سرگیجه میگرفت.
دیدن وضعیت ناهید، خسرو را پریشان کرده بود و کاری هم از دستش بر نمی آمد و مدام نگاهش میکرد و چشمانش پر میشد و بغضش میگرفت.
تنها چیزی که ناهید را کمی آرام میکرد نواختن ویولن بود.
نواختن ویولنی که خسرو را نا آرام میکرد و ناهید را آرام.
خسرو تمام این نت ها را آماده کرده بود که شاید روزی برای چشمان سرشار از عشق ناهید بنوازد که برای بوسه برق میزند.
یا آن نیمه شبی که معاشقه به پایان رسیده و ناهید روی دستانش لم داده است.
برای آن بعد ازظهر پنج شنبه ای که ناهید پیراهن کوتاهی پوشیده و در بالکن موهایش را تاب میدهد و خورشید لای گیسویش عاشقی تمرین میکند.
برای آن زمانی که .....
اما حالا با تمام احساسش برای حال ناخوب ناهید مینواخت تا کمی رنگ آرامش بگیرد.
حالا تنها دغدغه اش خوب شدن ناهید بود و عاشقی یادش رفته بود.
آدم ها وقتی حالشان خوب نیست و دلشان گرفته باید یک نفر را داشته باشند که هر چه در دل دارند برایش بگویند و بگویند و بگویند و آخر از خستگی روی زانویش خوابشان ببرد.
حالا نوبت چنگ زدن گیسو و هر از چند گاهی بوسیدن پیشانی ست.
که خسرو دل در دلش نبود برای نوازش ناهید.
شب از نیمه گذشته بود و عمه فرحناز خوابش برده بود که خسرو زیلویی در حیاط پهن کرد و ناهید کنارش نشست تا شاید بی خوابی اش اندکی رنگ آرامش بگیرد.
خسرو ساز را در دست گرفت و ناهید خیره به تصویر فرخ در گوشی تلفن همراهش ،دل سپرد به سازی که غم چندین سال عاشقی و دم نزن در آن جاری بود.
خسرو آنشب بی پروا مینواخت و چشمانش را باز نمیکرد که ناهید به رسم گذشته شروع به خواندن کرد
_خودت که دیگه نیستی ...نبایدم بدونی ...عذاب غیر از این نیست که چشم به راه بمونی...
نواختن خسرو روانی شده بود و ناهید صدایش را بالا برد و به یکباره خیره به تصویر فرخ زیر گریه زده و هق هق زنان بغض چند روزه اش را شکست.
خسرو دست از ساز نمیکشید و از گریه کردن ناهید به پهلوی صورت اشک میریخت.
ناهید بعد از مدتی طولانی گریه هایش تمام شد و سرش را روی پای خسرو گذاشت و چشمانش را بست.
چشمانش را بست و بعد از چندین روز خواب را در آغوش کشید...
خسرو دستش را مقابل دهان گرفته بود و از خوشحالی اینکه ناهید خوابش برده گریه میکرد... و با ترس موهایش را نوازش میداد...
چند دفعه سرش را پایین برد تا پیشانی اش را ببوسد اما جرات نکرد و به نفس کشیدن صورت اشک آلودش اکتفا کرد و از دیدن سر ناهید روی پاهایش دلش غنج میرفت و نفس عمیق میکشید.
آن شب تا به صبح از جایش تکان نخورد تا مبادا ناهید بیدار شود.
پیراهنش را روی ناهید انداخت و از جایش تکان نخورد و تا صبح کمر درد و پا درد را به جان خرید ...
آخر خسرو، ناهید را دوست دارد و هیچ حالی شیرین تر از این نیست که راحتی خودت را نادیده بگیری برای لحظه ای آرامش یار.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
"آرامش"
بیخوابی و شوریدگی ناهید هر لحظه بدتر و بدتر میشد.
چشمانش گود رفته بود و هر دستی که روی پوستش میکشید کبودی اش تا چند دقیقه باقی میماند.
قرص و دارو هم کارساز نبود.
