۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
-تو همون ساحلی که قدم زدیم، رد پامون نیست !
شب که میشه تو آسمونم یه دونه ستاره‌س فقط
میرم میشینم یه گوشه زیر نور ماهُ زل میزنم بهش
حتی حرف میزنم باهاش
اونم تو جوابه حرفام یه چشمک میزنه بعضی وقتا
بعضی وقتام پرنورتر میشه و حس میکنم اون تلالو نورشو که میخوره به پوستم
از وقتی نیستی اون ستاره هر شب داره پررنگ تر میشه، فکر کنم ستاره ها حس دارن، شاید میفهمه دلتنگیو! شاید میفهمه و جای دلداری دادن فقط گوش میده به حرفام، شایدم اون چشمکو میزنه که بهم بفهمونه تازه اولشه!!
خب پس قرارمون شد همون لوکیشن هر شب، آخرشبا، اون ستاره پرنوره تو شمال شرقیت :)

#محیکس
میگن ستاره ها وقتی دلشون تنگ میشه، اول کم نور میشن، بعدش دیگه نمیدرخشن، بعد شروع میکنن به سیاه شدن و سنگ شدن، آخرشم میمیرن و تبدیل به شهاب میشن ، شاید پیش خودشون فکر میکنن بهترین راه واسه کمتر شدن دلتنگیشون اینه که هرجوریه برسونن خودشونو بهش! حتی به قیمت جونشون...
حیوونیا خیلی تنهان تو اون ظلمات!

#محیکس
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (moHix 🍁)
آسمونِ چشمِ اون آیینه یِ کیست ...
#هم‌خوانی
نوید و ستاره روی صندلی سینما نشسته اند. 
ستاره فیلم می بیند و نوید جای تماشای فیلم در صندلی اش فرو رفته، 
به سمت ستاره برگشته و محو تماشای ستاره است. ستاره که متوجه نگاه نوید شده ، لبخندزنان با لحنی آرام (نزدیک به زمزمه) می گوید.
ستاره ـ چرا فیلمو نمی بینی؟
نوید با لحن آرام جواب می دهد.
نوید ـ دوست دارم...
ستاره ـ چی؟
نوید ـ دوست دارم...
ستاره لبخند می زند. نوید ـ دیونتم... می میرم برات...
ستاره ـ منم
نوید ـ تیکه تیکه می شم برات
ستاره ـ خدا نکنه...
نوید ـ جان ... فدا فدا
ستاره نگاه از نوید گرفته و به پرده سینما نگاه می کند. نوید همچنان در حال خودش خیره به ستاره است.
نوید ـ جان جانان ... قربون اون فیلم نگاه کردنت بشم من...
ستاره می خندد.
نوید ـ نفس... عاشقتم، عاشقتم...
ستاره به سمت نوید برمی گردد.
ستاره ـ بسه دیگه این جوری من هیچی از فیلم نمی فهمم...
لحظه ای مکث. از چشمان نوید اشک جاری می شود.
ستاره ـ نوید؟
نوید از ستاره رو برمی گرداند.
ستاره ـ نوید؟
پس از مکثی نوید دوباره به سمت ستاره برگشته و با چشمان پر اشک می گوید.
نوید ـ نری آ، می میرم...
ستاره رو به نوید نگاه می کند. نوید اشک هایش را پاک می کند و به ستاره نگاه می کند.
نوید ـ خوبم...

#عصبانی_نیستم
#رضا_درميشيان
هانیبال لکتر:
وقتی یه روباه صدایِ
جیغِ یه خرگوش رو می شنوه
از لونه بیرون میاد،
اما نه برای کمک
‏به من تنهاییِ قبل از آمدنت را بازگردان؛
تنهاییِ پس از رفتنت عجیب مرگ‌آور است :)
شانزده سالم بود که از "مرضیه" خوشم اومد؛
چند خونه اونورتر از ما زندگی می کردن؛
اونوقتا مثل حالا نبود بشه بری جلو
و اقرار کنی ... که عاشق شدی؛
عشق رو باید ذره ذره میرختی تو خودت؛
شب ها باهاش گریه میکردی
صبح ها باهاش بیدار میشدی
و گاهی می بردیش سرکلاس؛
"مرضیه" دو سال بعدش شوهر کرد
۲۰ سالم که شد از همکلاسیم خوشم اومد
خیلی شبیه "مرضیه" بود
رفتم جلو و بهش گفتم دوسش دارم؛
ولی قبل از من یکی تو زندگیش بود
تو ۲۵ سالگی از همکارم خوشم اومد؛
تن صداش عجیب شبیه "مرضیه" بود
تو ۳۰ سالگی از دختر مستاجرمون؛ که شبیه "مرضیه" می خندید
تو ۴۰ سالگی از کارمند بانک اونطرف خیابان
که موهاشو مثل "مرضیه" ...
از یه طرف میریخت تو صورتش

می ترسم "مرضیه"
خیلی می ترسم
هشتاد یا صد سال ام بشه
همش تو رو ببینم
که هر بار یجوری داری دست به سرم میکنی

#حمید_جدیدی
آدم های صبور یه خصوصیت عجیب دارن ... بی نهایت لبخند می زنن ...
این لبخند شاید تو نگاه اول حس گذشت بده ... اینکه «هر زخمی زدی ، هر‌ چیزی که گفتی فدای سرت ... من فراموش می کنم »...
ولی آدم های صبور هیچوقت هیچ چیزی رو فراموش نمی کنن ... زخمارو می شمارن ... حرفارو مرور می کنن و همچنان لبخند می زنن ‌...
یه روز که صبوری دیگه جواب نداد ، با همون لبخند تو یه چشم بهم زدن برای همیشه فراموشت می کنن ... انگار که هیچوقت تو زندگیشون نبودی ...
آدم های صبور تا یه جایی میگن فدای سرت...

