۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
قسمت یازدهم
"آرامش"

بیخوابی و شوریدگی ناهید هر لحظه بدتر و بدتر میشد.
چشمانش گود رفته بود و هر دستی که روی پوستش میکشید کبودی اش تا چند دقیقه باقی میماند.
قرص و دارو هم کارساز نبود.
از بیخوابی ضعیف شده بود و مدام سرگیجه میگرفت.
دیدن وضعیت ناهید، خسرو را پریشان کرده بود و کاری هم از دستش بر نمی آمد و مدام نگاهش میکرد و چشمانش پر میشد و بغضش میگرفت.
تنها چیزی که ناهید را کمی آرام میکرد نواختن ویولن بود.
نواختن ویولنی که خسرو را نا آرام میکرد و ناهید را آرام.
خسرو تمام این نت ها را آماده کرده بود که شاید روزی برای چشمان سرشار از عشق ناهید بنوازد که برای بوسه برق میزند.
یا آن نیمه شبی که معاشقه به پایان رسیده و ناهید روی دستانش لم داده است.
برای آن بعد ازظهر پنج شنبه ای که ناهید پیراهن کوتاهی پوشیده و در بالکن موهایش را تاب میدهد و خورشید لای گیسویش عاشقی تمرین میکند.
برای آن زمانی که .....
اما حالا با تمام احساسش برای حال ناخوب ناهید مینواخت تا کمی رنگ آرامش بگیرد.
حالا تنها دغدغه اش خوب شدن ناهید بود و عاشقی یادش رفته بود.
آدم ها وقتی حالشان خوب نیست و دلشان گرفته باید یک نفر را داشته باشند که هر چه در دل دارند برایش بگویند و بگویند و بگویند و آخر از خستگی روی زانویش خوابشان ببرد.
حالا نوبت چنگ زدن گیسو و هر از چند گاهی بوسیدن پیشانی ست.
که خسرو دل در دلش نبود برای نوازش ناهید.

شب از نیمه گذشته بود و عمه فرحناز خوابش برده بود که خسرو زیلویی در حیاط پهن کرد و ناهید کنارش نشست تا شاید بی خوابی اش اندکی رنگ آرامش بگیرد.
خسرو ساز را در دست گرفت و ناهید خیره به تصویر فرخ در گوشی تلفن همراهش ،دل سپرد به سازی که غم چندین سال عاشقی و دم نزن در آن جاری بود.
خسرو آنشب بی پروا مینواخت و چشمانش را باز نمیکرد که ناهید به رسم گذشته شروع به خواندن کرد

_خودت که دیگه نیستی ...نبایدم بدونی ...عذاب غیر از این نیست که چشم به راه بمونی...

نواختن خسرو روانی شده بود و ناهید صدایش را بالا برد و به یکباره خیره به تصویر فرخ زیر گریه زده و هق هق زنان بغض چند روزه اش را شکست.
خسرو دست از ساز نمیکشید و از گریه کردن ناهید به پهلوی صورت اشک میریخت.
ناهید بعد از مدتی طولانی گریه هایش تمام شد و سرش را روی پای خسرو گذاشت و چشمانش را بست.
چشمانش را بست و بعد از چندین روز خواب را در آغوش کشید...
خسرو دستش را مقابل دهان گرفته بود و از خوشحالی اینکه ناهید خوابش برده گریه میکرد... و با ترس موهایش را نوازش میداد...
چند دفعه سرش را پایین برد تا پیشانی اش را ببوسد اما جرات نکرد و به نفس کشیدن صورت اشک آلودش اکتفا کرد و از دیدن سر ناهید روی پاهایش دلش غنج میرفت و نفس عمیق میکشید.
آن شب تا به صبح از جایش تکان نخورد تا مبادا ناهید بیدار شود.
پیراهنش را روی ناهید انداخت و از جایش تکان نخورد و تا صبح کمر درد و پا درد را به جان خرید ...
آخر خسرو، ناهید را دوست دارد و هیچ حالی شیرین تر از این نیست که راحتی خودت را نادیده بگیری برای لحظه ای آرامش یار.

