Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (moHix 🍁)
الان تو دنیای موازی تو مسیر محل کارشم، قراره مثه قدیما دوتایی بریم کافی شاپو بعدشم شام بریم بیرون، مثه قدیما اون لاته آرت و منم اسپرسو دوبل، مثه همیشه من پپرونی اون رست بیف، مثه قدیما زل بزنم تو چشاش و بگم هنوزم دوسم داری؟ اونم بخنده و بگه معلومه دیوونه!! مثه قدیما دستشو بگیرم وقتی میخوایم از خیابون رد شیم! حتی مثه قدیما واسش یه شاخه رزِ زردِ روبانپیچم گرفتم.
#محیکس
#محیکس
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (moHix 🍁)
بعضی وقتا اینقد دلم واست تنگ میشه که ذهنم شروع میکنه به مرور کردن خاطراتی که باهات دارم و منم ناخواسته غرق میشم توش ! عین یه فیلم که داره روی پلکام پخش میشه و تنها ببینده ش منم ، غرق میشم تویِ این فیلم دوس داشتنی ، تویِ تک تک دیالوگاش ،جایزه ی بهترین بازیگر نقش اولم میدم به "تو" ، چون هیشکی جز تو نمیتونه اینجوری منو عاشقِ خودش کنه ...
#محیکس
#محیکس
دیدی یه وقتایی دلت میگیره؟
بعد میری تو موزیک پلیر گوشیتو میخوای با مرور خاطراتی که روی آهنگا ذخیره کردیشون بفهمی دلت چه مرگشه؟
#محیکس
بعد میری تو موزیک پلیر گوشیتو میخوای با مرور خاطراتی که روی آهنگا ذخیره کردیشون بفهمی دلت چه مرگشه؟
#محیکس
-گفته بودند كه عاشق بشوى مى ميرى
اولين تجربه ام بود، چه مى دانستم!
اولين تجربه ام بود، چه مى دانستم!
شايد اگر به عقب بر میگشتم طور ديگری زندگی میكردم. طور ديگری نفس میكشيدم و طور ديگری دنيا را میديدم. اگر به عقب بر میگشتم، باز هم برای ديدنت میآمدم، باز هم برای بودنت لحظه شماری میكردم، باز هم دلتنگت میشدم.
اگر به عقب بر میگشتم، باز هم دوستت داشتم، فقط به رويت نمیآوردم، تا هميشه غريبه بمانی.
آدم، از غريبهها انتظاری ندارد...
#پويا_جمشيدي
اگر به عقب بر میگشتم، باز هم دوستت داشتم، فقط به رويت نمیآوردم، تا هميشه غريبه بمانی.
آدم، از غريبهها انتظاری ندارد...
#پويا_جمشيدي
+ میدونی چی از یه عصر جمعهی پاییزی سرد ابری دلگیر که توی خونه مونده باشی و حوصلهی هیچ کاریم نداشته باشی و توی دلتم رخت بشورن بدتره؟
- نه
+ اینکه بارون هم بگیره
- نه
+ اینکه بارون هم بگیره
کاش همه ی زنها مردی را داشتند که عاشقشان بود..
مردی که حرفهایشان را می فهمید..
ظرافتشان را به جان می خرید..
و روزانه چند وعده.. از زیبایی و خاص بودنشان تعریف میکرد...
و کاش مردها؛
زنی را کنارشان داشتند که عاشقش بودند.. که به آنها تکیه می کرد.. و قبولشان می داشت..
آن وقت جهانمان پر می شد از زنانی که پیر نمی شدند ، مردانی که سیگار نمی کشیدند و کودکانی که انسانهای سالمی می شدند....!
#نرگس_صرافیان_طوفان
مردی که حرفهایشان را می فهمید..
ظرافتشان را به جان می خرید..
و روزانه چند وعده.. از زیبایی و خاص بودنشان تعریف میکرد...
و کاش مردها؛
زنی را کنارشان داشتند که عاشقش بودند.. که به آنها تکیه می کرد.. و قبولشان می داشت..
آن وقت جهانمان پر می شد از زنانی که پیر نمی شدند ، مردانی که سیگار نمی کشیدند و کودکانی که انسانهای سالمی می شدند....!
#نرگس_صرافیان_طوفان
میخواهی از نگاه کردن به او فرار کنی.
پس سعی میکنی با ورق زدن کتاب توی دستت یا با کشیدن خطوط نامفهوم روی تکهای کاغذ خودت را سرگرم کنی، اما نمیتوانی.
پرهیز از نگاه کردن به کسی که شوق دیدنش کلافهات کرده، تردید مبهمت را به یقینی روشن تبدیل میکند: عاشق شدهای.
#مصطفی_مستور
پس سعی میکنی با ورق زدن کتاب توی دستت یا با کشیدن خطوط نامفهوم روی تکهای کاغذ خودت را سرگرم کنی، اما نمیتوانی.
پرهیز از نگاه کردن به کسی که شوق دیدنش کلافهات کرده، تردید مبهمت را به یقینی روشن تبدیل میکند: عاشق شدهای.
#مصطفی_مستور
مدت هاست که برایت چیزى ننوشته ام.
زندگى مجال نمى دهد: غم نان!
با وجود این، خودت بهتر مى دانى:
نفسى که مى کشم تو هستى؛
خونى که در رگ هایم مى دود
و حرارتى که نمى گذارد یخ کنم.
