۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
یه روزی کسی عاشقت میشه
طوری که لایقشی و لازم نیست براش بجنگی!!
کجا رفت ؟ :)
@Deep_Mo 💛
لطفا عاشق مردان شاعر شويد...!
مردان شاعر،
فرق بين قهر كردن و ناز كردنتان را ميفهمد!
موهايتان را بو ميكشد...ميبافد!
سرش را روى پاهايتان ميگذارد و از فروغ ميخواند....
دلتنگى اش را با شعر هايش داد ميزند...
از چشم هايتان حالتان را حرفتان را ميفهمد...
مرد شاعر،
از ان دسته مرد هاييست كه باران را دوست دارد!
از اينكه خيس شود ، حالت موهايش خراب شود،
هراسى ندارد!
فقط دستت را ميگيرد و خيابان هارا قدم ميزند...
ميدانى؟ مخاطب شعرى باشى چه حالى دارد؟
ميدانى؟ چشم هايت را غزل كند، چه حالى دارد؟
وسط خيابان بدون خجالت دستت را بگيرد،چه حالى دارد؟
بانو دوست دارى، وقتى قهر ميكنى،
برايت شعر بخواند و دلبرى كند...؟
دوست دارى در جمع نگاهش را مجذوب نگاهت بكند؟
بانو،لطفا عاشق مردان شاعر شو...
مهربان ترند... عاشق ترند...
خوشبختت ميكند...

#ترانه_حنيفى
زندگی بازی دوسر باختیست
که در آن ، خدا تاس را میچرخاند
#Samitext
شب بخیر
-بلند شو هنوز کلی کوچه مونده که باید با دیواراش حرف بزنی
#شایع
هیچ‌وقت برای فهمیده شدن فریاد نزنید !
آنکه شما را بفهمد ،
صدای سکوتتان را بهتر می‌شنود ...
همه یک روز
به گذشته برمیگردیم
برای کسانی که دوستمان داشتند
و ما
رهایشان کردیم
سخت خواهیم گریست!
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (moHix 🍁)
چن سالی هستش که با اختلاف آهنگیه که بیشتر از هر آهنگه دیگه ای دوسش داشتمو همیشه تو وقتایی که سردرگم بودم اولویت اولم بودش !
الان که گوشش میدم ، چشمامو که میبندم ، فقط خاطراته توعن که تویه کلیپایه یک ثانیه ای تو ذهنم مرور میشن ، صدای خنده هات میکس میشنو میرن تو تارو پود آهنگه ، تصورت که نشستی روبرومو بهم خوشمزه ترین لواشکه دنیا رو میدی ، حتی گرمیه دستاتو میتونم حس کنم تو دراپه صدایه خواننده ، اون موقعی که این آهنگ شده بود تموم زندگیم تو نبودی ولی ببین چقد رفتی تو عمق وجودم که تو عمیق ترین خاطره هام پر رنگ تری حتی از خود اون خاطره ... یه زردِ پررنگ ...

#محیکس
خاطره ى خوب كسى شو...
حتى اگر قرار بر هميشه ماندن نيست،
آنی شو كه وقتى در ذهنش آمدى،
چشمانش تو را لو بدهند!

#صابر_ابر
مرد ها عاشق كه مي شوند
اشكشان دم مشكشان است
دوباره برميگردند به دوران كودكي شان تا زن ها برايشان مادري كنند
زن ها كه عاشق مي شوند...
چه مي گويم ؟؟
زن كه عاشق نمي شود
زن با تمام زنيتش مجنون ميشود
با شانه ها ظريفش كوهي ميشود با دو دست تا اگر مردش خواست زمين بخورد دو دست را دورش حلقه كند و بعد دورش بگردد
زن ذاتاً موجوديست با قدرت
تا زماني كه ...
دست روي نقطه ضعفش بگذارند و ...
دلش را بشكنند
آنقدر خردش كنند كه اگر ريزه هايش را به هم بچسبانند قلبي به اندازه بند انگشت بيش برايش باقي نماند
زن ها شيره تلخ دنيا را مي مَكند
و زماني اشكشان دم مشكشان ميشود
كه ميخواهند با قطره قطره اش كسي را از چشمشان بياندازند
#فاطمه_سادات_حجت_پور
رضا (خُسرو شکیبایی) :
فرید ، بابا !
عشق اون نیست که
وقتی دیدیش دلت بِلرزه ..
عشق اونه که
وقتی نمیبینیش
دلت میخواد کنده شه

