قسمت هجدهم
"ماه بانو"
خسرو از خانه رفته بود و ماه بانو هر چه تماس میگرفت اپراتور میگفت خاموش است.
ماه بانو کلافه شده بود و سیگار پشت سیگار میکشید که پریدخت با حالت عصبی زنگ را به صدا در آورد.
حالت شوریده ای داشت و پریشانی از سر و رویش میریخت.
حرفی نزد و همان جلوی درب وردی روی پله نشست و لبهایش را میگزید.
ماه بانو دستش را گرفت که به داخل ببرد اما با عصبانیت دستانش را کشید و حتی ماه بانو را نگاه نکرد.
این اولین باری بود که با ماه بانو این رفتار را داشت اما ماه بانو هیچ نگفت و رفت و برایش آب قند آورد و کنارش نشست.
_پریدخت راستش خسرو اینجا بود و همه ی حرفاتو شنید
پریدخت لحظه ای به ماه بانو نگاه کرد و به صورتش سیلی زد و رفت داخل خانه و مقابل عکس آقا جون ایستاد
_آقا جون میخوام عروسی دعوتت کنم...عروسی پسرمو دخترم...آقا جون عاشقِ هم شدن...جای شما خالیه ببینی چه بلایی سر نوه هات آواردی...آقا جون ببخشیدا من بلند حرف میزنم...ما عادت داشتیم جلو شما لال باشیم...عادت داشتیم چشم بگیم...فرخم که مُرد
خسرو و ناهیدمم قراره پرپر بشن...چون ما عادت داشتیم لال باشیم آقا جون...الانم لال میشیم چشم ...لال میشیم
گفت و محکم با دست روی لبهایش زد و نشست روی زمین و شروع کرد به گریه کردن.
ماه بانو رفت و روی مبل نشست و منتظر ماند تا گریه کردنِ پریدخت تمام شد.
_یادته وقتی به اقاجونت گفتم از پرورشگاه بچه بیارن چی گفت؟
گفت باید از خون خودمون باشه
پریدخت به دیوار تکیه داد و ماه بانو را نگاه می کرد
_فرهاد عاشق دختر بچه بود اونموقع...هر قابله ای هم شکل و قیافه ء تورو میدید میگفت بَچَت دختره...توام ناراضی بودی اما کسی جرات نداشت بالا حرف صمد خان حرفی بزنه...فرهاد راضی بود چون اجاق داداشش کور بود اما من میدیدم تو راضی نیستی...اون یه ساله ای ام که رفتید شمال دور از چشم فامیل باشید من خیلی سعی کردم اما صمد حرف خودشو زد..
قرار بود این قضیه تو خانواده ء خودمون مخفی باشه و همین منو میترسوند...از این مخفی کردن خوف داشتم...خوف داشتم که طاقت نیاری و یه سال بعد بیای بگی بچمو میخوام...خوف داشتم که فرخ بزرگ شه و عاشق خواهرش شه ...خوف این روزارو داشتم ولی بچت پسر شد...
پسر شد اما..
ماه بانو بلند شد و سیگاری روشن کرد و دوباره سر جایش نشست
_یه ماه مونده بود به زایمانت
رفتم بیمارستان و یه پرستارِ میانسال گیر آواردم.
شوهرش مرده بود وضع مالیش خیلی بد بود...بهش گفتم بچه ی تورو با یکی دیگه عوض کنه
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
ادامه قسمت هجدهم 👇
"ماه بانو"
خسرو از خانه رفته بود و ماه بانو هر چه تماس میگرفت اپراتور میگفت خاموش است.
ماه بانو کلافه شده بود و سیگار پشت سیگار میکشید که پریدخت با حالت عصبی زنگ را به صدا در آورد.
حالت شوریده ای داشت و پریشانی از سر و رویش میریخت.
حرفی نزد و همان جلوی درب وردی روی پله نشست و لبهایش را میگزید.
ماه بانو دستش را گرفت که به داخل ببرد اما با عصبانیت دستانش را کشید و حتی ماه بانو را نگاه نکرد.
این اولین باری بود که با ماه بانو این رفتار را داشت اما ماه بانو هیچ نگفت و رفت و برایش آب قند آورد و کنارش نشست.
