میدونی چند بار به خودم گفتم
دوستم نداره و بعد سره خودم دادکشیدم که
《دهنتو ببند!!》
اصلا میدونی برای وصل کردن حسم به تو
چند تا گل و به رسم قدیمی پرپرکردم؟
دوسم داره
دوسم نداره
میدونی چن نوع گل و امتحان کردم؟
خیلی وقتاعمدا یکی و نمیشمردم...
یه دوسم نداره جامیذاشتم...
که سره دوسمداره تموم شه...
بااینکه میدونستم رسم و شکستم
اما حواسمو پرتِحواست میکردم
اصلامگه نمیگنبه هرچی فک کنی میرسی
پس چرا توهنوزم دورترین ارزویِ نزدیکهمنی؟؟
#دینا_گودرزی
دوستم نداره و بعد سره خودم دادکشیدم که
《دهنتو ببند!!》
اصلا میدونی برای وصل کردن حسم به تو
چند تا گل و به رسم قدیمی پرپرکردم؟
دوسم داره
دوسم نداره
میدونی چن نوع گل و امتحان کردم؟
خیلی وقتاعمدا یکی و نمیشمردم...
یه دوسم نداره جامیذاشتم...
که سره دوسمداره تموم شه...
بااینکه میدونستم رسم و شکستم
اما حواسمو پرتِحواست میکردم
اصلامگه نمیگنبه هرچی فک کنی میرسی
پس چرا توهنوزم دورترین ارزویِ نزدیکهمنی؟؟
#دینا_گودرزی
ابتدا فكر ميكردم
شايد يک اتفاق ساده باشد،
تا اينكه بعد از او
هيچ اتفاق ديگری در من رخ نداد...
شايد يک اتفاق ساده باشد،
تا اينكه بعد از او
هيچ اتفاق ديگری در من رخ نداد...
در اين هياهوى شهر و صداى كَر كننده ى روزمرگى ها ،
هنوز ميشود عاشق شد ،
ميشود خودت را به نديدنِ زخم هايى بزنى كه هر لحظه سر باز ميكنند ، حتى با نرمىِ بوسه اى!
ميشود حواست را پرت آن برگى كنى كه رقصان رقصان خودش را به سقوط مى سپارد ،
تا به من ثابت كند ،
در سقوط هم ميشود عاشق شد ،
و ميشود در دلِ اين صداى كَر كننده ى روزمرگى ها ، كمى سكوت كرد و عاشق شد ...
ما آمديم تا دلمان بشكند ،
دلى كه نشكند دل نيست ،
تكه اى سنگ است كه بايد از بين برود ...
ما آمديم اينجا تا عاشقى كنيم ،
وگرنه هر موجودى فرصت زندگى دارد ...
هنوز ميشود عاشق شد ،
ميشود خودت را به نديدنِ زخم هايى بزنى كه هر لحظه سر باز ميكنند ، حتى با نرمىِ بوسه اى!
ميشود حواست را پرت آن برگى كنى كه رقصان رقصان خودش را به سقوط مى سپارد ،
تا به من ثابت كند ،
در سقوط هم ميشود عاشق شد ،
و ميشود در دلِ اين صداى كَر كننده ى روزمرگى ها ، كمى سكوت كرد و عاشق شد ...
ما آمديم تا دلمان بشكند ،
دلى كه نشكند دل نيست ،
تكه اى سنگ است كه بايد از بين برود ...
ما آمديم اينجا تا عاشقى كنيم ،
وگرنه هر موجودى فرصت زندگى دارد ...
-بدترین نوع دلتنگی زمانیه که وسط خیابونو #بارون یهو دلتنگ میشیو گریه ت میگیره :)
باران که میبارد؛
منطقی ترین و
بی احساس ترین آدم دنیاهم که باشی؛
دلت هوس میکند
عاشق باشی..
دلت یکی رامیخواهد
یکی که تمام خیابان را
باتو قدم بزند!