از بیخوابی ضعیف شده بود و مدام سرگیجه میگرفت.
دیدن وضعیت ناهید، خسرو را پریشان کرده بود و کاری هم از دستش بر نمی آمد و مدام نگاهش میکرد و چشمانش پر میشد و بغضش میگرفت.
تنها چیزی که ناهید را کمی آرام میکرد نواختن ویولن بود.
نواختن ویولنی که خسرو را نا آرام میکرد و ناهید را آرام.
خسرو تمام این نت ها را آماده کرده بود که شاید روزی برای چشمان سرشار از عشق ناهید بنوازد که برای بوسه برق میزند.
یا آن نیمه شبی که معاشقه به پایان رسیده و ناهید روی دستانش لم داده است.
برای آن بعد ازظهر پنج شنبه ای که ناهید پیراهن کوتاهی پوشیده و در بالکن موهایش را تاب میدهد و خورشید لای گیسویش عاشقی تمرین میکند.
برای آن زمانی که .....
اما حالا با تمام احساسش برای حال ناخوب ناهید مینواخت تا کمی رنگ آرامش بگیرد.
حالا تنها دغدغه اش خوب شدن ناهید بود و عاشقی یادش رفته بود.
آدم ها وقتی حالشان خوب نیست و دلشان گرفته باید یک نفر را داشته باشند که هر چه در دل دارند برایش بگویند و بگویند و بگویند و آخر از خستگی روی زانویش خوابشان ببرد.
حالا نوبت چنگ زدن گیسو و هر از چند گاهی بوسیدن پیشانی ست.
که خسرو دل در دلش نبود برای نوازش ناهید.
شب از نیمه گذشته بود و عمه فرحناز خوابش برده بود که خسرو زیلویی در حیاط پهن کرد و ناهید کنارش نشست تا شاید بی خوابی اش اندکی رنگ آرامش بگیرد.
خسرو ساز را در دست گرفت و ناهید خیره به تصویر فرخ در گوشی تلفن همراهش ،دل سپرد به سازی که غم چندین سال عاشقی و دم نزن در آن جاری بود.
خسرو آنشب بی پروا مینواخت و چشمانش را باز نمیکرد که ناهید به رسم گذشته شروع به خواندن کرد
_خودت که دیگه نیستی ...نبایدم بدونی ...عذاب غیر از این نیست که چشم به راه بمونی...
نواختن خسرو روانی شده بود و ناهید صدایش را بالا برد و به یکباره خیره به تصویر فرخ زیر گریه زده و هق هق زنان بغض چند روزه اش را شکست.
خسرو دست از ساز نمیکشید و از گریه کردن ناهید به پهلوی صورت اشک میریخت.
ناهید بعد از مدتی طولانی گریه هایش تمام شد و سرش را روی پای خسرو گذاشت و چشمانش را بست.
چشمانش را بست و بعد از چندین روز خواب را در آغوش کشید...
خسرو دستش را مقابل دهان گرفته بود و از خوشحالی اینکه ناهید خوابش برده گریه میکرد... و با ترس موهایش را نوازش میداد...
چند دفعه سرش را پایین برد تا پیشانی اش را ببوسد اما جرات نکرد و به نفس کشیدن صورت اشک آلودش اکتفا کرد و از دیدن سر ناهید روی پاهایش دلش غنج میرفت و نفس عمیق میکشید.
آن شب تا به صبح از جایش تکان نخورد تا مبادا ناهید بیدار شود.
پیراهنش را روی ناهید انداخت و از جایش تکان نخورد و تا صبح کمر درد و پا درد را به جان خرید ...
آخر خسرو، ناهید را دوست دارد و هیچ حالی شیرین تر از این نیست که راحتی خودت را نادیده بگیری برای لحظه ای آرامش یار.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
قسمت دوازدهم
"حرف دل"
نه اینکه گفتنِ دوستت دارم کار سختی باشد
نه اینکه ابراز عشق خیلی جگر بخواهد.