_پریدخت راستش خسرو اینجا بود و همه ی حرفاتو شنید
پریدخت لحظه ای به ماه بانو نگاه کرد و به صورتش سیلی زد و رفت داخل خانه و مقابل عکس آقا جون ایستاد
_آقا جون میخوام عروسی دعوتت کنم...عروسی پسرمو دخترم...آقا جون عاشقِ هم شدن...جای شما خالیه ببینی چه بلایی سر نوه هات آواردی...آقا جون ببخشیدا من بلند حرف میزنم...ما عادت داشتیم جلو شما لال باشیم...عادت داشتیم چشم بگیم...فرخم که مُرد
خسرو و ناهیدمم قراره پرپر بشن...چون ما عادت داشتیم لال باشیم آقا جون...الانم لال میشیم چشم ...لال میشیم
گفت و محکم با دست روی لبهایش زد و نشست روی زمین و شروع کرد به گریه کردن.
ماه بانو رفت و روی مبل نشست و منتظر ماند تا گریه کردنِ پریدخت تمام شد.
_یادته وقتی به اقاجونت گفتم از پرورشگاه بچه بیارن چی گفت؟
گفت باید از خون خودمون باشه
پریدخت به دیوار تکیه داد و ماه بانو را نگاه می کرد
_فرهاد عاشق دختر بچه بود اونموقع...هر قابله ای هم شکل و قیافه ء تورو میدید میگفت بَچَت دختره...توام ناراضی بودی اما کسی جرات نداشت بالا حرف صمد خان حرفی بزنه...فرهاد راضی بود چون اجاق داداشش کور بود اما من میدیدم تو راضی نیستی...اون یه ساله ای ام که رفتید شمال دور از چشم فامیل باشید من خیلی سعی کردم اما صمد حرف خودشو زد..
قرار بود این قضیه تو خانواده ء خودمون مخفی باشه و همین منو میترسوند...از این مخفی کردن خوف داشتم...خوف داشتم که طاقت نیاری و یه سال بعد بیای بگی بچمو میخوام...خوف داشتم که فرخ بزرگ شه و عاشق خواهرش شه ...خوف این روزارو داشتم ولی بچت پسر شد...
پسر شد اما..
ماه بانو بلند شد و سیگاری روشن کرد و دوباره سر جایش نشست
_یه ماه مونده بود به زایمانت
رفتم بیمارستان و یه پرستارِ میانسال گیر آواردم.
شوهرش مرده بود وضع مالیش خیلی بد بود...بهش گفتم بچه ی تورو با یکی دیگه عوض کنه
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
ادامه قسمت هجدهم 👇
ادامه قسمت هجدهم :
پریدخت از جایش بلند شد و چند قدم جلو آمد و ایستاد و ماه بانو سیگار دیگری روشن کرد
_این حرفا یه عمره داره گلومو خفه میکنه پریدخت اما وقتش رسیده که بگم.....
به پرستاره گفتم اما قبول نمیکرد....من خیلی از این آینده میترسیدم....صمدم حرف تو سرش نمی رفت...هر روز میرفتم بیمارستان و میومدم اما قبول نمیکرد تا اینکه کل طلاهامو ... گردنبند سکه پهلوی مو دادم بهش...محتاج بود بیچاره و توی شک و تردید قبول کرد.
بعد از اینکه خسرو به دنیا اومد رفتم سراغش اما از بیمارستان رفته بود...
یه سال دنبالش گشتم تا بالاخره پیداش کردم...سخت مریض شده بود...وقتی رفتم بالا سرش داشت عذاب میکشید و منتظرم بود...
گفت بچه هارو عوض کرده...اما دست به طلاها نزده بود
همه رو بهم پس داد با یه آدرس.
و قسمم داد که برم و بچه هارو به پدر مادر واقعیشون برگردونم...که واقعیتو بگم ....قبول کردم که ای کاش نمیکردم...که این عذابه چند سال هر روز صد بار منو نمیکشت....
پریدخت میخکوب فقط ماه بانو را نگاه میکرد و ماه بانو لبهایش از گفتن حرف ها میلرزید
_تصمیم گرفتم واقعیتو به همه بگم و بچه هارو عوض کنم آخه اون زن اصلا وضع خوبی نداشت من بهش قول دادم....اما وقتی رفتم سراغ بچه .... دیدم بچَت معلوله.
