-دوس داشتن این شکلیه که یواش یواش انقدر غرق یه نفر میشی که ترجیح میدی دیگه کسی نجاتت نده حتی اگه قراره خفه شی ...
-در قیامت چو سر از خاک لحد بردارم
گردِ سودایِ #تو بر دامنِ جانم باشد :))
گردِ سودایِ #تو بر دامنِ جانم باشد :))
Arezoo
Ehsan Khajehamiri
تورو آرزو نکردم
این ینی نهایته درد
خیلی چیزا هست تو دنیا
که نمیشه آرزو کرد =)
این ینی نهایته درد
خیلی چیزا هست تو دنیا
که نمیشه آرزو کرد =)
-تو رو تا
یادمه از دور
از همین پنجره دیدم
بس که فاصله گرفتی
به پرستشت رسیدم
من گذشتم از تبی که
تورو تو خونه م ببینم
راضیم به اینکه گاهی
تورو میتونم ببینم
یادمه از دور
از همین پنجره دیدم
بس که فاصله گرفتی
به پرستشت رسیدم
من گذشتم از تبی که
تورو تو خونه م ببینم
راضیم به اینکه گاهی
تورو میتونم ببینم
هیچ وقت از فاصله ها نمی ترسیدم
فکر می کردم تا دلم برایت تنگ شد
خودم را سرگرم کاری می کنم و حواسم از تو پرت می شود . . .
کتابی بر می دارم و می خوانم
به تماشای تلویزیون می نشینم و یک فنجان چای را تمام می کنم
خیلی که تحمل خانه سخت باشد
می روم پیاده روی . . .
اما
حالا
به قرآن دلتنگی دارد خفه ام می کند
فکر می کردم تا دلم برایت تنگ شد
خودم را سرگرم کاری می کنم و حواسم از تو پرت می شود . . .
کتابی بر می دارم و می خوانم
به تماشای تلویزیون می نشینم و یک فنجان چای را تمام می کنم
خیلی که تحمل خانه سخت باشد
می روم پیاده روی . . .
اما
حالا
به قرآن دلتنگی دارد خفه ام می کند
به دیگران حقِ انتخاب بدهیم...
آدم ها حق دارند ما را نخواهند!
یک بار برایِ همیشه از زندگیشان خط بخوریم، بهتر است تا یک عمر زیرِ فشارِ نخواستنشان له شویم...
دیکتاتوری در عشق،
نشستن در حلقه یِ آتش است!
اول و آخر، این تویی که میسوزی...
باید دموکرات بود.
کسی که تو را بخواهد،
خودش انتخابت می کند ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
آدم ها حق دارند ما را نخواهند!
یک بار برایِ همیشه از زندگیشان خط بخوریم، بهتر است تا یک عمر زیرِ فشارِ نخواستنشان له شویم...
دیکتاتوری در عشق،
نشستن در حلقه یِ آتش است!
اول و آخر، این تویی که میسوزی...
باید دموکرات بود.
کسی که تو را بخواهد،
خودش انتخابت می کند ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
-تو در ضمیر منی
چگونه از تو گریزم؟
که ناگزیر منی ... :)
چگونه از تو گریزم؟
که ناگزیر منی ... :)
داشت زير لب می خوند:
"كه من باد ميشم ميرم تو موهات .."
بهش گفتم به جای اينكه واسم كنسرت برگزار كنی پاشو كمک كن اين تختو جا به جا كنيم، كمرم درد گرفت به خدا!
با شيطنت باز گفت:" ای بخت سراغ من بيا، كه رخت خواب من با خيال خامم گرم نميشه"
بهش گفتم از بد شانسيت كه بختت من بودم، قيافه ی ناراحت و اخمو به خودش ميگيره و آه ميكشه، ميگه هيييی ..
كنارش ميشينم، بهش ميگم پشيمونی؟
ميگه: میدونی من يه تئوری دارم، ميگم كه هر كسى تو زندگيش عاشق يک نفر بايد بشه، اون آدم درست يا غلط هميشه عاشق اون آدم ميمونه، دلش به ياد اون آدم گرمه، چشماش به خيال اون آدم گرم خواب ميشه، دستاش با خيال اون آدم گرم ميمونه.
حالا ببين، چقدر بايد، خوش شانس و خوشبخت باشی، كه همونی رو پيدا كنی كه اونم شب ها با خيال تو ميخوابه، روزا به عشق تو بيدار ميشه. چقدر بايد خوشبخت باشی كه بين اين همه آدم كسى رو پيدا كنی كه همونطور كه اون وسط ذهنت جا كرده، توام وسط قلب اون جا كنی ..
