Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (moHix 🍁)
اگه الان اینجا بودی
میبردم میشوندمت رو صندلی پارک
بهت میگفتم این منم
يه حجم خستگی
يه لبخند واقعی
اگه یه روز تموم شم
چیکار میکنی؟
میبردم میشوندمت رو صندلی پارک
بهت میگفتم این منم
يه حجم خستگی
يه لبخند واقعی
اگه یه روز تموم شم
چیکار میکنی؟
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (moHix 🍁)
اگه الان اینجا بودی
میرفتیم کافه
میشستی رو به روم
برام تعریف میکردی 😇❤️
میرفتیم کافه
میشستی رو به روم
برام تعریف میکردی 😇❤️
همیشه
افراد ساکت را دوست داشتهام؛
هیچگاه نمیفهمی
در حال رقصیدن در رویای خویشند
و یا سنگینی بار هستی را
به دوش میکشند..!
#جان_گرین
افراد ساکت را دوست داشتهام؛
هیچگاه نمیفهمی
در حال رقصیدن در رویای خویشند
و یا سنگینی بار هستی را
به دوش میکشند..!
#جان_گرین
وصیت کردم بعد مرگم
دو فنجان چایی همراهم دفن کنند
شاید صحبتهای من با خدا به درازا کشید
به هر حال دلخوری
از آدمهایش کم نیست
همانه که بی اجازه وارد شدند
خودخواهانه قضاوت کردند
بی مقدمه شکستند
بی خداحافطی رفتند ....
#سیمین_بهبهانی
دو فنجان چایی همراهم دفن کنند
شاید صحبتهای من با خدا به درازا کشید
به هر حال دلخوری
از آدمهایش کم نیست
همانه که بی اجازه وارد شدند
خودخواهانه قضاوت کردند
بی مقدمه شکستند
بی خداحافطی رفتند ....
#سیمین_بهبهانی
سعی کردند
ما عاشقان را دفن کنند ،
غافل از اینکه
ما بذر بودیم ...!
ارنستو چه گوارا
ما عاشقان را دفن کنند ،
غافل از اینکه
ما بذر بودیم ...!
ارنستو چه گوارا
من میتوانستم
درمانی برایِ سردرد هایت باشم
میتوانستم سیگارِ لعنتیات باشم،
سُرفه هایت باشم
خنده هایت باشم ..
میتوانستم قدم هایت باشم
در لحظه به لحظهیِ تهران!
یا پیراهنت باشم،
رَج به رَج ..
نخ به نخ ..
همان قدر نزدیک ..
همان قدر نزدیک ..!
#نیلی_ق
درمانی برایِ سردرد هایت باشم
میتوانستم سیگارِ لعنتیات باشم،
سُرفه هایت باشم
خنده هایت باشم ..
میتوانستم قدم هایت باشم
در لحظه به لحظهیِ تهران!
یا پیراهنت باشم،
رَج به رَج ..
نخ به نخ ..
همان قدر نزدیک ..
همان قدر نزدیک ..!
#نیلی_ق
یه وقتیام با تمامِ وجودت یه چیزیو میخوای، اما وقتی میاد سمتت پسش میزنی! دیوونهی یه آدمی و تمامِ آرزوت اینه یه روز بهش برسی و دستشو بگیری و تو چشاش زل بزنی و بگی ببین تو تا آخر عمر مال خودِ خودِ خودمی، اما همین آدم که تو دیوونشی اگه بیاد سمتت ممکنه بهش بیاعتنایی کنی و ازش فاصله بگیری و باهاش سرد برخورد کنی و به روی خودت نیاری تو دلت چه خبره، اگر اگر اگر بترسی از اینکه بدست نیاورده از دستش بدی، اگر مطمئن نباشی سهم توئه، حق توئه، مال توئه!
فکرشو بکن شبای زیادی تو فکر آغوشش میخوابی و یه روز میاد که اون آغوشو به سمتت وا میکنه اما تو امتناع میکنی از رسیدن به بهشتی که دراش به روت وا شده، چون میترسی خیلی زود از اون بهشت رانده بشی.
وقتی مطمئن نباشی و باور نکنی اونی که رویاته، مال توئه یا میتونه مال تو باشه، ترس وجودتو میگیره اونقد که از کسی که تمام احتیاج توئه، فراریترین میشی. فقط چون نمیخوای به آرزوت برسی اما رسیدنت همیشگی نباشه. چون نمیخوای بری تو قصر رویاهات دور بزنی و تماشا کنی و بعدش راهتو بکشی و بذاری بری.
