"ٱنا لا أضعف
إلا حين أشتاقُ إليك"
"من کم نمیارم
مگر زماني که
دلتنگت بشم..."
إلا حين أشتاقُ إليك"
"من کم نمیارم
مگر زماني که
دلتنگت بشم..."
-من باشم و تو، جمعه، عصر، تهران، دستت را سفت گرفته باشم و خالی انقلاب را بالا رفته باشیم و سیصد و بیست و هشت برگ خشک زیر پایمان خِرِچِی خرد شده باشد و رسیده باشیم دم در همان شیرینی فروشی همیشگی، با چشمان ذوق زدهات زل زده باشی به نون خامهاهای گردالوی نرمولوی گندهی پشت شیشه، بگیریم ازشون؟، بگیریم!
-گاهی باید بگذری ... بگذاری و بروی ؛
وقتی می مانی و تحمل میکنی
از خودت یک احمق میسازی!
وقتی می مانی و تحمل میکنی
از خودت یک احمق میسازی!
...میترسم از اون لحظه که دیوونه نباشی...
-گفت الان پیشته ها، یه چشم به هم میزنی میبینی نیست، تا بیای دنبالش بگردی، یادت میاد که خیلی وقته نیست، باز یه چشم به هم میزنی، هست، چوب کبریت میذاری لای پلکات که دیگه چشمات نیان روی هم
-گفت میشه فهمید که یه کسی میخواد بره، اما هیچ وقت نمیشه فهمید که کی اتفاق میوفته، حتی اگر خود آدمم، بخواد بره، بازم نمیدونه کی ممکنه بره، رفتن تصمیم طولانییه که آخرش توی یه لحظهی عموما بیربط اتفاق میوفته
-گفت حالا توی حال خوبمون اصلا هیچی، ولی لااقل توی این هوای نمور سردِ ابریِ بیبارونِ پاییزِ کوفتی، دیگه یکی باید باشه که لش کنه توی بغل آدمو، آدم دو تایی باهاش دلتنگی بکشه
فریدون مشیری میگه: من به تنگ آمدهام از همه چیز، بگذارید هواری بزنم :))))
آقای یگانه چیکار داری میکنی با ما ؟؟
@Deep_Mo 🌧✨
@Deep_Mo 🌧✨
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (moHix 🍁)
-جای خالیت منو آتیش میزنه
وقتی تقویم به آذر میرسه...
وقتی تقویم به آذر میرسه...
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned «-جای خالیت منو آتیش میزنه وقتی تقویم به آذر میرسه...»
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
-اگه میتونستین تو زمان سفر کنین چیکار میکردین؟؟ کجا میرفتین؟؟ جواب بدین👇 @Mohiks
اگه قرار بود تو زمان سفر کنم میرفتم یه جایی که دست هیچکس بهم نرسه نه اینکه بخوام تنها باشما نه از آدما میترسم از نگاهاشون از حرفاشون از اینکه هرکار میکنی دنبال دلیل میگردن چرا ساکتی چرا میخندی چرا ناراحتی خب این زندگیه منه حق دارم هرکار خواستم بکنم
بگذریم...ماشینو بردارم برم یه جاای خیلی دور جایی که هیچ احد و ناسی سر و کلش پیدا نشه
بالاخره میرسم به همون جا یه رودخونه ی آبی سرد با جریان تند که دو طرفش جنگله
یه جنگل تاریک که فقط کمی نور از لا به لای درختاش معلوم میشه یه سکوت نسبتا ترسناک ولی قشنگ
وسایلارو میزارم تو اون کلبه چوبی وسط جنگل اتیش و روشن میکنم شب شده کم کم هوا خیلی سرده
داشتم ب اتیش نگاه میکردم که گرم بشم یه چیزی گرمتر از اتیش از عقب اومد جلو چشمم ....دستات بود همون دستای گرمت اره خب میدونسی ادمی نیسم که از تنهایی خوشم بیاد میدونستی از تاریکی و تنهایی و جنگل میترسم دستاتو گرفتم از خوشحالی ذوق مرگ شده بودم نگاهی بهت کردم و گفتم دیدی بالاخره پیدا کردم همونجایی که بهت میگفتم بهت گفته بودم که میبرمت یه جایی که دست هیچکس بهت نرسه اخم کردی و با لبخند گفتی منو نبردی خودم اومدم به چشمای خوشگلت نگاه کردم و گفتم میدونستم میای سکوت کردیمو با چشامون حرف میزدیم یهو اسمتو صدا کردم با ارومی گفتم جانم تو گفتی جانم و من بند دلم پاره شد با ناز گفتم خیلی داشتم میترسیدم خوب شد که اومدی اومدی نزدیک تر پیشونیمو بوسیدی و گفتی امن ترین جا تو کره زمین واسه تو شیب شونه های منه منم چشمامو بستم و با ارامش بغلت خوابم برد.....