بهش گفتم: تو پيدا كردی؟
گفت: من خوش حالم، تو خوشحالی؟ همين الان؟
گفتم: خب آره، داريم خونه ی آينده مونو ميچينيم، تو كنارمی و خوشحالم، همه حالشون خوبه...
حرفمو قطع ميكنه و ميگه: پس دوتامون درست انتخاب كرديم،
هيچكی پيش آدم اشتباهی خوشحال نيست ..!
#مهتاب_خلیفپور
"كه من باد ميشم ميرم تو موهات .."
بهش گفتم به جای اينكه واسم كنسرت برگزار كنی پاشو كمک كن اين تختو جا به جا كنيم، كمرم درد گرفت به خدا!
با شيطنت باز گفت:" ای بخت سراغ من بيا، كه رخت خواب من با خيال خامم گرم نميشه"
بهش گفتم از بد شانسيت كه بختت من بودم، قيافه ی ناراحت و اخمو به خودش ميگيره و آه ميكشه، ميگه هيييی ..
كنارش ميشينم، بهش ميگم پشيمونی؟
ميگه: میدونی من يه تئوری دارم، ميگم كه هر كسى تو زندگيش عاشق يک نفر بايد بشه، اون آدم درست يا غلط هميشه عاشق اون آدم ميمونه، دلش به ياد اون آدم گرمه، چشماش به خيال اون آدم گرم خواب ميشه، دستاش با خيال اون آدم گرم ميمونه.
حالا ببين، چقدر بايد، خوش شانس و خوشبخت باشی، كه همونی رو پيدا كنی كه اونم شب ها با خيال تو ميخوابه، روزا به عشق تو بيدار ميشه. چقدر بايد خوشبخت باشی كه بين اين همه آدم كسى رو پيدا كنی كه همونطور كه اون وسط ذهنت جا كرده، توام وسط قلب اون جا كنی ..
بهش گفتم: تو پيدا كردی؟
گفت: من خوش حالم، تو خوشحالی؟ همين الان؟
گفتم: خب آره، داريم خونه ی آينده مونو ميچينيم، تو كنارمی و خوشحالم، همه حالشون خوبه...
حرفمو قطع ميكنه و ميگه: پس دوتامون درست انتخاب كرديم،
هيچكی پيش آدم اشتباهی خوشحال نيست ..!
#مهتاب_خلیفپور
میگفت حالا که نمیخواد من باشم تو زندگیش ، باشه من میرم از زندگیش ، میرمو این فقط خاطره شه که میمونه واسم
- چرا اینقد خودتو اذیت میکنی ؟ اون رفته دیگه ، این یه حقیقته که هر چقدم تلخ باشه باید به خودت بقبولونیش !
تو چشام زل زدو گفت اینکه بخوام خودمو اذیت کنم دسته خودمه ، دسته خودمه که چقد بخوام برم تو عمقه این احساسه بی پایان ، این منم که عاشقه این حسمو بهش پای بندم!
حالا که اون رفته فقط " حقه ابرازشو " ازم گرفته ولی خود حسی که با این خلوص شکل گرفته رو هیشکی نمیتونه ازم بگیره ! هییشششکی !
#محیکس
- چرا اینقد خودتو اذیت میکنی ؟ اون رفته دیگه ، این یه حقیقته که هر چقدم تلخ باشه باید به خودت بقبولونیش !
تو چشام زل زدو گفت اینکه بخوام خودمو اذیت کنم دسته خودمه ، دسته خودمه که چقد بخوام برم تو عمقه این احساسه بی پایان ، این منم که عاشقه این حسمو بهش پای بندم!
حالا که اون رفته فقط " حقه ابرازشو " ازم گرفته ولی خود حسی که با این خلوص شکل گرفته رو هیشکی نمیتونه ازم بگیره ! هییشششکی !
#محیکس
منو باز آن دعاها که اثر ندارد !
#وحشیبافقی
#وحشیبافقی
یه سریال هست راجبه یه دختره و مشکلاتی که تو مدرسه واسش پیش میاد و تهش خودکشی میکنه برای فرار از این مسائل .
ولی همه ی اینا به کنار ، این وسط یه پسره هست که عاشقه دخترس و بعد از اینکه دختره میمیره معلوم میشه که دختره هم دوسش داشته و منتظر بوده ، منتظره اون که بیاد ، خیلی وقتام دختره کارایی کرده بود که بهش بفهمونه اینو ولی پسره با ماست بازی کاری کرده بود که فاصله شون بیشتر شه ، نه حسه بینشون !
" بعضی وقتا زود دیر میشه ، مهربون باشین ، به جایی بر نمیخوره ! "
#سیزدهدلیلبرای...