#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
قسمت دوازدهم
"حرف دل"

نه اینکه گفتنِ دوستت دارم کار سختی باشد
نه اینکه ابراز عشق خیلی جگر بخواهد.
اینکه بگویی فلانی,از یک جایی به بعد تمام لحظات شب و روزم را گرفته ای دستت.
اینکه بی پروا وبی ملاحظه حرفت را بزنی کار سختی نیست.
کار وقتی سخت میشود
که به ادامه اش فکر میکنی
به اینکه آمدیم و او هم عاشق من شد
حالا جگر میخواهد دلت هوایی نشود و پای حرف هایت بایسیتی
پای دوستت دارمی که گفتی
پای لحظات دو نفری تان بایستی
بایستی که دو نفری مرورشان کنید.
نه خاطره ای شود برای جمعه های یک نفری!
نه خاطره ای شود و مثل زگیل بچسبد به لحظات و کنده نشود.
نه تصاویری که...
هر لحظه به ملاقات چشمانت بیایند.
.
.
خسرو باید حرفش را به ناهید میگفت اما خوب میدانست یک زن وقتی حرف عاشقی کردن های مردی را بشنود، اولین کاری که میکند این است که میرود و مقابل آیینه می ایستد و خوب خودش را نگاه میکند....دستی روی گونه هایش میکشد و آرام زیر خنده میزند و خجالت میکشد و لب هایش را گاز میگیرد!
و از آن روز به بعد معمولی ترین حرف های آن مرد میشود شعر و هر دوستت دارم، بارانی که با دستانی باز و بی چتر زیر آن قدم میزند و مِه را بغل میکند.
خسرو خوب میدانست گفتن دوستت دارم جرات نمیخواهد، مرد میخواهد.
مرد،، یعنی حالِ خوب زن را بلد بودن!
.
.
خسرو باید یک چیزی می گفت، آخر ناهید از لحظه ای که بیدار شد و فهمید تمام شب را روی پای خسرو و زیر نگاه خیره اش خوابیده، حال چشمانش عوض شده بود و دیگر با احتیاط لبخند میزد.
.
.
خسرو در بالکن، زیر نور ماه نشسته بود که ناهید با فنجان چای بدون هیچ حرفی کنارش نشست.

_چرا نمیای داخل؟

_اینجا خوبه، صدای دریا میاد.

خسرو سیگار روشن کرد و نفس عمیق کشید

_خیلی میخوام بگم خسرویی سیگار نکش اما انقدر بهت میاد که ..

ادامه نمیدهد و میخندد

_دیگه یکاری نکن ممبعد سیگار از دستم نیفته ها

ناهید ابروهایش را با تعجب بالا انداخت

_ها؟!

_همیشه فکر میکردم به اینجا که برسه قلبم تند بزنه و نفسم بند بیاد و دست و پام بلرزه.....اما میدونی چیه؟ اینا واسه یه پسر بچه شونزده هیفده سالس که میخواد برای اولین بار حرف دلشو بزنه

ناهید آب دهانش را قورت داد و استرس گرفته بود...انگار از رفتار این چند روزه ی خسرو فهمیده بود که باید منتظر حرف غیر منتظره ای باشد اما به خرجش نمیرفت و در مقابل فهمیدن فدایت شوم هایی که خسرو نمیگفت و عمل میکرد از خودش مقاومت نشان میداد!

_اما خب....آدم وقتی یه عمر با یه نفری که کنارش نیست زندگی کنه...مثل الان که برام چایی آواردی براش چای بریزه، آهنگایی که دوست داره رو تو ماشین پِلی کنه....هرشبم موهایی که رو دستش نریخته رو شونه کنه
دیگه گفتن حرف دل....میشه تکرارِ مکررات!

ناهید هیچ نگفت و
خسرو گوشی تلفن همراه فرخ را از جیبش خارج کرد و در قسمت پیام ها رفت و رو به ناهید کرد و در چشمانش زل زد...

_اصل حرف من تویِ آخرین پیامی که واسه فرخ فرستادم هست....پیامی که هیچوقت نخوند...ولی دیگه بسته... تو باید بخونیش

تلفن همراه فرخ را به ناهید داد و رفت و آن شب را تا به صبح در خیابان سر کرد...
آخر...خسرو، ناهید را دوست دارد و فکر کردن به چشمان مملو از سوال ناهید...
احتیاج به قدم زدن در سکوت و شب و خیابان داشت...
سکوت و شب و خیابان و شاید کمی باران!