اینکه بگویی فلانی,از یک جایی به بعد تمام لحظات شب و روزم را گرفته ای دستت.
اینکه بی پروا وبی ملاحظه حرفت را بزنی کار سختی نیست.
کار وقتی سخت میشود
که به ادامه اش فکر میکنی
به اینکه آمدیم و او هم عاشق من شد
حالا جگر میخواهد دلت هوایی نشود و پای حرف هایت بایسیتی
پای دوستت دارمی که گفتی
پای لحظات دو نفری تان بایستی
بایستی که دو نفری مرورشان کنید.
نه خاطره ای شود برای جمعه های یک نفری!
نه خاطره ای شود و مثل زگیل بچسبد به لحظات و کنده نشود.
نه تصاویری که...
هر لحظه به ملاقات چشمانت بیایند.
.
.
خسرو باید حرفش را به ناهید میگفت اما خوب میدانست یک زن وقتی حرف عاشقی کردن های مردی را بشنود، اولین کاری که میکند این است که میرود و مقابل آیینه می ایستد و خوب خودش را نگاه میکند....دستی روی گونه هایش میکشد و آرام زیر خنده میزند و خجالت میکشد و لب هایش را گاز میگیرد!
و از آن روز به بعد معمولی ترین حرف های آن مرد میشود شعر و هر دوستت دارم، بارانی که با دستانی باز و بی چتر زیر آن قدم میزند و مِه را بغل میکند.
خسرو خوب میدانست گفتن دوستت دارم جرات نمیخواهد، مرد میخواهد.
مرد،، یعنی حالِ خوب زن را بلد بودن!
.
.
خسرو باید یک چیزی می گفت، آخر ناهید از لحظه ای که بیدار شد و فهمید تمام شب را روی پای خسرو و زیر نگاه خیره اش خوابیده، حال چشمانش عوض شده بود و دیگر با احتیاط لبخند میزد.
.
.
خسرو در بالکن، زیر نور ماه نشسته بود که ناهید با فنجان چای بدون هیچ حرفی کنارش نشست.
_چرا نمیای داخل؟
_اینجا خوبه، صدای دریا میاد.
خسرو سیگار روشن کرد و نفس عمیق کشید
_خیلی میخوام بگم خسرویی سیگار نکش اما انقدر بهت میاد که ..
ادامه نمیدهد و میخندد
_دیگه یکاری نکن ممبعد سیگار از دستم نیفته ها
ناهید ابروهایش را با تعجب بالا انداخت
_ها؟!
_همیشه فکر میکردم به اینجا که برسه قلبم تند بزنه و نفسم بند بیاد و دست و پام بلرزه.....اما میدونی چیه؟ اینا واسه یه پسر بچه شونزده هیفده سالس که میخواد برای اولین بار حرف دلشو بزنه
ناهید آب دهانش را قورت داد و استرس گرفته بود...انگار از رفتار این چند روزه ی خسرو فهمیده بود که باید منتظر حرف غیر منتظره ای باشد اما به خرجش نمیرفت و در مقابل فهمیدن فدایت شوم هایی که خسرو نمیگفت و عمل میکرد از خودش مقاومت نشان میداد!
_اما خب....آدم وقتی یه عمر با یه نفری که کنارش نیست زندگی کنه...مثل الان که برام چایی آواردی براش چای بریزه، آهنگایی که دوست داره رو تو ماشین پِلی کنه....هرشبم موهایی که رو دستش نریخته رو شونه کنه
دیگه گفتن حرف دل....میشه تکرارِ مکررات!
ناهید هیچ نگفت و
خسرو گوشی تلفن همراه فرخ را از جیبش خارج کرد و در قسمت پیام ها رفت و رو به ناهید کرد و در چشمانش زل زد...
_اصل حرف من تویِ آخرین پیامی که واسه فرخ فرستادم هست....پیامی که هیچوقت نخوند...ولی دیگه بسته... تو باید بخونیش
تلفن همراه فرخ را به ناهید داد و رفت و آن شب را تا به صبح در خیابان سر کرد...