#محیکس
ولی همه ی اینا به کنار ، این وسط یه پسره هست که عاشقه دخترس و بعد از اینکه دختره میمیره معلوم میشه که دختره هم دوسش داشته و منتظر بوده ، منتظره اون که بیاد ، خیلی وقتام دختره کارایی کرده بود که بهش بفهمونه اینو ولی پسره با ماست بازی کاری کرده بود که فاصله شون بیشتر شه ، نه حسه بینشون !
" بعضی وقتا زود دیر میشه ، مهربون باشین ، به جایی بر نمیخوره ! "
#سیزدهدلیلبرای...
#محیکس
-دلم یه دریا دادور میخواد که صداش کنم : ماه پیشانو جان ؟
اونم با عشوه و ناز بگه: جونه جوونم آی جوونه جوونوم
بعدم کلی ذوق مرگ شم ^_^
اونم با عشوه و ناز بگه: جونه جوونم آی جوونه جوونوم
بعدم کلی ذوق مرگ شم ^_^
من عاشق يك مذهبى بودم
من دخترى با موى نارنجى
با لحن مردونش بهم مى گفت
با من بيا بانوى نارنجى
.
او دلبرى كردن بلد بودو
من امتحان دلبرى دادم
تا در كلاس دل ازش بردن
با نمره اى پايين افتادم
.
تا انتهاى راهو مى ديدم
مى خواستم تا آخرش باشم
انقدر عاشق بودمو هستم
مى شد عروس مادرش باشم
.
هر بار روى من رو ميبوسيد
درگير دين و مذهبش مى شد
سيب لبامو مزه مى كردو
توبه غذاى هرشبش مى شد
.
مى گفت موهاتو طلايى كن
مى خواست واسش سيندرلا شم
تو خونه ى من زندگى مى كرد
اما نميگفت همسرش باشم
.
تا يك نفر مارو باهم ميديد
دستامو ول مى كردو ميلرزيد
ميگفت از اين رابطه اصلاً
هيچ كس نبايد چيزى ميفهميد
.
سردش كه مى شد من رو مى پوشيد
پيراهن توى تنش بودم
اما نمى خواست شوهرم باشه
من تو خيالاتم زنش بودم
.
هركارى مى كردم از عشقم بود
از سنگ بود چيزى نمى فهميد
از عشق هرچى كه مى پرسيدم
مى رفت سراغ مرجع تقليد
.
من حكم سرگرمى براش بودم
بى معرفت از پيش من مى رفت
ميديد از عشقش پريشونم
با مادرش دنبال زن مى رفت
.
آخر عروسيش بودو فهميدم
رفتم و با آه بدرقش كردم
خواستم بسابم قند عقدش رو
پشت در تالار غش كردم
.
اون انتخاب اشتباهش بود
اون اشتباهى باورش كرده
اون زن كه پاى سفره ى عقده
يك فاحشست چادر سرش كرده
#فرزانه_صدهزارى
من دخترى با موى نارنجى
با لحن مردونش بهم مى گفت
با من بيا بانوى نارنجى
.
او دلبرى كردن بلد بودو
من امتحان دلبرى دادم
تا در كلاس دل ازش بردن
با نمره اى پايين افتادم
.
تا انتهاى راهو مى ديدم
مى خواستم تا آخرش باشم
انقدر عاشق بودمو هستم
مى شد عروس مادرش باشم
.
هر بار روى من رو ميبوسيد
درگير دين و مذهبش مى شد
سيب لبامو مزه مى كردو
توبه غذاى هرشبش مى شد
.
مى گفت موهاتو طلايى كن
مى خواست واسش سيندرلا شم
تو خونه ى من زندگى مى كرد
اما نميگفت همسرش باشم
.
تا يك نفر مارو باهم ميديد
دستامو ول مى كردو ميلرزيد
ميگفت از اين رابطه اصلاً
هيچ كس نبايد چيزى ميفهميد
.
سردش كه مى شد من رو مى پوشيد
پيراهن توى تنش بودم
اما نمى خواست شوهرم باشه
من تو خيالاتم زنش بودم
.
هركارى مى كردم از عشقم بود
از سنگ بود چيزى نمى فهميد
از عشق هرچى كه مى پرسيدم
مى رفت سراغ مرجع تقليد
.
من حكم سرگرمى براش بودم
بى معرفت از پيش من مى رفت
ميديد از عشقش پريشونم
با مادرش دنبال زن مى رفت
.
آخر عروسيش بودو فهميدم
رفتم و با آه بدرقش كردم
خواستم بسابم قند عقدش رو
پشت در تالار غش كردم
.
اون انتخاب اشتباهش بود
اون اشتباهى باورش كرده
اون زن كه پاى سفره ى عقده
يك فاحشست چادر سرش كرده
#فرزانه_صدهزارى