#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
عاقا تولد داریم
تولد ادمینمون
تولدت مبارک شادی جان ❤️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آدم،
وقتی دستش به جایی بند نیست
سراغ آرزوها می‌رود
آرزوهایش که محال شد،
غرق می‌شود در خاطراتش

#ميلان_كوندرا
-هیچوقت دوست نداشتم جایِ کسی باشم جز اونی که تو ‌دوسش داری ...
باید کسی باشد ،
که به خواب هایت سَرَک بکشد ...!
جایِ فصل‌ها را عوض کند ...
ستاره‌ها را بچیند رویِ بالشتَت !
دردهایت را بتکاند ...
ترس‌هایت را فراری دهد ...
دست به موهایت بکشد ،
و آرام درآغوش بگیردَت و بگوید :
آرام بخواب ...
بیدار که شدی، من اینجا هستم...

#عادل_دانتیسم
گفت:اون خوب نیست،
خوشگلتر از تو نیست،
حتی بلد نیست یه جور حرف بزنه که دلِ آدمارو بلرزونه،
اصلا هر جور که نگاه کنی میبینی تو داری حیف میشی این وسط...
گفتم:
خودمم پیشش
تاحالا لذت خودت بودنو چشیدی؟؟؟
خوشگلی و خوب بودن و پولدار بودن و با حرفاش دل لرزوندن یا نلرزوندن چیه...
با کسی باش که پیشش خودتی بدونِ ترس ،
بدون ترس از اینکه مبادا تورو اونجور که هستی نخواد...
توووووولدت مباااااااارک شادی قشنگم بهترینارو میخوااااااام برات❤️❤️😍😍😘😘
میخواستم بهت بگم خیلی بهت حسودیم میشه که همیشه هرجا بری همراهِ خودتی و هیچوقت دلت قد من برای خودت تنگ نمیشه، اما دیدم اونکه باید حسودی کنه تویی! تو باید به من حسودی کنی که جوری عاشقتم که خودت عمرن نمیتونی اینجوری خودتو دوست داشته باشی. تو خودت هیچوقت نمیتونی جوری که من بغلت میکنم خودتو بغل کنی و خودتو ببوسی. تو هیچوقت نمیتونی سرتو بذاری رو پای خودت و چشماتو ببندی و به حافظ خوندنای خودت گوش بدی. تو هیچوقت نمیتونی دست خودتو بگیری و اون حرفای قشنگ عاشقانه‌ای که تو گوشم میگی رو واسه خودت بگی. تو حتا هیچوقت نمیتونی توی کافه روی صندلی رو‌به‌رویی خودت بشینی و خیره شی به خودت اونقد که تو اون نگاه رویایی غرق بشی و نتونی به حرفای خودت گوش بدی. تو هیچوقت سردرنمیاری وقتی چشماتو، صداتو، بغلتو، حتا حرفاتو توصیف میکنم دقیقن دارم چی میگم و از چه حسی حرف میزنم چون تو هیچوقت نمیتونی جای من باشی و مثل من عاشق خودت بشی و به اندازه من حظ کنی از بودن خودت. تو باید بهم حسودی کنی بخاطر تمام چیزایی از وجودت و حضورت که منحصرن مال منه و حتا مال خودتم نیست. مثل چشمایی که جهانو نشونت میده اما زیبایی خودشو حتا تو هیچ آینه و عکسی جوری که واقعن هست به تو نشون نمیده :)

#مانگ_میرزایی
يه بيماري رواني ويژه اي هم هست كه برخي از ما اعضاي vip و خاص آسايشگاه بهش مبتلاييم: مرور درد.
مثلا فيلمي رو كه غمگينمون ميكنه بارها ديدن. موزيكي رو كه منهدممون ميكنه بارها شنيدن. رفتن به جايي كه ارواح سرگردون خاطرات با دشنه هاي بلند و تيز نامرئي منتظرمونن.
معاشقه با درد، مثل يك هم آغوشي ناخواسته، لذت جانكاه اندوهناكي رو به آدم پيشكش ميكنه: فرسودن. بقيه فقط مي بينن بيش از حد عصبي شدي، يا بيش از حد مي نوشي، يا بيش از حد ساكتي، با بيش از حد ميخندي. و هيچكس نميدونه به ازاي سپيد شدن هر تار مو، چند شب در تاريك ترين اتاقهاي جهنم دلتنگي اقامت داشتي.
هر روز صبح به آينه لبخند ميزني و ميگي نترس قناري، باهار مياد. آدم عبوس توي آينه بلند ميگه دروغ بس نيست؟
به خيابون ميري، به همه لبخند ميزني، و به جادوي هر سلام شيرين تازه بي اعتنا مي موني.....