ترجیح میدی اون قصرو هیچوقت نبینی، ترجیح میدی گذرت هرگز به اون بهشت نیفته حتا، ترجیح میدی هیچوقت بغلش نکنی، دستاشو نگیری، نبوسیش حتا تا لااقل بعدنا که اون مال تو نشد و تمامش به کسی جز تو رسید ندونی اون لعنتیای که کنارشه و تو نیستی، تو چه بهشتی داره سر میکنه، چیا میشنوه و چه عطرایی میشنفه و چه حسایی رو لمس میکنه! نه... نمیخوای بدونی! نمیخوای بفهمی! ترجیح میدی هیچوقت ندونی چیو داری از دست میدی و چی قراره که مال تو نباشه! هدیههاشو وا نکرده پس میفرستی چون نمیخوای ساعتی که برات خریدو، همون رنگ پیرهنی که برات خریدو، یه روزی یه جایی دوباره لنگهشو ببینی و مخت سوت بکشه.
حتا اگه با تمام وجودت جونت بره برا یه لحظه داشتنش، اما مطمئن نباشی به همیشه داشتنش، از اون لحظهههام میگذری. دستشو که سمت دستت میاره، دست یخ کردتو جمع میکنی و عقب میکشی و مچاله میشی تو خودت و بغض میکنی و با نگاهت بهش میگی د آخه تویی که نمیخوای بمونی، تویی که دست منو به هیچی بند نمیکنی و نمیگی که مال خودمی، تویی که منو گذاشتی تو برزخ و اصلن حال و روزمو نمیبینی، بهم نچشون طعم داشتنتو، حرف نزن، نگاه نکن، نگو، نذار انقدر عذاب بکشم وقتی میری و پشت سرتم نگاه نمیکنی که چی از من میمونه با هرچی تو از خودت تو ذهنم جا گذاشتی.
#مانگ_میرزایی
فکرشو بکن شبای زیادی تو فکر آغوشش میخوابی و یه روز میاد که اون آغوشو به سمتت وا میکنه اما تو امتناع میکنی از رسیدن به بهشتی که دراش به روت وا شده، چون میترسی خیلی زود از اون بهشت رانده بشی.
وقتی مطمئن نباشی و باور نکنی اونی که رویاته، مال توئه یا میتونه مال تو باشه، ترس وجودتو میگیره اونقد که از کسی که تمام احتیاج توئه، فراریترین میشی. فقط چون نمیخوای به آرزوت برسی اما رسیدنت همیشگی نباشه. چون نمیخوای بری تو قصر رویاهات دور بزنی و تماشا کنی و بعدش راهتو بکشی و بذاری بری.
ترجیح میدی اون قصرو هیچوقت نبینی، ترجیح میدی گذرت هرگز به اون بهشت نیفته حتا، ترجیح میدی هیچوقت بغلش نکنی، دستاشو نگیری، نبوسیش حتا تا لااقل بعدنا که اون مال تو نشد و تمامش به کسی جز تو رسید ندونی اون لعنتیای که کنارشه و تو نیستی، تو چه بهشتی داره سر میکنه، چیا میشنوه و چه عطرایی میشنفه و چه حسایی رو لمس میکنه! نه... نمیخوای بدونی! نمیخوای بفهمی! ترجیح میدی هیچوقت ندونی چیو داری از دست میدی و چی قراره که مال تو نباشه! هدیههاشو وا نکرده پس میفرستی چون نمیخوای ساعتی که برات خریدو، همون رنگ پیرهنی که برات خریدو، یه روزی یه جایی دوباره لنگهشو ببینی و مخت سوت بکشه.
حتا اگه با تمام وجودت جونت بره برا یه لحظه داشتنش، اما مطمئن نباشی به همیشه داشتنش، از اون لحظهههام میگذری. دستشو که سمت دستت میاره، دست یخ کردتو جمع میکنی و عقب میکشی و مچاله میشی تو خودت و بغض میکنی و با نگاهت بهش میگی د آخه تویی که نمیخوای بمونی، تویی که دست منو به هیچی بند نمیکنی و نمیگی که مال خودمی، تویی که منو گذاشتی تو برزخ و اصلن حال و روزمو نمیبینی، بهم نچشون طعم داشتنتو، حرف نزن، نگاه نکن، نگو، نذار انقدر عذاب بکشم وقتی میری و پشت سرتم نگاه نمیکنی که چی از من میمونه با هرچی تو از خودت تو ذهنم جا گذاشتی.
