۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned «-جای خالیت منو آتیش میزنه وقتی تقویم به آذر میرسه...»
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
-اگه میتونستین تو زمان سفر کنین چیکار میکردین؟؟ کجا میرفتین؟؟ جواب بدین👇 @Mohiks
اگه قرار بود تو زمان سفر کنم میرفتم یه جایی که دست هیچکس بهم نرسه نه اینکه بخوام تنها باشما نه از آدما میترسم از نگاهاشون از حرفاشون از اینکه هرکار میکنی دنبال دلیل میگردن چرا ساکتی چرا میخندی چرا ناراحتی خب این زندگیه منه حق دارم هرکار خواستم بکنم
بگذریم...ماشینو بردارم برم یه جاای خیلی دور جایی که هیچ احد و ناسی سر و کلش پیدا نشه
بالاخره میرسم به همون جا یه رودخونه ی آبی سرد با جریان تند که دو طرفش جنگله
یه جنگل تاریک که فقط کمی نور از لا به لای درختاش معلوم میشه یه سکوت نسبتا ترسناک ولی قشنگ
وسایلارو میزارم تو اون کلبه چوبی وسط جنگل اتیش و روشن میکنم شب شده کم کم هوا خیلی سرده
داشتم ب اتیش نگاه میکردم که گرم بشم یه چیزی گرمتر از اتیش از عقب اومد جلو چشمم ....دستات بود همون دستای گرمت اره خب میدونسی ادمی نیسم که از تنهایی خوشم بیاد میدونستی از تاریکی و تنهایی و جنگل میترسم دستاتو گرفتم از خوشحالی ذوق مرگ شده بودم نگاهی بهت کردم و گفتم دیدی بالاخره پیدا کردم همونجایی که بهت میگفتم بهت گفته بودم که میبرمت یه جایی که دست هیچکس بهت نرسه اخم کردی و با لبخند گفتی منو نبردی خودم اومدم به چشمای خوشگلت نگاه کردم و گفتم میدونستم میای سکوت کردیمو با چشامون حرف میزدیم یهو اسمتو صدا کردم با ارومی گفتم جانم تو گفتی جانم و من بند دلم پاره شد با ناز گفتم خیلی داشتم میترسیدم خوب شد که اومدی اومدی نزدیک تر پیشونیمو بوسیدی و گفتی امن ترین جا تو کره زمین واسه تو شیب شونه های منه منم چشمامو بستم و با ارامش بغلت خوابم برد.....
#ریحان💙
#شما_فرستادین
بگذریم...ماشینو بردارم برم یه جاای خیلی دور جایی که هیچ احد و ناسی سر و کلش پیدا نشه
بالاخره میرسم به همون جا یه رودخونه ی آبی سرد با جریان تند که دو طرفش جنگله
یه جنگل تاریک که فقط کمی نور از لا به لای درختاش معلوم میشه یه سکوت نسبتا ترسناک ولی قشنگ
وسایلارو میزارم تو اون کلبه چوبی وسط جنگل اتیش و روشن میکنم شب شده کم کم هوا خیلی سرده
داشتم ب اتیش نگاه میکردم که گرم بشم یه چیزی گرمتر از اتیش از عقب اومد جلو چشمم ....دستات بود همون دستای گرمت اره خب میدونسی ادمی نیسم که از تنهایی خوشم بیاد میدونستی از تاریکی و تنهایی و جنگل میترسم دستاتو گرفتم از خوشحالی ذوق مرگ شده بودم نگاهی بهت کردم و گفتم دیدی بالاخره پیدا کردم همونجایی که بهت میگفتم بهت گفته بودم که میبرمت یه جایی که دست هیچکس بهت نرسه اخم کردی و با لبخند گفتی منو نبردی خودم اومدم به چشمای خوشگلت نگاه کردم و گفتم میدونستم میای سکوت کردیمو با چشامون حرف میزدیم یهو اسمتو صدا کردم با ارومی گفتم جانم تو گفتی جانم و من بند دلم پاره شد با ناز گفتم خیلی داشتم میترسیدم خوب شد که اومدی اومدی نزدیک تر پیشونیمو بوسیدی و گفتی امن ترین جا تو کره زمین واسه تو شیب شونه های منه منم چشمامو بستم و با ارامش بغلت خوابم برد.....