آخر...خسرو، ناهید را دوست دارد و فکر کردن به چشمان مملو از سوال ناهید...
احتیاج به قدم زدن در سکوت و شب و خیابان داشت...
سکوت و شب و خیابان و شاید کمی باران!
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
"حرف دل"
نه اینکه گفتنِ دوستت دارم کار سختی باشد
نه اینکه ابراز عشق خیلی جگر بخواهد.
اینکه بگویی فلانی,از یک جایی به بعد تمام لحظات شب و روزم را گرفته ای دستت.
اینکه بی پروا وبی ملاحظه حرفت را بزنی کار سختی نیست.
کار وقتی سخت میشود
که به ادامه اش فکر میکنی
به اینکه آمدیم و او هم عاشق من شد
حالا جگر میخواهد دلت هوایی نشود و پای حرف هایت بایسیتی
پای دوستت دارمی که گفتی
پای لحظات دو نفری تان بایستی
بایستی که دو نفری مرورشان کنید.
نه خاطره ای شود برای جمعه های یک نفری!
نه خاطره ای شود و مثل زگیل بچسبد به لحظات و کنده نشود.
نه تصاویری که...
هر لحظه به ملاقات چشمانت بیایند.
.
.
خسرو باید حرفش را به ناهید میگفت اما خوب میدانست یک زن وقتی حرف عاشقی کردن های مردی را بشنود، اولین کاری که میکند این است که میرود و مقابل آیینه می ایستد و خوب خودش را نگاه میکند....دستی روی گونه هایش میکشد و آرام زیر خنده میزند و خجالت میکشد و لب هایش را گاز میگیرد!
و از آن روز به بعد معمولی ترین حرف های آن مرد میشود شعر و هر دوستت دارم، بارانی که با دستانی باز و بی چتر زیر آن قدم میزند و مِه را بغل میکند.
خسرو خوب میدانست گفتن دوستت دارم جرات نمیخواهد، مرد میخواهد.
مرد،، یعنی حالِ خوب زن را بلد بودن!
.
.
خسرو باید یک چیزی می گفت، آخر ناهید از لحظه ای که بیدار شد و فهمید تمام شب را روی پای خسرو و زیر نگاه خیره اش خوابیده، حال چشمانش عوض شده بود و دیگر با احتیاط لبخند میزد.
.
.
خسرو در بالکن، زیر نور ماه نشسته بود که ناهید با فنجان چای بدون هیچ حرفی کنارش نشست.
_چرا نمیای داخل؟
_اینجا خوبه، صدای دریا میاد.
خسرو سیگار روشن کرد و نفس عمیق کشید
_خیلی میخوام بگم خسرویی سیگار نکش اما انقدر بهت میاد که ..
ادامه نمیدهد و میخندد
_دیگه یکاری نکن ممبعد سیگار از دستم نیفته ها
ناهید ابروهایش را با تعجب بالا انداخت
_ها؟!
_همیشه فکر میکردم به اینجا که برسه قلبم تند بزنه و نفسم بند بیاد و دست و پام بلرزه.....اما میدونی چیه؟ اینا واسه یه پسر بچه شونزده هیفده سالس که میخواد برای اولین بار حرف دلشو بزنه
ناهید آب دهانش را قورت داد و استرس گرفته بود...انگار از رفتار این چند روزه ی خسرو فهمیده بود که باید منتظر حرف غیر منتظره ای باشد اما به خرجش نمیرفت و در مقابل فهمیدن فدایت شوم هایی که خسرو نمیگفت و عمل میکرد از خودش مقاومت نشان میداد!
_اما خب....آدم وقتی یه عمر با یه نفری که کنارش نیست زندگی کنه...مثل الان که برام چایی آواردی براش چای بریزه، آهنگایی که دوست داره رو تو ماشین پِلی کنه....هرشبم موهایی که رو دستش نریخته رو شونه کنه
دیگه گفتن حرف دل....میشه تکرارِ مکررات!