#مانگ_میرزایی
خیلی چیزا برمیگرده به ارزش آدم و احترامی که واسه ی خودش قائله !
مثلا اینکه تو تا یه جایی میتونی این اجازه رو بدی که بهت توهین بشه و هیچی نگی ، تا یه جایی میتونی فقط گوش کنیو به روت نیاری ، تا یه جایی میتونی شبارو تو جهنم بگذرونیو زنگ بزنی بِش بگی "کجایی دیوونه؟ "، تا یه جایی میتونی واسه ی حفظ حرمتا بریزی تو خودتو با یه لبخند سروتَهشو هم بیاری ، اما وقتی طرفه مقابل واست اینقد ارزش قائل نیست ، وقتی تو اون آدم غریبه هه ایی که یه طرفه عاشقه ، وقتی بودو نبودت واسش مهم نیست ، وقتی تمومِ تو واسش خلاصه میشه تو یه اسمِ لعنتی که سیوه تو گوشیش ، وقتی بویِ گندِ تنفرو بشه استشمام کرد و طنینِ صداش که داد میزنتش هنوز تو سرته ، یعنی دیگه تموم شدی واسش ...
"باز هم کشته و بازنده این جنگ منم
که تو با لشکر چشمانت و من یک نفرم
دل به دریای جنون میدهی و میگذری
دل به دریای جنون میدهم و میگذرم
آه دیوانه، تو آنسوی جهان هم بروی
من به چشمان تو از پلک تو نزدیکترم"
#محیکس
مثلا اینکه تو تا یه جایی میتونی این اجازه رو بدی که بهت توهین بشه و هیچی نگی ، تا یه جایی میتونی فقط گوش کنیو به روت نیاری ، تا یه جایی میتونی شبارو تو جهنم بگذرونیو زنگ بزنی بِش بگی "کجایی دیوونه؟ "، تا یه جایی میتونی واسه ی حفظ حرمتا بریزی تو خودتو با یه لبخند سروتَهشو هم بیاری ، اما وقتی طرفه مقابل واست اینقد ارزش قائل نیست ، وقتی تو اون آدم غریبه هه ایی که یه طرفه عاشقه ، وقتی بودو نبودت واسش مهم نیست ، وقتی تمومِ تو واسش خلاصه میشه تو یه اسمِ لعنتی که سیوه تو گوشیش ، وقتی بویِ گندِ تنفرو بشه استشمام کرد و طنینِ صداش که داد میزنتش هنوز تو سرته ، یعنی دیگه تموم شدی واسش ...
"باز هم کشته و بازنده این جنگ منم
که تو با لشکر چشمانت و من یک نفرم
دل به دریای جنون میدهی و میگذری
دل به دریای جنون میدهم و میگذرم
آه دیوانه، تو آنسوی جهان هم بروی
من به چشمان تو از پلک تو نزدیکترم"
#محیکس
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned an audio file
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (moHix 🍁)
چه مرز باریکی است میان من و تنت
همیشه این ور مرز ، منم که دلتنگم
همیشه آن ور مرز ، تویی که تاریکی
پرنده دلتنگ ! بهار شد تو رفتی به سرزمین خودت
صنوبرت جا ماند
صنوبرت خشکید
صنوبرت مرد ...
#محیکس
همیشه این ور مرز ، منم که دلتنگم
همیشه آن ور مرز ، تویی که تاریکی
پرنده دلتنگ ! بهار شد تو رفتی به سرزمین خودت
صنوبرت جا ماند
صنوبرت خشکید
صنوبرت مرد ...
#محیکس
بیشتر مردم وقتی که رو به روی دوربین قرار میگیرن، لبخند میزنن. اون ها ژست میگیرن و اصولا ادا در میارن، شما اون ها رو نمیبینید، ماسک هاشون رو میبینید.
#13_Reason_Why
#13_Reason_Why
باید "فراموشت کنم"،
شبیه خیابانی
که بُن بستش را
کوچه ای که نامش را
درختی که زمستانش را
بهاری که بارانش را
کتابی که فصلش را
شاعری که شعرش را
عاشقی که حرفش را
و زخمی که دردش را،
باید فراموشت کنم...!