#حميدسليمي
-‏هوا اینقد خوبه که خاک تو سرت پیشم نیستی 😒
اولاً: دوستت دارم
دوماً: اولاً
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قسمت سیزدهم
"ساز دهنی"

برای یک مرد
صبح روزی که عشق را اعتراف کرده ...لبخند ترین روز جهان است!!
با آرامش از خواب بیدار میشود
هیچ عجله ای برای ادامه ندارد
چشمانش را باز میکند و لحظه ای در فکر فرو میرود و لحاف را بغل میکند و عمیق نفس میکشد.
مثل دونده ای که به خط پایان رسیده و بعد از عبور از خط
دلش فقط آرامش میخواهد و بس!
.
خسرو اما بعد از ابراز علاقه ی خفته اش اصلا نخوابیده بود که حالِ بیدار شدن را بداند و تا صبح با خیالِ گرفتنِ دستانِ ناهید آسمان را وادار به باران کرده بود.
حرفش را گفته بود و حالا تمام گذشته از مقابل چشمان ناهید میگذشت و پاسخ آن همه از خود گذشتگی را عشق می یافت!
حالا دیگر ناهید میدانست پشتِ نگاه نکردن های خسرو...سکوت هایش...ساز زدن هایش...عشق پنهان بوده است.
.
.
هوا کاملا روشن شده بود که خسرو به خانه برگشت و با دست خط عمه فرحناز مواجه شد که به اصرار فرهاد (پدر ناهید) به تهران برگشته بودند.

صبحِ زود بود و دریا حال و هوای عجیبی داشت...
پنجره را باز کرد و موسیقیِ فرانسوی ای گذاشت و روی کانالپه ولو شد که دید شال ناهید ....همان شالی که تا صبح به خودش پیچیده و خوابیده بود ....روی چوب لباسی جا مانده است.
نشست روی کاناپه و انگشت اشاره را روی لبهایش گذاشت و خیره شد به شال ناهید....
نزدیک رفت و شال را برداشت
عطرش تازه بود!
روی صورتش کشید و خودش را بغل کرد!
سرِ ظهر بود که از خواب بیدار شد.
دل در دلش نبود برای دیدن ناهید اما پای برگشتن به تهران را هم نداشت.
آدم وقتی احساس می کند یک نفر منتظر اوست بین رفتن و ماندن گیر میکند.
بین ماندن و رفتن گیر کرده بود اما نمیتوانست جلوی چشمانش را بگیرد که شال ناهید را نشانه رفته بودند.

زد به جاده اما این جاده با تمام زیبایی هایش یک ناهید را کم داشت که به جنگل، بساطِ چای و زیلو برپاکند و شاید ساز!
.
.
خورشید داشت غروب میکرد که به خانه ی ماه بانو رسید.
همه جمع بودند و از اینکه حالِ ناهید خوب شده بود کمی رنگ به رخساره داشتند.

مثل قبل بی تفاوت رفت و روی کاناپه نشست.
چشمانش دنبال ناهید میگشتند که دید از اتاق خارج شد و سمت او می آید.
از همیشه زیباتر شده بود و نگاهش تیزتر.
آمد سمت خسرو و سلام داد و اینبار دستش را کمی بیشتر در دستان خسرو نگه داشت و کنارش نشست.
عطر همان عطر بود.

خسرو فنجان قهوه ای برداشت و رفت پشت خانه ی ماه بانو زیر درخت زردآلو نشست و در حال خودش ساز دهنی میزد که عطر آشنایی را بالای سرش حس کرد.
بی اختیار دهن از ساز کشید و سکوت کرد....آخر...خسرو، ناهید را دوست دارد و شنیدن عطر یار...نفس کشیدن را از یادِ آدم میبرد ...چه برسد به ساز.

#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
قسمت چهاردهم
"چشمان بسته"

هر چقدر هم تخس و بچه پر رو فرقی نمیکند
وقتی حرف دوست داشتن وسط باشد
لحظه ی دیدار همراه می شود با سکوتی سنگین و آبِ دهانی که برای عبور از گلو راهی نمیابد!
لحظه ی دیدار بعد از لو رفتنِ عشق به مجلس شراب میماند و هر نفسِ معشوق پیکِ سنگینی ست که چشمان آدم را به دو دو زدن وادار میکند.