#دیالوگ
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Video
-و اگر‌ بغض کنی ، آه از این آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد 💛
-تو میری...
اره میدونم!
نمیگم بمون پیشم!!
ولی تا لحظه‌ی رفتن یه عالم عاشقت میشم...
کجا رفت اونهمه احساس
کجا رفت برق از چشمات ؟
کجا رفت گرمای دلت ؟
کجا رفت عشق بی انکار ؟
ازت متنفرم...
بُهت زده به من خيره شد. چيزی كه شنيده بود رو باور نمی‌كرد.. آب دهنش رو به زحمت قورت داد. انگار برای حرف زدن عجله داشته باشه با دست، عينكش رو كمی عقب داد و گفت:
«اين رو جدی نمی‌گی نه؟»
گفتم: «هيچوقت به اين قاطعيت در مورد كسی حرف نزدم.»
روش رو برگردوند، سعی كرد خودش رو بی‌تفاوت نشون بده، كوله‌اش رو مرتب كرد و ازم دور شد. نگاهم به امتداد خيابون بود كه دوباره برگشت، يه نفس عميق كشيد، دستش رو توی سينه‌اش جمع كرد و گفت:
«چطور می‌تونی همچين حرفی بزنی؟»
خودم رو به يك قدمی‌ش رسوندم، سعی كردم چند ثانيه به چشماش خيره بشم، نگاهش رو كه دزديد گفتم: بچه كه بودم، يه باغبون پير داشتيم كه خونه‌ی پسرش زندگی می‌كرد. توی بهار و تابستون، ماهی دوبار ميومد و كمك بابا می‌كرد. عصر يكی از روزهای تابستون، بابا من رو فرستاد تا چندتا بستنی بگيرم، تاكيد هم داشت كه حتما بستنی عروسكی بخرم، اون روزا بستنی عروسكی تازه اومده بود و قيمتش، دو برابر بستنی چوبی‌های معمولی بود. پيرمرد از ديدن بستنی عروسكی بينهايت متعجب و هيجان زده به نظر ميومد. با يه لذت خاصی به تن بستنی حمله می‌كرد و بعد از هربار گاز زدن، با دقت به قيافه‌ی تيكه پاره شده‌ی عروسكِ وارفته نگاه می‌كرد. يه جا خجالت رو گذاشت كنار و با لبخند رو به بابا گفت؛ مهندس اينا چند قيمتن؟
وقتی بابا قيمت حدودی بستنی رو گفت، خنده روی لبای پيرمرد ماسيد، آخرين ته مانده‌های روی چوب بستنيش رو ليسيد و اون رو توی باغچه انداخت و رووش خاك ريخت. بنده‌ی خدا تا آخر اون روز حرف نزد.
موقع پرداخت دستمزد، بابا يه كم پول بيشتر بهش داد و گفت؛ اينم همرات باشه، سر راه، از همين كوچه اول براي خونه چندتا بستنی عروسكی بخر ببر با خودت. پيرمرد سرش رو انداخت پايين، پول رو به بابا برگردوند و گفت؛ نه مهندس، پيش خودتون باشه. من نمی‌خوام..
بابا كه نگران بود پيرمرد ناراحت شده باشه گفت؛ اصلن از طرف من بگير، هديه هس، ناراحت نشو.
پيرمرد قبول نكرد، عقب عقب به سمت در رفت و گفت؛ موضوع اين نيست مهندس، همه‌ی دلخوشی نوه‌های من به اينه كه هر شب، وقتی می‌رسم خونه، از سر و كولم برن بالا و از دستم بستنی دوقلو بگيرن، من پيشونيشون رو ببوسم و اونا هم برن گوشه حياط با لذت بستنيشون رو بخورن. من وُسعم نمی‌رسه كه هر روز براشون بستنی گرون بخرم، اگر امروز براشون از اينا بخرم، ديگه هيچوقت بستنی دوقلو خوشحالشون نمی‌كنه!
«من ازت متنفرم، چون بعد از تو، هيچكس و هيچ‌چيز خوشحالم نمی‌كنه».

#پویا_جمشیدی 💛💛💛