نفسم بند اومد....من میدونستم وقتی قرار شد بچتو بدی فرزاد چقدر قرص خوردی و آمپول زدی که این بچه بیفته... اون بچه ناقص بدنیا اومده بود پریدخت...
پریدخت با شنیدن این حرف دوزانو روی زمین افتاد و نفسش تنگ شد
_اون بچه ناقص بدنیا اومده بود و فرزاد و سارا با اومدن خسرو تو زندگیشون تازه داشتن رنگ خوشبختی رو میدیدن...
دیدی امروز به خاطر بچت داشتی آتیش میگرفتی ؟ منم مادرم...نتونستم....اگه اون واقعیتو میگفتم زندگیمون میریخت به هم...نگفتم...بار یه عمر عذاب رو به دوش کشیدم اما دَم نزدم.
پریدخت اسم پسرت حمید رضاعه ... هر هفته میرم ناشناس بهش سر میزنم...پدر مادرش آدم حسابی ان ...دوسش دارن...بهش میرسن
پریدخت دست و پایش میلرزید و به نقطه ای خیره شده بود و ماه بانو از جایش بلند شد و با قدم های لرزان رفت و نوار کاستی آورد و به پریدخت داد
_پریدخت... خسرو و ناهید خواهر برادر نیستن
همه ی این حرفا ام دقیق و کامل تو این نوار ضبط شده...میخواستم قبل از مرگم بدمش خسرو اما ...
اینو بده ناهید گوش کنه...خسرو ناهید رو دوس داره...و ناهید حق داره همه چیو راجع به خسرو بدونه...
خسرو ام باید بدونه پدر مادر واقعیش کی ان...
بقیه ام با خودم...
سر این راز باز شده و خودم باید جمعش کنم.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
پریدخت از جایش بلند شد و چند قدم جلو آمد و ایستاد و ماه بانو سیگار دیگری روشن کرد
_این حرفا یه عمره داره گلومو خفه میکنه پریدخت اما وقتش رسیده که بگم.....
به پرستاره گفتم اما قبول نمیکرد....من خیلی از این آینده میترسیدم....صمدم حرف تو سرش نمی رفت...هر روز میرفتم بیمارستان و میومدم اما قبول نمیکرد تا اینکه کل طلاهامو ... گردنبند سکه پهلوی مو دادم بهش...محتاج بود بیچاره و توی شک و تردید قبول کرد.
بعد از اینکه خسرو به دنیا اومد رفتم سراغش اما از بیمارستان رفته بود...
یه سال دنبالش گشتم تا بالاخره پیداش کردم...سخت مریض شده بود...وقتی رفتم بالا سرش داشت عذاب میکشید و منتظرم بود...
گفت بچه هارو عوض کرده...اما دست به طلاها نزده بود
همه رو بهم پس داد با یه آدرس.
و قسمم داد که برم و بچه هارو به پدر مادر واقعیشون برگردونم...که واقعیتو بگم ....قبول کردم که ای کاش نمیکردم...که این عذابه چند سال هر روز صد بار منو نمیکشت....
پریدخت میخکوب فقط ماه بانو را نگاه میکرد و ماه بانو لبهایش از گفتن حرف ها میلرزید
_تصمیم گرفتم واقعیتو به همه بگم و بچه هارو عوض کنم آخه اون زن اصلا وضع خوبی نداشت من بهش قول دادم....اما وقتی رفتم سراغ بچه .... دیدم بچَت معلوله.
نفسم بند اومد....من میدونستم وقتی قرار شد بچتو بدی فرزاد چقدر قرص خوردی و آمپول زدی که این بچه بیفته... اون بچه ناقص بدنیا اومده بود پریدخت...
پریدخت با شنیدن این حرف دوزانو روی زمین افتاد و نفسش تنگ شد
_اون بچه ناقص بدنیا اومده بود و فرزاد و سارا با اومدن خسرو تو زندگیشون تازه داشتن رنگ خوشبختی رو میدیدن...
دیدی امروز به خاطر بچت داشتی آتیش میگرفتی ؟ منم مادرم...نتونستم....اگه اون واقعیتو میگفتم زندگیمون میریخت به هم...نگفتم...بار یه عمر عذاب رو به دوش کشیدم اما دَم نزدم.