ناهید بالای سر خسرو ایستاده بود و خسرو دم نمیزد تا خوب به صدای نفس های ناهید گوش کند که حالا اندکی اضطراب هم در آن پیدا بود.
نه خسرو سرش را بالا می آورد نه ناهید حرفی میزد که
ناهید خواست سکوت را بشکند و حرفی بزند اما پریدخت (مادرش) از بالکن برای شام صدایشان زد.
ناهید راهش را کشید و رفت و کمی دورتر ایستاد و سیگار کشیدنِ خسرو را نگاه کرد.
خب سیگارِ بعد از مستی از واجبات است!
.
.
سرِ میزِ شام مثل همیشه خسرو یک سمت ماه بانو نشسته بود و ناهید سمتِ دیگرش.
پریدخت رو به ناهید کرد

_این خواستگارت از وقتی رفتی شمال هر روز زنگ میزد خونه...میگفت ناهید جوابمو نمیده

خسرو با شنیدن این حرف لقمه را با بدبختی قورت داد
و ناهید کاملا حواسش به خسرو بود

_من تو موقعیتی نبودم که جوابشو بدم

_گفتن وقتی برگشتی خبرشون کنم که بیان دیدنت

_خواهش میکنم مامان...من حوصلشونو ندارم...اصلا بگید تا یه مدت طولانی نمیتونم به این چیزا فکر کنم.

_یعنی چی...

ماه بانو وسط حرف های پریدخت آمد

_باشه عزیزم...هر جور که تو راحت باشی

خسرو دستی بر روی سبیل هایش کشید و برای ماه بانو نوشابه ریخت

_من کِی نوشابه خوردم خسرو؟!

_نه واسه خودم ریختم

ناهید به خسرو نگاه کرد

_تو که لیوانت پُره

_عه..راست میگی...حواسم نبود...بیا تو بخور

ناهید لبخند ریزی زد و لیوان را از خسرو گرفت

لبخند ریز ناهید یعنی هِی پسر حواسم هست دست و پایت را گم کرده ای...
خب دست و پا گم کردن جزئی از عاشقی ست.
یک نفر عینکش را در تاکسی جا میگذارد
یک نفر مسیر هر روزش را گم میکند
یک نفر بقیه ی پولش را نمیگیرد
یک نفر سبز شدن چراغ قرمز را یادش می رود
یک نفر هم مثل خسرو....دو بار برای خودش نوشابه میریزد!
بهترین قسمتِ این حواس پرتی ها آن هنگامی ست که میگویند : عاشقی؟!
.
.
خسرو بعد از شام رفت و جای همیشگی اش ...زیر درخت زرد آلو نشست و سیگاری روشن کرد...
سیگار کشیدن های امشب اش فرق میکرد و نگاه از ماه بر نمیداشت و گاهی چشمانش را می بست.
در حالِ خودش بود که ناهید ویولن به دست سمتش آمد و ساز را روی پایش گذاشت....

_حالا که حالم خوب شده دیگه نمی خوای برام ساز بزنی؟

خسرو لحظه ای به چشمان ناهید خیره شد که در تاریکیِ شب ماه را به طعنه گرفته بود...!

تو که انقدر ساز دوست داری...چرا هیچوقت خودت یاد نگرفتی؟!

ناهید نگاه از چشمان خسرو بر نمیداشت

_آخه همیشه یه نفر بود که وقتی میزد دلم میرفت

خسرو نگاه از ناهید دزدید

_واسه خودش یا سازش؟

ناهید خیره مانده بود به چشمان خسرو که سمت دیگر را نگاه میکرد

_تا دیروز واسه سازش ....از امروز واسه خودش

گفت و صورتش سرخ شد و نتوانست بایستد و قدم بر داشت که برود...

_ناهید...؟

ایستاد و دوباره برگشت

_دستتو بده من

دستش را دراز کرد و خسرو دستش را گرفت و جلوی صورتش برد و چشمانش را بست و با آرامش دستش را بوسید...

ناهید جرات باز کردن چشمانش را نداشت و نفس عمیق کشید و رفت...

خسرو ماند با جانی که تاب نداشت و دلی که پرواز می خواست..... آخر ....خسرو، ناهید را دوست دارد و نفس های پی در پیِ ناهید به او خبر داده بودند که
ناهید ، خسرو را دوست دارد.

#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد