-بلند شو هنوز کلی کوچه مونده که باید با دیواراش حرف بزنی
#شایع
#شایع
هیچوقت برای فهمیده شدن فریاد نزنید !
آنکه شما را بفهمد ،
صدای سکوتتان را بهتر میشنود ...
آنکه شما را بفهمد ،
صدای سکوتتان را بهتر میشنود ...
همه یک روز
به گذشته برمیگردیم
برای کسانی که دوستمان داشتند
و ما
رهایشان کردیم
سخت خواهیم گریست!
به گذشته برمیگردیم
برای کسانی که دوستمان داشتند
و ما
رهایشان کردیم
سخت خواهیم گریست!
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (moHix 🍁)
چن سالی هستش که با اختلاف آهنگیه که بیشتر از هر آهنگه دیگه ای دوسش داشتمو همیشه تو وقتایی که سردرگم بودم اولویت اولم بودش !
الان که گوشش میدم ، چشمامو که میبندم ، فقط خاطراته توعن که تویه کلیپایه یک ثانیه ای تو ذهنم مرور میشن ، صدای خنده هات میکس میشنو میرن تو تارو پود آهنگه ، تصورت که نشستی روبرومو بهم خوشمزه ترین لواشکه دنیا رو میدی ، حتی گرمیه دستاتو میتونم حس کنم تو دراپه صدایه خواننده ، اون موقعی که این آهنگ شده بود تموم زندگیم تو نبودی ولی ببین چقد رفتی تو عمق وجودم که تو عمیق ترین خاطره هام پر رنگ تری حتی از خود اون خاطره ... یه زردِ پررنگ ...
#محیکس
الان که گوشش میدم ، چشمامو که میبندم ، فقط خاطراته توعن که تویه کلیپایه یک ثانیه ای تو ذهنم مرور میشن ، صدای خنده هات میکس میشنو میرن تو تارو پود آهنگه ، تصورت که نشستی روبرومو بهم خوشمزه ترین لواشکه دنیا رو میدی ، حتی گرمیه دستاتو میتونم حس کنم تو دراپه صدایه خواننده ، اون موقعی که این آهنگ شده بود تموم زندگیم تو نبودی ولی ببین چقد رفتی تو عمق وجودم که تو عمیق ترین خاطره هام پر رنگ تری حتی از خود اون خاطره ... یه زردِ پررنگ ...
#محیکس
خاطره ى خوب كسى شو...
حتى اگر قرار بر هميشه ماندن نيست،
آنی شو كه وقتى در ذهنش آمدى،
چشمانش تو را لو بدهند!
#صابر_ابر
حتى اگر قرار بر هميشه ماندن نيست،
آنی شو كه وقتى در ذهنش آمدى،
چشمانش تو را لو بدهند!
#صابر_ابر
مرد ها عاشق كه مي شوند
اشكشان دم مشكشان است
دوباره برميگردند به دوران كودكي شان تا زن ها برايشان مادري كنند
زن ها كه عاشق مي شوند...
چه مي گويم ؟؟
زن كه عاشق نمي شود
زن با تمام زنيتش مجنون ميشود
با شانه ها ظريفش كوهي ميشود با دو دست تا اگر مردش خواست زمين بخورد دو دست را دورش حلقه كند و بعد دورش بگردد
زن ذاتاً موجوديست با قدرت
تا زماني كه ...
دست روي نقطه ضعفش بگذارند و ...
دلش را بشكنند
آنقدر خردش كنند كه اگر ريزه هايش را به هم بچسبانند قلبي به اندازه بند انگشت بيش برايش باقي نماند
زن ها شيره تلخ دنيا را مي مَكند
و زماني اشكشان دم مشكشان ميشود
كه ميخواهند با قطره قطره اش كسي را از چشمشان بياندازند
#فاطمه_سادات_حجت_پور
اشكشان دم مشكشان است
دوباره برميگردند به دوران كودكي شان تا زن ها برايشان مادري كنند
زن ها كه عاشق مي شوند...
چه مي گويم ؟؟
زن كه عاشق نمي شود
زن با تمام زنيتش مجنون ميشود
با شانه ها ظريفش كوهي ميشود با دو دست تا اگر مردش خواست زمين بخورد دو دست را دورش حلقه كند و بعد دورش بگردد
زن ذاتاً موجوديست با قدرت
تا زماني كه ...
دست روي نقطه ضعفش بگذارند و ...