امروز بیشتر از دیروز دوستت مى دارم
و فردا بیشتر از امروز.
و این، ضعف من نیست:
قدرت تو است.
#احمد_شاملو
زندگى مجال نمى دهد: غم نان!
با وجود این، خودت بهتر مى دانى:
نفسى که مى کشم تو هستى؛
خونى که در رگ هایم مى دود
و حرارتى که نمى گذارد یخ کنم.
امروز بیشتر از دیروز دوستت مى دارم
و فردا بیشتر از امروز.
و این، ضعف من نیست:
قدرت تو است.
#احمد_شاملو
دیروز حس میکردم پیر شدم ، همه موهای سرم سفید شده بودن...
دست یه دختر بچه ی کوچولو رو گرفته بودم و داشتیم از تموم کوچه های خاطراتم دوتایی عبور میکردیم. داشتم از تموم اون کوچه ها و حسایی که تجربشون کرده بودیم واسش میگفتم، تموم اون ناز کردنا و ناز خریدنا، تموم اون عشوه های خرکیی که واسه ی تخفیف بیشتر میریختیو منم اونور حرص میخوردم، تموم اون لحظه هایی که الان فقط یه خاطره ان از یه آدم فوق العاده که یه روزی بود توی زندگیم، میگفتم و هعی میخواس که بیشتر بگم، منم خوشحال از اینکه دارم تورو با تموم خصوصیاتت واسه یکی تشریح میکنمو اونم میتونه همینقد دوست داشته باشه و عاشقت شه! عاشقِ توعه لعنتی با تمومِ احساساتِ بچگونه و زردت .
#محیکس
دست یه دختر بچه ی کوچولو رو گرفته بودم و داشتیم از تموم کوچه های خاطراتم دوتایی عبور میکردیم. داشتم از تموم اون کوچه ها و حسایی که تجربشون کرده بودیم واسش میگفتم، تموم اون ناز کردنا و ناز خریدنا، تموم اون عشوه های خرکیی که واسه ی تخفیف بیشتر میریختیو منم اونور حرص میخوردم، تموم اون لحظه هایی که الان فقط یه خاطره ان از یه آدم فوق العاده که یه روزی بود توی زندگیم، میگفتم و هعی میخواس که بیشتر بگم، منم خوشحال از اینکه دارم تورو با تموم خصوصیاتت واسه یکی تشریح میکنمو اونم میتونه همینقد دوست داشته باشه و عاشقت شه! عاشقِ توعه لعنتی با تمومِ احساساتِ بچگونه و زردت .
#محیکس
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Mehdi Yarrahi – Sooratak
تو ذهن من تو جا گذاشتی
یه مشت از خاطراتمونو
تو نیستی من چرا بمونم؟
چجوری سر کنم جنونو؟
تو این خیابونایه تاریک
زیادن آدمایه تنها
کجایه این شبه شلوغی
صدامو میشنوی از اینجا ؟؟؟
لعنتی 💛
یه مشت از خاطراتمونو
تو نیستی من چرا بمونم؟
چجوری سر کنم جنونو؟
تو این خیابونایه تاریک
زیادن آدمایه تنها
کجایه این شبه شلوغی
صدامو میشنوی از اینجا ؟؟؟
لعنتی 💛
-وقتی زلیخا میشوی از ناز میترسم
من یوسفم؛
از دکمه های باز میترسم.
من یوسفم؛
از دکمه های باز میترسم.
مرا نگه ميداشتى براى روز مبادا
براى روز هايى كه كسى نيست از خواب بيدارت كند
براى شب هايى كه چشمانت خيال خواب ندارند
مرا نگه ميداشتى براى روزهايى كه كسى نيست گره كرواتت را ببندد..
براى عصر هايى كه دلت گپ زدن مى خواهد..
براى وقت هايى كه كسى نيست قرص هايت را يادآورى كند..
مرا نگه ميداشتى براى زمانى كه دلت مى خواهد مثل بچه ها ناز كنى..
دلت مى خواهد برقصى..
دلت مى خواهد يك نفر نگفته هايت را بشنود..
يك نفر برايت قصه بخواند..
براى روزهاى كش دار تابستان
و براى شب هاى بلند پاييز..
مرا گوشه اى نگه ميداشتى براى مواقع
دلتنگى
نگرانى
تنهايى..
مرا براى تنهايى خودت نگه ميداشتى.
#فرزانه_صدهزارى
براى روز هايى كه كسى نيست از خواب بيدارت كند
براى شب هايى كه چشمانت خيال خواب ندارند
مرا نگه ميداشتى براى روزهايى كه كسى نيست گره كرواتت را ببندد..
براى عصر هايى كه دلت گپ زدن مى خواهد..
براى وقت هايى كه كسى نيست قرص هايت را يادآورى كند..
مرا نگه ميداشتى براى زمانى كه دلت مى خواهد مثل بچه ها ناز كنى..
دلت مى خواهد برقصى..
دلت مى خواهد يك نفر نگفته هايت را بشنود..
يك نفر برايت قصه بخواند..
براى روزهاى كش دار تابستان
و براى شب هاى بلند پاييز..
مرا گوشه اى نگه ميداشتى براى مواقع
دلتنگى
نگرانى
تنهايى..
مرا براى تنهايى خودت نگه ميداشتى.
#فرزانه_صدهزارى