پریدخت اسم پسرت حمید رضاعه ... هر هفته میرم ناشناس بهش سر میزنم...پدر مادرش آدم حسابی ان ...دوسش دارن...بهش میرسن
پریدخت دست و پایش میلرزید و به نقطه ای خیره شده بود و ماه بانو از جایش بلند شد و با قدم های لرزان رفت و نوار کاستی آورد و به پریدخت داد
_پریدخت... خسرو و ناهید خواهر برادر نیستن
همه ی این حرفا ام دقیق و کامل تو این نوار ضبط شده...میخواستم قبل از مرگم بدمش خسرو اما ...
اینو بده ناهید گوش کنه...خسرو ناهید رو دوس داره...و ناهید حق داره همه چیو راجع به خسرو بدونه...
خسرو ام باید بدونه پدر مادر واقعیش کی ان...
بقیه ام با خودم...
سر این راز باز شده و خودم باید جمعش کنم.
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
-باید کسی باشه که وقتی نگاهش میکنی
حس کنی قفسه سینت برای نگه داشتن قلبت خیلی کوچیکه...
حس کنی قفسه سینت برای نگه داشتن قلبت خیلی کوچیکه...
يه كانال خصوصي تو تلگرام ساخته بودم از حرفات، قول هات.. قربون صدقه هات، درد دل هات.. گِله هات، صداي خنده هات. هرچيزي كه تو صحبت هامون برام شيرين بود رو ميفرستادم اونجا. ميدونم تو هيچ وقت فكرشو نميكردي كه من فقط از صداهايي كه تو صحبت هاي روزمره مون برام ميفرستي يه كانال بسازم برات. كار من مدام اين بود كه تو ترافيك گوشيم رو داشبورد باشِهو برم از اولِ كانال گوش كنم حرف هات رو. يا روزهايي كه با مترو برميگردم كنار پنجره هدفونم رو گوشام باشه و هر از گاهي وسط موزيك هام برگردم تو كانالتو مرور كنم لحظه هايي كه باهات داشتم رو. امروز، بعد چند وقت بالاخره تونستم پاك كنم كانالت رو.. نميتوني تصور كني چقدر كار سختي بود.. خودم هم باورم نميشد فوبياي كانالي رو پيدا كنم كه عجيب باعث آرامشم بود. حالا تو نيستي، كانالت هم نيست اما حرفهات.. صداي خنده هات و قول و قرارهات ميپيچن تو گوشم هنوز.. انگاري كه تو براي من قرار نيست هيچوقت، هيچوقت فراموش بشي..
#اميرعلي_ق
#اميرعلي_ق
معلوم نیست انسان چرا همیشه عاشق کسی میشود که شایستگی عشقش را ندارد. شاید این تنها راه برای بازیافتن تعادل از دست رفتهی دنیایی است که در آن زندگی میکنیم
این قدیمیترین نوع خود آزاری است، عشق ورزی به کسی که قادر به عشق ورزی نیست، و احمقانهترین نوع آن.
اوریانا فالاچی
این قدیمیترین نوع خود آزاری است، عشق ورزی به کسی که قادر به عشق ورزی نیست، و احمقانهترین نوع آن.
اوریانا فالاچی
هيچ چيز بدتر از اين نميشه كه
آدم احساساتی ای باشی...
هميشه عاشق تر،
هميشه دلتنگ تر تويی
اونی كه براش ديرتر عادی ميشه
همه چی،
اونی كه همش بايد يادآوری كنه
خاطرات گذشته رو
اونی كه مو به مو حفظ ميكنه
لحظه ها رو تويی.
تو عذر ميخوای
با اينكه بی تقصيری
از ترس اينكه از دستش بدی
آروم و قرار نداری
تو نميدونی چی سرت اومده
تو نميفهمی
كه چقدر برات مضره عشق و عاشقی
تا زمانی كه عليرغم تمام تلاش هات،
يك روز
از دستش بدی....
آدم احساساتی ای باشی...
هميشه عاشق تر،
هميشه دلتنگ تر تويی
اونی كه براش ديرتر عادی ميشه
همه چی،
اونی كه همش بايد يادآوری كنه
خاطرات گذشته رو
اونی كه مو به مو حفظ ميكنه
لحظه ها رو تويی.
تو عذر ميخوای
با اينكه بی تقصيری
از ترس اينكه از دستش بدی
آروم و قرار نداری
تو نميدونی چی سرت اومده
تو نميفهمی
كه چقدر برات مضره عشق و عاشقی
تا زمانی كه عليرغم تمام تلاش هات،
يك روز
از دستش بدی....