شبیه خیابانی
که بُن بستش را
کوچه ای که نامش را
درختی که زمستانش را
بهاری که بارانش را
کتابی که فصلش را
شاعری که شعرش را
عاشقی که حرفش را
و زخمی که دردش را،
باید فراموشت کنم...!
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned an audio file
عاشق "شدن" مساله ای نیست؛ عاشق "ماندن" مساله ی ماست :
بقای عشق ، نه بروز عشق.
هر نوجوانی هم گرفتار هیجاناتِ عاشقانه میشود؛
اما ایا عاشق هم می مانَد؟
عشق به اعتبارِ مقدارِ دوامش عشق است
نه شدت ظهورش...
#نادرابراهیمی
بقای عشق ، نه بروز عشق.
هر نوجوانی هم گرفتار هیجاناتِ عاشقانه میشود؛
اما ایا عاشق هم می مانَد؟
عشق به اعتبارِ مقدارِ دوامش عشق است
نه شدت ظهورش...
#نادرابراهیمی
همیشه به احساساتش حسودیم می شد... احساساتی که از بروز دادنش هیچ ترسی نداشت...
اگه می خندید از ته دل بود...
اگه غمگین می شد بغضش رو نمی خورد...
نمیدونم چه بلایی سر زندگیش اومد که گوشه نشین شد...
نه جایی می رفت ؛
نه کسی رو تو خلوتش راه می داد...
یک سال ازش بی خبر بودم تا اینکه تو یه دورهمی اتفاقی دیدمش...
دیگه خبری از اون خنده های همیشگیش نبود...
یه گوشه تنها پیداش کردم و گفتم معلوم هست کجایی؟ بغض گلوش رو خورد و گفت درگیر بودم...
نذاشت بپرسم درگیر چی...
گفت عوض شدم نه؟ نگاش کردم و گفتم :خیلی...بی روح شدی...
چی شد اون همه احساسات؟
پوزخند زد و گفت : خیلی وقته دیگه نه چیزی خوشحالم می کنه نه ناراحت...
دیگه کسی دلم رو نمی لرزونه ...
نه بودن کسی دلخوشم می کنه نه رفتن کسی غمگینم ...
می دونی من به جایی رسیدم که بهش میگن بی حسی! ...
وقتی بهش گفتم مگه میشه تو یه سال و این همه بی حسی؟
نگام کرد و گفت: یه سال نه...
یه اتفاق و این همه بی حسی...
فقط یه شب تا صبح طول کشید...
#حسین_حائریان
اگه می خندید از ته دل بود...
اگه غمگین می شد بغضش رو نمی خورد...
نمیدونم چه بلایی سر زندگیش اومد که گوشه نشین شد...
نه جایی می رفت ؛
نه کسی رو تو خلوتش راه می داد...
یک سال ازش بی خبر بودم تا اینکه تو یه دورهمی اتفاقی دیدمش...
دیگه خبری از اون خنده های همیشگیش نبود...
یه گوشه تنها پیداش کردم و گفتم معلوم هست کجایی؟ بغض گلوش رو خورد و گفت درگیر بودم...
نذاشت بپرسم درگیر چی...
گفت عوض شدم نه؟ نگاش کردم و گفتم :خیلی...بی روح شدی...
چی شد اون همه احساسات؟
پوزخند زد و گفت : خیلی وقته دیگه نه چیزی خوشحالم می کنه نه ناراحت...
دیگه کسی دلم رو نمی لرزونه ...
نه بودن کسی دلخوشم می کنه نه رفتن کسی غمگینم ...
می دونی من به جایی رسیدم که بهش میگن بی حسی! ...
وقتی بهش گفتم مگه میشه تو یه سال و این همه بی حسی؟
نگام کرد و گفت: یه سال نه...
یه اتفاق و این همه بی حسی...
فقط یه شب تا صبح طول کشید...
#حسین_حائریان
فقط همونجا که ابی میگه:
همین خوبه که با اینکه سراغ از من نمی گیری
ولی تا حرف من میشه یه لحظه تو خودت میری...!
همین خوبه که با اینکه سراغ از من نمی گیری
ولی تا حرف من میشه یه لحظه تو خودت میری...!