منطقی ترین و
بی احساس ترین آدم دنیاهم که باشی؛
دلت هوس میکند
عاشق باشی..
دلت یکی رامیخواهد
یکی که تمام خیابان را
باتو قدم بزند!
یه نخ سیگار برداشت، پاکتشو گرفت سمتم..
برداشتم و فندک گرفتم واسش...
گفت: میدونی که!
گفتم: من آخرش فلسفهی این سیگارِ همیشه خاموش که از دستت نمیفته رو نفهمیدم...
غرق شده بود انگار...
یهو گفت: اوایل وقتی سیگار میکشیدم، چشماش ناراحت میشد ولی هیچی نمیگفت
یه روز دل به دریا زد و گفت: سیگار کشیدنت اذیتم میکنه...
خیلی وقت بود میکشیدم، سخت بود ترک کردنش، ولی از خاطِرِش عزیزتر نبود...
گفتم: چشم بانو! شما بخند واسه ما، این سیگار دیگه روشن نمیشه...
اما میدونی اشکال ما آدما کجاست؟!
همیشه یه وابستگی رو با یه وابستگی دیگه ترک میکنیم!
این یکی دیگه وابستگی نبود...
عشق بود که تزریق شده بود به تمومِ تارو پودم... به این راحتیا نمیشد ترکش کرد...
از وقتی رفت، همین سیگار مونده واسم که به احترام خندههاش خاموشه...
تا ابد خاموشه...
میگیرم دستم، غرق میشم تو خاطراتش.. دلم گُر میگیره از نبودنش...
_همینجوری نگاش میکردم
چند تا تارِ موی سفید بین موهاش بود؛
همون خاکسترِ نسوختهی سیگارش....
#مریم_کاظمی
برداشتم و فندک گرفتم واسش...
گفت: میدونی که!
گفتم: من آخرش فلسفهی این سیگارِ همیشه خاموش که از دستت نمیفته رو نفهمیدم...
غرق شده بود انگار...
یهو گفت: اوایل وقتی سیگار میکشیدم، چشماش ناراحت میشد ولی هیچی نمیگفت
یه روز دل به دریا زد و گفت: سیگار کشیدنت اذیتم میکنه...
خیلی وقت بود میکشیدم، سخت بود ترک کردنش، ولی از خاطِرِش عزیزتر نبود...
گفتم: چشم بانو! شما بخند واسه ما، این سیگار دیگه روشن نمیشه...
اما میدونی اشکال ما آدما کجاست؟!
همیشه یه وابستگی رو با یه وابستگی دیگه ترک میکنیم!
این یکی دیگه وابستگی نبود...
عشق بود که تزریق شده بود به تمومِ تارو پودم... به این راحتیا نمیشد ترکش کرد...
از وقتی رفت، همین سیگار مونده واسم که به احترام خندههاش خاموشه...
تا ابد خاموشه...
میگیرم دستم، غرق میشم تو خاطراتش.. دلم گُر میگیره از نبودنش...
_همینجوری نگاش میکردم
چند تا تارِ موی سفید بین موهاش بود؛
همون خاکسترِ نسوختهی سیگارش....
#مریم_کاظمی
-حواستون باشه وقتی دارین کسی رو ناراحت میکنین و اون میخنده ، یعنی داره سعی میکنه بغضش نترکه
-دوش ديوانه شدم
عشق مرا ديد و بگفت
آمدم نعره مزن
جامه مدر هيچ مگو
عشق مرا ديد و بگفت
آمدم نعره مزن
جامه مدر هيچ مگو
قسمت نوزدهم
"خسرو"
عصرِ نامرتبی بود و ناهید تمام حرف هایِ ماه بانو را کلمه به کلمه و قافیه به قافیه در ذهنش بلعیده بود و حالش به بیماری میماند که باید همزمان چند درد را تحمل میکرد....
اما دردِ دو روز نبودنِ خسرو نفسش را تنگ کرده بود و هی حرف هایش را میخواند و قربان صدقه اش میرفت که کجایی
که خبری نمیگیری
که دارم اینجا به هر لحظه
خدا را قسم میدهم یا خورشید غروب نکند یا با غروبش تلفنم را زنگ بزنی...