#حسین_حائریان
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Reza Bahram – Az Eshgh Bego
دلداده ی توام
رویای هر شبی
عاشق نمیشدم
عاشق شدم ببین

رفتی از کنارم اما رفتنت پر از معما
حیف گفتمت از عشقو باور
گفتی از نگاه آخر حیف

راحت از این دل مرو که جانم میرود
هر کجا روانه شوم صدایت میزنم
جان من رها به سوی تو شد
نگاه من اسیر موی تو شد

دل به دریاها بزن از عشق بگو زیبای من
به هر کجا روی کنار توام
جان جانانم تویی زیبا تویی رویا تویی
قسم به جان من قسم نرو

چشمانش دار و ندارم بود
دار و ندارم کو
من دل بستم به آنکه دلدارم بود
دلبر نازم کو

دل به دریاها بزن از عشق بگو زیبای من
به هر کجا روی کنار توام
جان جانانم تویی زیبا تویی رویا تویی
قسم به جان من قسم نرو
مثلا ، دویدن انگشتانت روی پوست کمرش.
مثلا ، کشف کتاب هایی که هر دو خوانده اید و حرف زدن درباره آنها .
مثلا ، شروع کردن کاری با هم ، تمرین یک ساز شاید .
مثلا ، نوازش کردنش وقتی دلخور است ، و آرام شدنش .
مثلا ، بستنی خوردن در یک کاسه ،
شکلاتی شدن لبها و بوسه های شیرین .
مثلا ، خنداندنش وقتی دارد تلفنی با کسی حرفهای جدی می زند .
مثلا ، دوست داشتنش ، هر روز کمی بیشتر .
مثلا ، آب بازی کردن تا سر حد جنون .
مثلا ، قلقلک دادنش یا قلقلک شدنت .
مثلا ، کنارش ماندن وقتی خسته و غمگین و عصبی است ، ساکت اما مهربان .

مثلا ، نادیده گرفتن این پست وقتی کنارت نیست ، نداریش...

#حمید_سلیمی
میگه؛میخوام برم از اینجا...
میگم حالا که عاشقت شدم بمون...
حالا که این همه دوست دارم نرو!
میگم خودتو توی چشمام نگاه کن
ببین چقدر زیبایی
حیف نیست این همه دلبری رو ببری یه جای دیگه؟!
حیف نیست،من دیگه نفس راحت نکشم وقتی نباشی؟!
بمون خب...
بمون تا خودم یه تنه همه چیزُ درست کنم...
اگه بری که،
همه ی دلخوشی هام تموم میشه...
به آخر میرسه همه چیز...
منم میمرم...
نه یه بار...روزی هزار بار!
تو بری،
دیگه به عشق دیدن کی روزای بدُ خط بزنم؟!
بری،
چجوری دیگه ته دلم روشن باشه؟اینجوری حداقل توی یه کشوریم و آسمونمون یکیه ...
بری،
میره حسرت لمس دستات و دیدنت توی افسانه ها که...! اگه میگم بمون،
بخاطر خودته...
نمیخوام تنهایی سَر کنی این روزا رو...
میخوام بدونی،
یکی همیشه به یادته و هر وقت بخوای
همدم دردا و غصه هات میشه...
واسه اینکه،
فکر نکنی یه روزی چرا تو این دنیا
یه ستاره نداشتی که برات از دور بدرخشه
و حسرت نخوری...
برای اینکه مثل من،یه روز از خودت نپرسی
چرا واقعا کسی دوست نداره....
.
من،همیشه از رفتن میترسم...
حتی از حرفش...!
چه کوتاه باشه مدتش...چه طولانی...
تو باش و بهم ثابت کن
رفتن یه فوبیای مضحکه!
و،
اونیکه همیشه رفته
دله نه آدم!

#فرنوش_همتی
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (moHix 🍁)
یه وقتایی اونقدر تنهایی خفه ات میکنه که راهی جز با کله شیرجه زدن تو خاطرات نداری ، یه وقتاییم شیرجه جواب نمیده باید شنا کنی توش، بری تو عمق، عمقی به اندازه ی تموم دلتنگیات، اونقد بری و بری و بری تا شاااید به یه خیال واهی برسی و دلت یکم آروم‌ بگیره، اگرم نشد؛ خب، مسلّمه که تو اون عمق چیزی جز یه سیاهی بی کران نیست، یه سیاهی به اندازه ی کل کهکشون که راهی جز رها شدن توش نداری، دقیقا همونجا که سیمین میگه "رها رها رها من ..." :)

#محیکس