-نمیدونم با کی طرفم، با خودم یا خودمی که فقط بلده طرف تو باشه.
آنقدر دوستت دارم که
یادم نمی آید از کجا شروع شد
داستان ما نه شروع دارد و نه پایان ..
تو یکهو پایت را
همان جایی گذاشتی که باید میگذاشتی
دیگر هم از من نپرس تا کی دوستم داری...
مگر میشود جلوی راه اقیانوس ها را بست؟
مگر میشود جلوی خورشید
چیزی قرار داد که دیگر نتابد
برای دوست داشتن های من
هیچ پایانی وجود ندارد
اگر تو نباشی و حتی اگر تو نخواهی
این نویسنده داستان خودش را مینویسد!
#محسن_دعاوی
یادم نمی آید از کجا شروع شد
داستان ما نه شروع دارد و نه پایان ..
تو یکهو پایت را
همان جایی گذاشتی که باید میگذاشتی
دیگر هم از من نپرس تا کی دوستم داری...
مگر میشود جلوی راه اقیانوس ها را بست؟
مگر میشود جلوی خورشید
چیزی قرار داد که دیگر نتابد
برای دوست داشتن های من
هیچ پایانی وجود ندارد
اگر تو نباشی و حتی اگر تو نخواهی
این نویسنده داستان خودش را مینویسد!
#محسن_دعاوی
میدونی چند بار به خودم گفتم
دوستم نداره و بعد سره خودم دادکشیدم که
《دهنتو ببند!!》
اصلا میدونی برای وصل کردن حسم به تو
چند تا گل و به رسم قدیمی پرپرکردم؟
دوسم داره
دوسم نداره
میدونی چن نوع گل و امتحان کردم؟
خیلی وقتاعمدا یکی و نمیشمردم...
یه دوسم نداره جامیذاشتم...
که سره دوسمداره تموم شه...
بااینکه میدونستم رسم و شکستم
اما حواسمو پرتِحواست میکردم
اصلامگه نمیگنبه هرچی فک کنی میرسی
پس چرا توهنوزم دورترین ارزویِ نزدیکهمنی؟؟
#دینا_گودرزی
دوستم نداره و بعد سره خودم دادکشیدم که
《دهنتو ببند!!》
اصلا میدونی برای وصل کردن حسم به تو
چند تا گل و به رسم قدیمی پرپرکردم؟
دوسم داره
دوسم نداره
میدونی چن نوع گل و امتحان کردم؟
خیلی وقتاعمدا یکی و نمیشمردم...
یه دوسم نداره جامیذاشتم...
که سره دوسمداره تموم شه...
بااینکه میدونستم رسم و شکستم
اما حواسمو پرتِحواست میکردم
اصلامگه نمیگنبه هرچی فک کنی میرسی
پس چرا توهنوزم دورترین ارزویِ نزدیکهمنی؟؟
#دینا_گودرزی
ابتدا فكر ميكردم
شايد يک اتفاق ساده باشد،
تا اينكه بعد از او
هيچ اتفاق ديگری در من رخ نداد...
شايد يک اتفاق ساده باشد،
تا اينكه بعد از او
هيچ اتفاق ديگری در من رخ نداد...
در اين هياهوى شهر و صداى كَر كننده ى روزمرگى ها ،
هنوز ميشود عاشق شد ،
ميشود خودت را به نديدنِ زخم هايى بزنى كه هر لحظه سر باز ميكنند ، حتى با نرمىِ بوسه اى!
ميشود حواست را پرت آن برگى كنى كه رقصان رقصان خودش را به سقوط مى سپارد ،
تا به من ثابت كند ،
در سقوط هم ميشود عاشق شد ،
و ميشود در دلِ اين صداى كَر كننده ى روزمرگى ها ، كمى سكوت كرد و عاشق شد ...
ما آمديم تا دلمان بشكند ،
دلى كه نشكند دل نيست ،
تكه اى سنگ است كه بايد از بين برود ...
ما آمديم اينجا تا عاشقى كنيم ،
وگرنه هر موجودى فرصت زندگى دارد ...
هنوز ميشود عاشق شد ،
ميشود خودت را به نديدنِ زخم هايى بزنى كه هر لحظه سر باز ميكنند ، حتى با نرمىِ بوسه اى!