آخر؛ قرارِ تماس داشتند به هر غروب و خسرو هر کجا که بود باید زنگ میزد و یاد آوری میکرد که نسل مجنون نَمُرده است!
که هِی دخترِ پِدَرَش! امشب که خواستی بخوابی به مادرت بگو حق ندارد قصه های مردانِ اسطوره ایِ تاریخ را برایت بگوید....اسطوره نیستم اما دست کم برایت تهران را که بر هم میریزم...
به مادرت بگو خودم قصه میشوم...اسطوره میشوم
نه اسطوره ای جنگ آور....همین که به وقتِ باران خیابان را با آواز قدم میزنم و انگشت نمای مردم میشوم کافی نیست؟!
بگو من، به نام های مردانه ای که درِ گوشَت صدا میکند هم حساسم!
بگو که برایت قصه ی خسرویِ ناهید پرست را بخواند!
.
.
حال ناهید خوش نبود و پریدخت هم با دیدن فرزند واقعی اش آرام و قرار نداشت و قرص پشت قرص در شوریدگی اش حل میکرد!
.
بعد از فاش شدنِ این راز چند ساله تمام خانواده احوال عجیبی داشتند و ماه بانو پنهان کاری اش را ...ظلمی که به آن بچه ی معلول شده بود را....برزخ این حال میدانست و نگرانی اش از خسرو که واقعیت را غلط فهمیده بود و حالا پیدایش نبود و هر کجا زنگ میزدند خبری نمیشد...
.
.
صبح روزِ سوم از نبودنِ خسرو...صبح چهارشنبه ای سرد و سفید
ناهید از خواب بیدار شد و تا چشمش به تقویم خورد شروع کردن به گریه کردن....
آخر ،چهار شنبه ها صبح قرار داشتند...قراری در کافه ی طبقه ی سومِ
کافه ای که پاتوقِ تمام وقتِ خسرو بود در یک خانه ی چهار طبقه ی قدیمی که طبقه ی اولش گالری نقاشی بود و طبقه ی دومش جایی پر از فیلم های دهه ی چهل و طبقه ی سوم کافه ای ساده با پنج میزِ دونفره و دیواری به رنگِ آسمان و مشتری هایی که تعدادشان ثابت و محدود بود..
و طبقه ی چهارم که کسی نمیدانست در آن بالا چه خبر است...!
ناهید بی اختیار لباسش را پوشید و راهیِ کافه شد....
.
.
با تپش قلب به خیابان بیست و سوم رسید که از دور دید مقابل کافه شلوغ است
چند قدم برداشته بود که آمبولانس وارد کوچه شد و با سرعت به سمت جمعیت حرکت کرد
دست و پای ناهید یخ کرد و آن بیست قدم را بیست بار زمین خورد...
پاهای کرخت و فریادهای خفه ی ناهید گواهی میداد که اتفاق افتاده است و
خسرو در صبح چهارشنبه ای سرد و سفید خودش را از طبقه ی چهارم کافه آنژو
پایین انداخته بود
با نامه ای در جیب پیراهنش که ...
"عاشقانه هایم را ببخش خواهرِ زیبای من!
قرار بود اولین شب ، بعد از عروسی مان دستت را بگیرم و ببرم به طبقه ی بالای این کافه که پنج سال است آماده اش میکنم"
طبقه ی چهارم، خانه ای بود به سبک فیلم های دهه ی چهل فرانسوی و دیوار هایی که با عکس های ناهید پوشانده شده بود....
عکس هایی از کودکی تا روز خواستگاری اش.
عکس هایی که خسرو قایمکی از ناهید گرفته بود و با آن ها زندگی میکرد
آخر، خسرو ناهید را دوست دارد
خسرو ناهید را دوست دارد.
و بدونِ ناهید
زندگی کردن برایش
جز هدر رفتنِ اکسیژن نبود!