ناهید هیچ نگفت و
خسرو گوشی تلفن همراه فرخ را از جیبش خارج کرد و در قسمت پیام ها رفت و رو به ناهید کرد و در چشمانش زل زد...
_اصل حرف من تویِ آخرین پیامی که واسه فرخ فرستادم هست....پیامی که هیچوقت نخوند...ولی دیگه بسته... تو باید بخونیش
تلفن همراه فرخ را به ناهید داد و رفت و آن شب را تا به صبح در خیابان سر کرد...
آخر...خسرو، ناهید را دوست دارد و فکر کردن به چشمان مملو از سوال ناهید...
احتیاج به قدم زدن در سکوت و شب و خیابان داشت...
سکوت و شب و خیابان و شاید کمی باران!
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
عاقا تولد داریم
تولد ادمینمون
تولدت مبارک شادی جان ❤️
تولد ادمینمون
تولدت مبارک شادی جان ❤️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آدم،
وقتی دستش به جایی بند نیست
سراغ آرزوها میرود
آرزوهایش که محال شد،
غرق میشود در خاطراتش
#ميلان_كوندرا
وقتی دستش به جایی بند نیست
سراغ آرزوها میرود
آرزوهایش که محال شد،
غرق میشود در خاطراتش
#ميلان_كوندرا
-هیچوقت دوست نداشتم جایِ کسی باشم جز اونی که تو دوسش داری ...
باید کسی باشد ،
که به خواب هایت سَرَک بکشد ...!
جایِ فصلها را عوض کند ...
ستارهها را بچیند رویِ بالشتَت !
دردهایت را بتکاند ...
ترسهایت را فراری دهد ...
دست به موهایت بکشد ،
و آرام درآغوش بگیردَت و بگوید :
آرام بخواب ...
بیدار که شدی، من اینجا هستم...
#عادل_دانتیسم
که به خواب هایت سَرَک بکشد ...!
جایِ فصلها را عوض کند ...
ستارهها را بچیند رویِ بالشتَت !
دردهایت را بتکاند ...
ترسهایت را فراری دهد ...
دست به موهایت بکشد ،
و آرام درآغوش بگیردَت و بگوید :
آرام بخواب ...
بیدار که شدی، من اینجا هستم...
#عادل_دانتیسم
گفت:اون خوب نیست،
خوشگلتر از تو نیست،
حتی بلد نیست یه جور حرف بزنه که دلِ آدمارو بلرزونه،
اصلا هر جور که نگاه کنی میبینی تو داری حیف میشی این وسط...
گفتم:
خودمم پیشش
تاحالا لذت خودت بودنو چشیدی؟؟؟
خوشگلی و خوب بودن و پولدار بودن و با حرفاش دل لرزوندن یا نلرزوندن چیه...
با کسی باش که پیشش خودتی بدونِ ترس ،
بدون ترس از اینکه مبادا تورو اونجور که هستی نخواد...
خوشگلتر از تو نیست،
حتی بلد نیست یه جور حرف بزنه که دلِ آدمارو بلرزونه،
اصلا هر جور که نگاه کنی میبینی تو داری حیف میشی این وسط...
گفتم:
خودمم پیشش
تاحالا لذت خودت بودنو چشیدی؟؟؟
خوشگلی و خوب بودن و پولدار بودن و با حرفاش دل لرزوندن یا نلرزوندن چیه...
با کسی باش که پیشش خودتی بدونِ ترس ،
بدون ترس از اینکه مبادا تورو اونجور که هستی نخواد...