#ریحان💙
#شما_فرستادین
بگذریم...ماشینو بردارم برم یه جاای خیلی دور جایی که هیچ احد و ناسی سر و کلش پیدا نشه
بالاخره میرسم به همون جا یه رودخونه ی آبی سرد با جریان تند که دو طرفش جنگله
یه جنگل تاریک که فقط کمی نور از لا به لای درختاش معلوم میشه یه سکوت نسبتا ترسناک ولی قشنگ
وسایلارو میزارم تو اون کلبه چوبی وسط جنگل اتیش و روشن میکنم شب شده کم کم هوا خیلی سرده
داشتم ب اتیش نگاه میکردم که گرم بشم یه چیزی گرمتر از اتیش از عقب اومد جلو چشمم ....دستات بود همون دستای گرمت اره خب میدونسی ادمی نیسم که از تنهایی خوشم بیاد میدونستی از تاریکی و تنهایی و جنگل میترسم دستاتو گرفتم از خوشحالی ذوق مرگ شده بودم نگاهی بهت کردم و گفتم دیدی بالاخره پیدا کردم همونجایی که بهت میگفتم بهت گفته بودم که میبرمت یه جایی که دست هیچکس بهت نرسه اخم کردی و با لبخند گفتی منو نبردی خودم اومدم به چشمای خوشگلت نگاه کردم و گفتم میدونستم میای سکوت کردیمو با چشامون حرف میزدیم یهو اسمتو صدا کردم با ارومی گفتم جانم تو گفتی جانم و من بند دلم پاره شد با ناز گفتم خیلی داشتم میترسیدم خوب شد که اومدی اومدی نزدیک تر پیشونیمو بوسیدی و گفتی امن ترین جا تو کره زمین واسه تو شیب شونه های منه منم چشمامو بستم و با ارامش بغلت خوابم برد.....
#ریحان💙
#شما_فرستادین
مردانِ احمقِ رمانتیکی که با وَسواس به گلدانهایِ خانه میرسند، حرفهای آشپزی میکنند و ساعتها در موردِ ترکیبهایِ مختلفِ قهوه حرف میزند، همانهایی که در چند سالِ گذشته ظاهرشان تغییر نکرده و به مد اهمیَت نمیدهند، همانها که سردند، مدلِ موهایِشان تکان نمیخورد، مارکِ عطر تلخِشان عوض نمیشود، مردهایی که در مهمانیها ساکتَند و هیچوقت جشنِ تولد نمیگیرند، همان هایی که اگر آدرسِ کافههایِ دِنج را بپرسی همیشه نِمیدانند، مردهایی که بی دلیل مهربانند و اگر پایِ صحبتهایشان بنشینی با قِصههایشان آرامَت میکنند، همان خونسردها که انگار رویِ تمامِ آتش هایِ دنیا، آب ریختهاند! همانهایی که زیاد از خودِشان نمیگویند، همانها که از یک روز به بَعد هیچ عکسی از خودشان نِمیگیرند، زیاد شِعر میخوانند و با تمامِ فیلمها و آهنگهایِ قدیمیِ دنیا بغض میکنند .
اینها احمقِ رمانتیک نیستند.
تنهایی کشیدهاند اما وَفادارند.
#امیرمهدی_زمانی
اینها احمقِ رمانتیک نیستند.
تنهایی کشیدهاند اما وَفادارند.
#امیرمهدی_زمانی
-نوشته بود:«دلتنگم، نه دلتنگ آدم خاصی. بیشتر بیتاب کیفیت عشقم، چنان بیتاب که خودم را در حالی مییابم که میتوانم عاشق نیمی از زنان زمین شوم».
برایش نوشتم:«از خودت به عشق فرار نکنی کاش. صبور بمان. هر تمنایی برای دوستداشتن دیگری در ذاتش نشانی از تشنگی برای دوستداشتن خویش دارد. تحمل کن. برنگرد به آن روزها، به آن خیابانها؛ برنگرد به آن یادها، به آن خیالها. برگشتن و به پشتسر نگریستن گاهی تاوانش یک عمر حسرت است. شبیه داستان اورفئوس که در آخرین لحظه تردید کرد که معشوقش به دنبالش است یا نه؛ به عقب برگشت و با چشمانش دید که زن به غبار تبدیل شد و رویا به سراب. با خودت بمان تا جایی که جانش هست... از ترس فردا به دیروزت پناه نبری کاش».
سکوت کرد. بعد مدتی نوشت: چه حیف که آدمها کمتر دیگر نامه مینویسند. جواب دادم شاید به این دلیل که به ندرت کسی را پیدا میکنی که چنان کیفیتی داشته باشد که به نامه نوشتن بیارزد؛ نامه نوشتن را بفهمد.
#محیکس
برایش نوشتم:«از خودت به عشق فرار نکنی کاش. صبور بمان. هر تمنایی برای دوستداشتن دیگری در ذاتش نشانی از تشنگی برای دوستداشتن خویش دارد. تحمل کن. برنگرد به آن روزها، به آن خیابانها؛ برنگرد به آن یادها، به آن خیالها. برگشتن و به پشتسر نگریستن گاهی تاوانش یک عمر حسرت است. شبیه داستان اورفئوس که در آخرین لحظه تردید کرد که معشوقش به دنبالش است یا نه؛ به عقب برگشت و با چشمانش دید که زن به غبار تبدیل شد و رویا به سراب. با خودت بمان تا جایی که جانش هست... از ترس فردا به دیروزت پناه نبری کاش».
سکوت کرد. بعد مدتی نوشت: چه حیف که آدمها کمتر دیگر نامه مینویسند. جواب دادم شاید به این دلیل که به ندرت کسی را پیدا میکنی که چنان کیفیتی داشته باشد که به نامه نوشتن بیارزد؛ نامه نوشتن را بفهمد.
#محیکس