ميشود حواست را پرت آن برگى كنى كه رقصان رقصان خودش را به سقوط مى سپارد ،
تا به من ثابت كند ،
در سقوط هم ميشود عاشق شد ،
و ميشود در دلِ اين صداى كَر كننده ى روزمرگى ها ، كمى سكوت كرد و عاشق شد ...
ما آمديم تا دلمان بشكند ،
دلى كه نشكند دل نيست ،
تكه اى سنگ است كه بايد از بين برود ...
ما آمديم اينجا تا عاشقى كنيم ،
وگرنه هر موجودى فرصت زندگى دارد ...
-بدترین نوع دلتنگی زمانیه که وسط خیابونو #بارون یهو دلتنگ میشیو گریه ت میگیره :)
باران که میبارد؛
منطقی ترین و
بی احساس ترین آدم دنیاهم که باشی؛
دلت هوس میکند
عاشق باشی..
دلت یکی رامیخواهد
یکی که تمام خیابان را
باتو قدم بزند!
منطقی ترین و
بی احساس ترین آدم دنیاهم که باشی؛
دلت هوس میکند
عاشق باشی..
دلت یکی رامیخواهد
یکی که تمام خیابان را
باتو قدم بزند!
یه نخ سیگار برداشت، پاکتشو گرفت سمتم..
برداشتم و فندک گرفتم واسش...
گفت: میدونی که!
گفتم: من آخرش فلسفهی این سیگارِ همیشه خاموش که از دستت نمیفته رو نفهمیدم...
غرق شده بود انگار...
یهو گفت: اوایل وقتی سیگار میکشیدم، چشماش ناراحت میشد ولی هیچی نمیگفت
یه روز دل به دریا زد و گفت: سیگار کشیدنت اذیتم میکنه...
خیلی وقت بود میکشیدم، سخت بود ترک کردنش، ولی از خاطِرِش عزیزتر نبود...
گفتم: چشم بانو! شما بخند واسه ما، این سیگار دیگه روشن نمیشه...
اما میدونی اشکال ما آدما کجاست؟!
همیشه یه وابستگی رو با یه وابستگی دیگه ترک میکنیم!
این یکی دیگه وابستگی نبود...
عشق بود که تزریق شده بود به تمومِ تارو پودم... به این راحتیا نمیشد ترکش کرد...
از وقتی رفت، همین سیگار مونده واسم که به احترام خندههاش خاموشه...
تا ابد خاموشه...
میگیرم دستم، غرق میشم تو خاطراتش.. دلم گُر میگیره از نبودنش...
_همینجوری نگاش میکردم
چند تا تارِ موی سفید بین موهاش بود؛
همون خاکسترِ نسوختهی سیگارش....
#مریم_کاظمی
برداشتم و فندک گرفتم واسش...
گفت: میدونی که!
گفتم: من آخرش فلسفهی این سیگارِ همیشه خاموش که از دستت نمیفته رو نفهمیدم...
غرق شده بود انگار...
یهو گفت: اوایل وقتی سیگار میکشیدم، چشماش ناراحت میشد ولی هیچی نمیگفت
یه روز دل به دریا زد و گفت: سیگار کشیدنت اذیتم میکنه...
خیلی وقت بود میکشیدم، سخت بود ترک کردنش، ولی از خاطِرِش عزیزتر نبود...
گفتم: چشم بانو! شما بخند واسه ما، این سیگار دیگه روشن نمیشه...
اما میدونی اشکال ما آدما کجاست؟!
همیشه یه وابستگی رو با یه وابستگی دیگه ترک میکنیم!
این یکی دیگه وابستگی نبود...
عشق بود که تزریق شده بود به تمومِ تارو پودم... به این راحتیا نمیشد ترکش کرد...
از وقتی رفت، همین سیگار مونده واسم که به احترام خندههاش خاموشه...
تا ابد خاموشه...
میگیرم دستم، غرق میشم تو خاطراتش.. دلم گُر میگیره از نبودنش...
_همینجوری نگاش میکردم
چند تا تارِ موی سفید بین موهاش بود؛
همون خاکسترِ نسوختهی سیگارش....
#مریم_کاظمی
-حواستون باشه وقتی دارین کسی رو ناراحت میکنین و اون میخنده ، یعنی داره سعی میکنه بغضش نترکه