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
"خسرو"
عصرِ نامرتبی بود و ناهید تمام حرف هایِ ماه بانو را کلمه به کلمه و قافیه به قافیه در ذهنش بلعیده بود و حالش به بیماری میماند که باید همزمان چند درد را تحمل میکرد....
اما دردِ دو روز نبودنِ خسرو نفسش را تنگ کرده بود و هی حرف هایش را میخواند و قربان صدقه اش میرفت که کجایی
که خبری نمیگیری
که دارم اینجا به هر لحظه
خدا را قسم میدهم یا خورشید غروب نکند یا با غروبش تلفنم را زنگ بزنی...
آخر؛ قرارِ تماس داشتند به هر غروب و خسرو هر کجا که بود باید زنگ میزد و یاد آوری میکرد که نسل مجنون نَمُرده است!
که هِی دخترِ پِدَرَش! امشب که خواستی بخوابی به مادرت بگو حق ندارد قصه های مردانِ اسطوره ایِ تاریخ را برایت بگوید....اسطوره نیستم اما دست کم برایت تهران را که بر هم میریزم...
به مادرت بگو خودم قصه میشوم...اسطوره میشوم
نه اسطوره ای جنگ آور....همین که به وقتِ باران خیابان را با آواز قدم میزنم و انگشت نمای مردم میشوم کافی نیست؟!
بگو من، به نام های مردانه ای که درِ گوشَت صدا میکند هم حساسم!
بگو که برایت قصه ی خسرویِ ناهید پرست را بخواند!
.
.
حال ناهید خوش نبود و پریدخت هم با دیدن فرزند واقعی اش آرام و قرار نداشت و قرص پشت قرص در شوریدگی اش حل میکرد!
.
بعد از فاش شدنِ این راز چند ساله تمام خانواده احوال عجیبی داشتند و ماه بانو پنهان کاری اش را ...ظلمی که به آن بچه ی معلول شده بود را....برزخ این حال میدانست و نگرانی اش از خسرو که واقعیت را غلط فهمیده بود و حالا پیدایش نبود و هر کجا زنگ میزدند خبری نمیشد...
.
.
صبح روزِ سوم از نبودنِ خسرو...صبح چهارشنبه ای سرد و سفید
ناهید از خواب بیدار شد و تا چشمش به تقویم خورد شروع کردن به گریه کردن....
آخر ،چهار شنبه ها صبح قرار داشتند...قراری در کافه ی طبقه ی سومِ
کافه ای که پاتوقِ تمام وقتِ خسرو بود در یک خانه ی چهار طبقه ی قدیمی که طبقه ی اولش گالری نقاشی بود و طبقه ی دومش جایی پر از فیلم های دهه ی چهل و طبقه ی سوم کافه ای ساده با پنج میزِ دونفره و دیواری به رنگِ آسمان و مشتری هایی که تعدادشان ثابت و محدود بود..
و طبقه ی چهارم که کسی نمیدانست در آن بالا چه خبر است...!
ناهید بی اختیار لباسش را پوشید و راهیِ کافه شد....
.
.
با تپش قلب به خیابان بیست و سوم رسید که از دور دید مقابل کافه شلوغ است
چند قدم برداشته بود که آمبولانس وارد کوچه شد و با سرعت به سمت جمعیت حرکت کرد
دست و پای ناهید یخ کرد و آن بیست قدم را بیست بار زمین خورد...
پاهای کرخت و فریادهای خفه ی ناهید گواهی میداد که اتفاق افتاده است و
خسرو در صبح چهارشنبه ای سرد و سفید خودش را از طبقه ی چهارم کافه آنژو
پایین انداخته بود
با نامه ای در جیب پیراهنش که ...
"عاشقانه هایم را ببخش خواهرِ زیبای من!
قرار بود اولین شب ، بعد از عروسی مان دستت را بگیرم و ببرم به طبقه ی بالای این کافه که پنج سال است آماده اش میکنم"
طبقه ی چهارم، خانه ای بود به سبک فیلم های دهه ی چهل فرانسوی و دیوار هایی که با عکس های ناهید پوشانده شده بود....