دلش را بشكنند
آنقدر خردش كنند كه اگر ريزه هايش را به هم بچسبانند قلبي به اندازه بند انگشت بيش برايش باقي نماند
زن ها شيره تلخ دنيا را مي مَكند
و زماني اشكشان دم مشكشان ميشود
كه ميخواهند با قطره قطره اش كسي را از چشمشان بياندازند
#فاطمه_سادات_حجت_پور
رضا (خُسرو شکیبایی) :
فرید ، بابا !
عشق اون نیست که
وقتی دیدیش دلت بِلرزه ..
عشق اونه که
وقتی نمیبینیش
دلت میخواد کنده شه
#دیالوگ
فرید ، بابا !
عشق اون نیست که
وقتی دیدیش دلت بِلرزه ..
عشق اونه که
وقتی نمیبینیش
دلت میخواد کنده شه
#دیالوگ
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Video
-و اگر بغض کنی ، آه از این آیینه دنیا ، که چه ها خواهد کرد 💛
-تو میری...
اره میدونم!
نمیگم بمون پیشم!!
ولی تا لحظهی رفتن یه عالم عاشقت میشم...
اره میدونم!
نمیگم بمون پیشم!!
ولی تا لحظهی رفتن یه عالم عاشقت میشم...
ازت متنفرم...
بُهت زده به من خيره شد. چيزی كه شنيده بود رو باور نمیكرد.. آب دهنش رو به زحمت قورت داد. انگار برای حرف زدن عجله داشته باشه با دست، عينكش رو كمی عقب داد و گفت:
«اين رو جدی نمیگی نه؟»
گفتم: «هيچوقت به اين قاطعيت در مورد كسی حرف نزدم.»
روش رو برگردوند، سعی كرد خودش رو بیتفاوت نشون بده، كولهاش رو مرتب كرد و ازم دور شد. نگاهم به امتداد خيابون بود كه دوباره برگشت، يه نفس عميق كشيد، دستش رو توی سينهاش جمع كرد و گفت:
«چطور میتونی همچين حرفی بزنی؟»
خودم رو به يك قدمیش رسوندم، سعی كردم چند ثانيه به چشماش خيره بشم، نگاهش رو كه دزديد گفتم: بچه كه بودم، يه باغبون پير داشتيم كه خونهی پسرش زندگی میكرد. توی بهار و تابستون، ماهی دوبار ميومد و كمك بابا میكرد. عصر يكی از روزهای تابستون، بابا من رو فرستاد تا چندتا بستنی بگيرم، تاكيد هم داشت كه حتما بستنی عروسكی بخرم، اون روزا بستنی عروسكی تازه اومده بود و قيمتش، دو برابر بستنی چوبیهای معمولی بود. پيرمرد از ديدن بستنی عروسكی بينهايت متعجب و هيجان زده به نظر ميومد. با يه لذت خاصی به تن بستنی حمله میكرد و بعد از هربار گاز زدن، با دقت به قيافهی تيكه پاره شدهی عروسكِ وارفته نگاه میكرد. يه جا خجالت رو گذاشت كنار و با لبخند رو به بابا گفت؛ مهندس اينا چند قيمتن؟
وقتی بابا قيمت حدودی بستنی رو گفت، خنده روی لبای پيرمرد ماسيد، آخرين ته ماندههای روی چوب بستنيش رو ليسيد و اون رو توی باغچه انداخت و رووش خاك ريخت. بندهی خدا تا آخر اون روز حرف نزد.
موقع پرداخت دستمزد، بابا يه كم پول بيشتر بهش داد و گفت؛ اينم همرات باشه، سر راه، از همين كوچه اول براي خونه چندتا بستنی عروسكی بخر ببر با خودت. پيرمرد سرش رو انداخت پايين، پول رو به بابا برگردوند و گفت؛ نه مهندس، پيش خودتون باشه. من نمیخوام..
بابا كه نگران بود پيرمرد ناراحت شده باشه گفت؛ اصلن از طرف من بگير، هديه هس، ناراحت نشو.
پيرمرد قبول نكرد، عقب عقب به سمت در رفت و گفت؛ موضوع اين نيست مهندس، همهی دلخوشی نوههای من به اينه كه هر شب، وقتی میرسم خونه، از سر و كولم برن بالا و از دستم بستنی دوقلو بگيرن، من پيشونيشون رو ببوسم و اونا هم برن گوشه حياط با لذت بستنيشون رو بخورن. من وُسعم نمیرسه كه هر روز براشون بستنی گرون بخرم، اگر امروز براشون از اينا بخرم، ديگه هيچوقت بستنی دوقلو خوشحالشون نمیكنه!