توووووولدت مباااااااارک شادی قشنگم بهترینارو میخوااااااام برات❤️❤️😍😍😘😘
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
توووووولدت مباااااااارک شادی قشنگم بهترینارو میخوااااااام برات❤️❤️😍😍😘😘
fadaaaat beraaaam mn 🌺💋💚💜💚💜
میخواستم بهت بگم خیلی بهت حسودیم میشه که همیشه هرجا بری همراهِ خودتی و هیچوقت دلت قد من برای خودت تنگ نمیشه، اما دیدم اونکه باید حسودی کنه تویی! تو باید به من حسودی کنی که جوری عاشقتم که خودت عمرن نمیتونی اینجوری خودتو دوست داشته باشی. تو خودت هیچوقت نمیتونی جوری که من بغلت میکنم خودتو بغل کنی و خودتو ببوسی. تو هیچوقت نمیتونی سرتو بذاری رو پای خودت و چشماتو ببندی و به حافظ خوندنای خودت گوش بدی. تو هیچوقت نمیتونی دست خودتو بگیری و اون حرفای قشنگ عاشقانهای که تو گوشم میگی رو واسه خودت بگی. تو حتا هیچوقت نمیتونی توی کافه روی صندلی روبهرویی خودت بشینی و خیره شی به خودت اونقد که تو اون نگاه رویایی غرق بشی و نتونی به حرفای خودت گوش بدی. تو هیچوقت سردرنمیاری وقتی چشماتو، صداتو، بغلتو، حتا حرفاتو توصیف میکنم دقیقن دارم چی میگم و از چه حسی حرف میزنم چون تو هیچوقت نمیتونی جای من باشی و مثل من عاشق خودت بشی و به اندازه من حظ کنی از بودن خودت. تو باید بهم حسودی کنی بخاطر تمام چیزایی از وجودت و حضورت که منحصرن مال منه و حتا مال خودتم نیست. مثل چشمایی که جهانو نشونت میده اما زیبایی خودشو حتا تو هیچ آینه و عکسی جوری که واقعن هست به تو نشون نمیده :)
#مانگ_میرزایی
#مانگ_میرزایی
يه بيماري رواني ويژه اي هم هست كه برخي از ما اعضاي vip و خاص آسايشگاه بهش مبتلاييم: مرور درد.
مثلا فيلمي رو كه غمگينمون ميكنه بارها ديدن. موزيكي رو كه منهدممون ميكنه بارها شنيدن. رفتن به جايي كه ارواح سرگردون خاطرات با دشنه هاي بلند و تيز نامرئي منتظرمونن.
معاشقه با درد، مثل يك هم آغوشي ناخواسته، لذت جانكاه اندوهناكي رو به آدم پيشكش ميكنه: فرسودن. بقيه فقط مي بينن بيش از حد عصبي شدي، يا بيش از حد مي نوشي، يا بيش از حد ساكتي، با بيش از حد ميخندي. و هيچكس نميدونه به ازاي سپيد شدن هر تار مو، چند شب در تاريك ترين اتاقهاي جهنم دلتنگي اقامت داشتي.
هر روز صبح به آينه لبخند ميزني و ميگي نترس قناري، باهار مياد. آدم عبوس توي آينه بلند ميگه دروغ بس نيست؟
به خيابون ميري، به همه لبخند ميزني، و به جادوي هر سلام شيرين تازه بي اعتنا مي موني.....
#حميدسليمي
مثلا فيلمي رو كه غمگينمون ميكنه بارها ديدن. موزيكي رو كه منهدممون ميكنه بارها شنيدن. رفتن به جايي كه ارواح سرگردون خاطرات با دشنه هاي بلند و تيز نامرئي منتظرمونن.
معاشقه با درد، مثل يك هم آغوشي ناخواسته، لذت جانكاه اندوهناكي رو به آدم پيشكش ميكنه: فرسودن. بقيه فقط مي بينن بيش از حد عصبي شدي، يا بيش از حد مي نوشي، يا بيش از حد ساكتي، با بيش از حد ميخندي. و هيچكس نميدونه به ازاي سپيد شدن هر تار مو، چند شب در تاريك ترين اتاقهاي جهنم دلتنگي اقامت داشتي.
هر روز صبح به آينه لبخند ميزني و ميگي نترس قناري، باهار مياد. آدم عبوس توي آينه بلند ميگه دروغ بس نيست؟
به خيابون ميري، به همه لبخند ميزني، و به جادوي هر سلام شيرين تازه بي اعتنا مي موني.....
#حميدسليمي