عکس هایی از کودکی تا روز خواستگاری اش.
عکس هایی که خسرو قایمکی از ناهید گرفته بود و با آن ها زندگی میکرد
آخر، خسرو ناهید را دوست دارد
خسرو ناهید را دوست دارد.
و بدونِ ناهید
زندگی کردن برایش
جز هدر رفتنِ اکسیژن نبود!
#علی_سلطانی
#خسرو_ناهید_را_دوست_دارد
قسمت بیستم (قسمت پایانی)
"ناهید"
دو هفته بود از کنار خسرو جُم نخورده بود
دو هفته بود که آب و غذا از گلویش پایین نمیرفت
دو هفته بود که هیچ کس جرات نمیکرد بگوید ناهید بیمارستان را ترک کن.
دو هفته بود هر شب کنار تخت خسرو مینشست و جوری صحبت میکرد که انگار نه انگار در حالت کماست.
.
.
صبح روز پانزدهم بود
صبح روزی که طبق معمول ناهید گوشه ای از سالن بیمارستان خوابش برده بود که پرستار بالای سرش آمد
_علائم حیاتی نامزدت برگشته
ناهید در حالت خواب و بیداری از جایش بلند شد و با موهای بر هم ریخته و لباسی نامرتب خودش را به خسرو رساند و با لبخند زیر گریه زد و روی زمین نشست و سجده کرد.
دو هفته بیدار ماندن و خدا خدا کردنش جواب داده بود و پزشکان امیدوار بودند که از حالت کما خارج میشود.
انگار که دنیا را به ناهید داده بودند ....انگار که جانی دوباره گرفته بود
...انگار که خسرو در تمام مدتی که در حالت کما بوده
حرف هایش را مو به مو گوش کرده و از خدا خواسته که ناهیدش را تنها نگذارد...
که حرف هایش رنگ بدقولی نگیرد
که نکند ناهید هر بعد از ظهر چشم بدوزد به گوشی تلفن و خسرویی نباشد که حال دلش را بخرد
انگار که از خدا عشق را خواسته بود!
.
.
دو روز نکشید که خسرو از حالت کما خارج شد و به هوش آمد اما...
اما به گفته ی پزشک به دلیل ضربه ای که هنگام برخورد با زمین به نخاعش وارد شده پاهایش فلج شده بود و باید ادامه ی زندگی را روی ویلچر میگذراند و تا آخر عمر دیگر نمیتوانست راه برود.
.
ناهید نمی توانست از این خبر ناراحت باشد
آخر فقط از خدا بودن خسرو را خواسته بود...همین نفس کشیدنِ خسرو برایش دنیایی رضایت داشت.
خسرویی که پس از گذشت سه روز انتقالش به بخش با هیچکس حرف نمیزد و واقعیت را نمی دانست
.
.
آنروز با اندکی ریشِ بلند و موهای پریشان تر از همیشه روی تخت دراز کشیده بود و زل زده بود به سقف که ناهید را بالای سرش دید
ناهید ایستاده بود و فقط نگاهش میکرد و بی صدا اشک میریخت.
بی حرف شال ناهید را مقابل صورت گرفت و بو کرد و سرش را برگرداند، بغض داشت گلویش را خفه میکرد
.
.
_نامردی بود زنده بمونم....برو ناهید ...فقط برو
ناهید هیچ حرفی نزد و خم شد و پیشانی اش را بوسید و نوار کاستِ صدایِ ضبط شده ی ماه بانو را در ضبط صوتی کنار خسرو گذاشت و روشن کرد و رفت.
.
.
ناهید رفت اما چه رفتنی
با وضعیتی که برای خسرو بوجود آمده بود تمام خانواده با زبان بی زبانی میگفتند فکر خسرو را از سرت بیرون کن!
اما ناهید به عشق فکر میکرد
به زندگی
به خسرو!