«من ازت متنفرم، چون بعد از تو، هيچكس و هيچچيز خوشحالم نمیكنه».
#پویا_جمشیدی 💛💛💛
بُهت زده به من خيره شد. چيزی كه شنيده بود رو باور نمیكرد.. آب دهنش رو به زحمت قورت داد. انگار برای حرف زدن عجله داشته باشه با دست، عينكش رو كمی عقب داد و گفت:
«اين رو جدی نمیگی نه؟»
گفتم: «هيچوقت به اين قاطعيت در مورد كسی حرف نزدم.»
روش رو برگردوند، سعی كرد خودش رو بیتفاوت نشون بده، كولهاش رو مرتب كرد و ازم دور شد. نگاهم به امتداد خيابون بود كه دوباره برگشت، يه نفس عميق كشيد، دستش رو توی سينهاش جمع كرد و گفت:
«چطور میتونی همچين حرفی بزنی؟»
خودم رو به يك قدمیش رسوندم، سعی كردم چند ثانيه به چشماش خيره بشم، نگاهش رو كه دزديد گفتم: بچه كه بودم، يه باغبون پير داشتيم كه خونهی پسرش زندگی میكرد. توی بهار و تابستون، ماهی دوبار ميومد و كمك بابا میكرد. عصر يكی از روزهای تابستون، بابا من رو فرستاد تا چندتا بستنی بگيرم، تاكيد هم داشت كه حتما بستنی عروسكی بخرم، اون روزا بستنی عروسكی تازه اومده بود و قيمتش، دو برابر بستنی چوبیهای معمولی بود. پيرمرد از ديدن بستنی عروسكی بينهايت متعجب و هيجان زده به نظر ميومد. با يه لذت خاصی به تن بستنی حمله میكرد و بعد از هربار گاز زدن، با دقت به قيافهی تيكه پاره شدهی عروسكِ وارفته نگاه میكرد. يه جا خجالت رو گذاشت كنار و با لبخند رو به بابا گفت؛ مهندس اينا چند قيمتن؟
وقتی بابا قيمت حدودی بستنی رو گفت، خنده روی لبای پيرمرد ماسيد، آخرين ته ماندههای روی چوب بستنيش رو ليسيد و اون رو توی باغچه انداخت و رووش خاك ريخت. بندهی خدا تا آخر اون روز حرف نزد.
موقع پرداخت دستمزد، بابا يه كم پول بيشتر بهش داد و گفت؛ اينم همرات باشه، سر راه، از همين كوچه اول براي خونه چندتا بستنی عروسكی بخر ببر با خودت. پيرمرد سرش رو انداخت پايين، پول رو به بابا برگردوند و گفت؛ نه مهندس، پيش خودتون باشه. من نمیخوام..
بابا كه نگران بود پيرمرد ناراحت شده باشه گفت؛ اصلن از طرف من بگير، هديه هس، ناراحت نشو.
پيرمرد قبول نكرد، عقب عقب به سمت در رفت و گفت؛ موضوع اين نيست مهندس، همهی دلخوشی نوههای من به اينه كه هر شب، وقتی میرسم خونه، از سر و كولم برن بالا و از دستم بستنی دوقلو بگيرن، من پيشونيشون رو ببوسم و اونا هم برن گوشه حياط با لذت بستنيشون رو بخورن. من وُسعم نمیرسه كه هر روز براشون بستنی گرون بخرم، اگر امروز براشون از اينا بخرم، ديگه هيچوقت بستنی دوقلو خوشحالشون نمیكنه!
«من ازت متنفرم، چون بعد از تو، هيچكس و هيچچيز خوشحالم نمیكنه».
#پویا_جمشیدی 💛💛💛
-میترسُم از اینجا بِری و خونه بُرُمبه
له شُم تو به معماری آوار بخندی
له شُم تو به معماری آوار بخندی
منتظرِ رخ دادن اتفاقی خارقالعاده بودم. اما سالها تباه میشدند و هیچچیز پیش نمیآمد غیر از آنچه خودم مسببش بودم.
#چارلز_بوکفسکی
#چارلز_بوکفسکی
-رویای بیهوده بوسه ها
ماهی شدن پیش این کوسه ها
با سوز در سوگ تو سوختن
در حکم یک نعره لب دوختن
اینگونه بی تو ببین چنگ بر آسمان میزنم بی محابا ...!
ماهی شدن پیش این کوسه ها
با سوز در سوگ تو سوختن
در حکم یک نعره لب دوختن
اینگونه بی تو ببین چنگ بر آسمان میزنم بی محابا ...!