به خسرویی که بعد از فهمیدنِ واقعیت چون نمیخواست ناهید به پایش بسوزد در خانه پنهان شده بود و دیدار با ناهید را ممنوع!
ممنوع کرده بود و دلش مثل سیرو سرکه میجوشید
ممنوع کرد بود و فکرِ اینکه ناهید مال دیگری شود رگ هایش را بند می آورد.
.
.
بالاخره یک روز ناهید تصمیمش را گرفت و مقابل همه ی خانواده ایستاد و فریاد کشید که خسرو...تمام آن چیزی ست که من از زندگی میخواهم
تمام عشقی ست که در گلویم گیر کرده
تمام نفسی ست که در سینه ام پیچیده
تصمیمش را گرفت و با هر بدبختی که بود خودش را به خسرو رساند و این حَصرِ ممنوع را شکست و کنارش نشست...
هر نفسشان پر از عشق بود اما نمیتوانستند این سکوت سرشار از حرف های نگفته را بشکنند....
.
.
خسرو راهی جز تسلیم در مقابل ناهید پیش رویش نبود
دیگر همه میدانستند ناهید، خسرو رادوست دارد
همه میدانستند زن ها اگر عاشق شوند
اگر عشق را باور کنند
هیچکس جلو دارشان نمیشود
ناهید عشق را باور کرده بود
خسرویِ مجنون را باور کرده بود
باور کرده بود و برایش ماند
باور کرده بود که....
خسرو، ناهید را دوست دارد
خسرو، ناهید را دوست دارد/ #علی_سلطانی
"ناهید"
دو هفته بود از کنار خسرو جُم نخورده بود
دو هفته بود که آب و غذا از گلویش پایین نمیرفت
دو هفته بود که هیچ کس جرات نمیکرد بگوید ناهید بیمارستان را ترک کن.
دو هفته بود هر شب کنار تخت خسرو مینشست و جوری صحبت میکرد که انگار نه انگار در حالت کماست.
.
.
صبح روز پانزدهم بود
صبح روزی که طبق معمول ناهید گوشه ای از سالن بیمارستان خوابش برده بود که پرستار بالای سرش آمد
_علائم حیاتی نامزدت برگشته
ناهید در حالت خواب و بیداری از جایش بلند شد و با موهای بر هم ریخته و لباسی نامرتب خودش را به خسرو رساند و با لبخند زیر گریه زد و روی زمین نشست و سجده کرد.
دو هفته بیدار ماندن و خدا خدا کردنش جواب داده بود و پزشکان امیدوار بودند که از حالت کما خارج میشود.
انگار که دنیا را به ناهید داده بودند ....انگار که جانی دوباره گرفته بود
...انگار که خسرو در تمام مدتی که در حالت کما بوده
حرف هایش را مو به مو گوش کرده و از خدا خواسته که ناهیدش را تنها نگذارد...
که حرف هایش رنگ بدقولی نگیرد
که نکند ناهید هر بعد از ظهر چشم بدوزد به گوشی تلفن و خسرویی نباشد که حال دلش را بخرد
انگار که از خدا عشق را خواسته بود!
.
.
دو روز نکشید که خسرو از حالت کما خارج شد و به هوش آمد اما...
اما به گفته ی پزشک به دلیل ضربه ای که هنگام برخورد با زمین به نخاعش وارد شده پاهایش فلج شده بود و باید ادامه ی زندگی را روی ویلچر میگذراند و تا آخر عمر دیگر نمیتوانست راه برود.
.
ناهید نمی توانست از این خبر ناراحت باشد
آخر فقط از خدا بودن خسرو را خواسته بود...همین نفس کشیدنِ خسرو برایش دنیایی رضایت داشت.
خسرویی که پس از گذشت سه روز انتقالش به بخش با هیچکس حرف نمیزد و واقعیت را نمی دانست
.
.
آنروز با اندکی ریشِ بلند و موهای پریشان تر از همیشه روی تخت دراز کشیده بود و زل زده بود به سقف که ناهید را بالای سرش دید
ناهید ایستاده بود و فقط نگاهش میکرد و بی صدا اشک میریخت.
بی حرف شال ناهید را مقابل صورت گرفت و بو کرد و سرش را برگرداند، بغض داشت گلویش را خفه میکرد
.
.
_نامردی بود زنده بمونم....برو ناهید ...فقط برو
ناهید هیچ حرفی نزد و خم شد و پیشانی اش را بوسید و نوار کاستِ صدایِ ضبط شده ی ماه بانو را در ضبط صوتی کنار خسرو گذاشت و روشن کرد و رفت.
.
.
ناهید رفت اما چه رفتنی
با وضعیتی که برای خسرو بوجود آمده بود تمام خانواده با زبان بی زبانی میگفتند فکر خسرو را از سرت بیرون کن!
اما ناهید به عشق فکر میکرد
به زندگی
به خسرو!
به خسرویی که بعد از فهمیدنِ واقعیت چون نمیخواست ناهید به پایش بسوزد در خانه پنهان شده بود و دیدار با ناهید را ممنوع!
ممنوع کرده بود و دلش مثل سیرو سرکه میجوشید
ممنوع کرد بود و فکرِ اینکه ناهید مال دیگری شود رگ هایش را بند می آورد.
.
.
بالاخره یک روز ناهید تصمیمش را گرفت و مقابل همه ی خانواده ایستاد و فریاد کشید که خسرو...تمام آن چیزی ست که من از زندگی میخواهم
تمام عشقی ست که در گلویم گیر کرده
تمام نفسی ست که در سینه ام پیچیده
تصمیمش را گرفت و با هر بدبختی که بود خودش را به خسرو رساند و این حَصرِ ممنوع را شکست و کنارش نشست...
هر نفسشان پر از عشق بود اما نمیتوانستند این سکوت سرشار از حرف های نگفته را بشکنند....
.
.
خسرو راهی جز تسلیم در مقابل ناهید پیش رویش نبود
دیگر همه میدانستند ناهید، خسرو رادوست دارد
همه میدانستند زن ها اگر عاشق شوند
اگر عشق را باور کنند
هیچکس جلو دارشان نمیشود
ناهید عشق را باور کرده بود
خسرویِ مجنون را باور کرده بود
باور کرده بود و برایش ماند
باور کرده بود که....
خسرو، ناهید را دوست دارد
خسرو، ناهید را دوست دارد/ #علی_سلطانی
-دوست داشتم انقد از آدما فاصله داشتم که قبل اینکه نور از سطح بدنم بازتاب بشه و به چشمشون برسه و ببیننم، بین راه یعنی قبل اینکه این مسافتو نور طی کنه تو تاریکی و سکوت محض میمردم!
#Samitext
زندگی کودتای دو سر باختیست که هرزگی را میان زنانش به اوج رساندم
شاید..
شاید اگر دستی برای حمل احساسم بود ...
شاید اگر بود و دمکش دور سر دیگم میگذاشت...
هیچگاه...
و هیچگاه،، لرزش پلکهایم را به تکه نانی میان دندان های آسیاب کسی نمی رقصاندم
شاید بودن کسی حکم آخر باشد...
زندگی کودتای دو سر باختیست که هرزگی را میان زنانش به اوج رساندم
شاید..
شاید اگر دستی برای حمل احساسم بود ...
شاید اگر بود و دمکش دور سر دیگم میگذاشت...
هیچگاه...
و هیچگاه،، لرزش پلکهایم را به تکه نانی میان دندان های آسیاب کسی نمی رقصاندم
شاید بودن کسی حکم آخر باشد...
-اگه یه روز آلزایمرم بگیرم،
دستامو بگیری،
تو چشمام زل بزنی و بخندی،
شاید هیچی یادم نیاد، ولی دوباره عاشقت میشم
دستامو بگیری،
تو چشمام زل بزنی و بخندی،
شاید هیچی یادم نیاد، ولی دوباره عاشقت میشم