#ریحان💙
#شما_فرستادین
مردانِ احمقِ رمانتیکی که با وَسواس به گلدانهایِ خانه میرسند، حرفهای آشپزی میکنند و ساعتها در موردِ ترکیبهایِ مختلفِ قهوه حرف میزند، همانهایی که در چند سالِ گذشته ظاهرشان تغییر نکرده و به مد اهمیَت نمیدهند، همانها که سردند، مدلِ موهایِشان تکان نمیخورد، مارکِ عطر تلخِشان عوض نمیشود، مردهایی که در مهمانیها ساکتَند و هیچوقت جشنِ تولد نمیگیرند، همان هایی که اگر آدرسِ کافههایِ دِنج را بپرسی همیشه نِمیدانند، مردهایی که بی دلیل مهربانند و اگر پایِ صحبتهایشان بنشینی با قِصههایشان آرامَت میکنند، همان خونسردها که انگار رویِ تمامِ آتش هایِ دنیا، آب ریختهاند! همانهایی که زیاد از خودِشان نمیگویند، همانها که از یک روز به بَعد هیچ عکسی از خودشان نِمیگیرند، زیاد شِعر میخوانند و با تمامِ فیلمها و آهنگهایِ قدیمیِ دنیا بغض میکنند .
اینها احمقِ رمانتیک نیستند.
تنهایی کشیدهاند اما وَفادارند.
#امیرمهدی_زمانی
اینها احمقِ رمانتیک نیستند.
تنهایی کشیدهاند اما وَفادارند.
#امیرمهدی_زمانی
-نوشته بود:«دلتنگم، نه دلتنگ آدم خاصی. بیشتر بیتاب کیفیت عشقم، چنان بیتاب که خودم را در حالی مییابم که میتوانم عاشق نیمی از زنان زمین شوم».
برایش نوشتم:«از خودت به عشق فرار نکنی کاش. صبور بمان. هر تمنایی برای دوستداشتن دیگری در ذاتش نشانی از تشنگی برای دوستداشتن خویش دارد. تحمل کن. برنگرد به آن روزها، به آن خیابانها؛ برنگرد به آن یادها، به آن خیالها. برگشتن و به پشتسر نگریستن گاهی تاوانش یک عمر حسرت است. شبیه داستان اورفئوس که در آخرین لحظه تردید کرد که معشوقش به دنبالش است یا نه؛ به عقب برگشت و با چشمانش دید که زن به غبار تبدیل شد و رویا به سراب. با خودت بمان تا جایی که جانش هست... از ترس فردا به دیروزت پناه نبری کاش».
سکوت کرد. بعد مدتی نوشت: چه حیف که آدمها کمتر دیگر نامه مینویسند. جواب دادم شاید به این دلیل که به ندرت کسی را پیدا میکنی که چنان کیفیتی داشته باشد که به نامه نوشتن بیارزد؛ نامه نوشتن را بفهمد.
#محیکس
برایش نوشتم:«از خودت به عشق فرار نکنی کاش. صبور بمان. هر تمنایی برای دوستداشتن دیگری در ذاتش نشانی از تشنگی برای دوستداشتن خویش دارد. تحمل کن. برنگرد به آن روزها، به آن خیابانها؛ برنگرد به آن یادها، به آن خیالها. برگشتن و به پشتسر نگریستن گاهی تاوانش یک عمر حسرت است. شبیه داستان اورفئوس که در آخرین لحظه تردید کرد که معشوقش به دنبالش است یا نه؛ به عقب برگشت و با چشمانش دید که زن به غبار تبدیل شد و رویا به سراب. با خودت بمان تا جایی که جانش هست... از ترس فردا به دیروزت پناه نبری کاش».
سکوت کرد. بعد مدتی نوشت: چه حیف که آدمها کمتر دیگر نامه مینویسند. جواب دادم شاید به این دلیل که به ندرت کسی را پیدا میکنی که چنان کیفیتی داشته باشد که به نامه نوشتن بیارزد؛ نامه نوشتن را بفهمد.
#محیکس
+حالا که همه چیز بِینمون تموم شده،
بیا دوستِ معمولی باشیم
_دوست معمولی چجوری میشه؟
آهان وایسا خودم بگم
یعنی دیگه از این به بعد قرار نیست صبح زود تا از خواب بیدار شدی پیام بدی صبح بخیرمو نگی پامو از خونه نمیذارم بیرون...بعدشم انقدر زنگ بزنی که خواب از سَرَم بِپَره...!
شاید حول و حوش ساعت ده پیام بدی: سلام، من فلان جام آدرسشو بلد نیستم...کمکم میکنی؟
بعدشم قرار نیست من پنج دقیقه بعد با موتور بیام اونجا و غافلگیرت کنم و ببرم برسونمت و دو ساعتم وایسم کارِت تموم شه که بعدش بریم جیگر بزنیم و گازِ دوغو بگیرم رو موهات...!
همون یه جواب باید بدم که بلد نیستم ،
ببخشید....خب دوست معمولی ایم دیگه!!
دوستای معمولی با هم بیرونم میرن درسته؟
آره خب طبیعتا میرن دیگه!
مثلا وقتی با بچه ها رفتیم بیرون ، سردت شد قرار نیست دستتو بکنی توی جیب من...بعدم هی بگی، ها کن توی گوشم، یخ کردم...!
.
+بس کن
.
_نه نه وایسا
دارم فکر میکنم احتمال داره دقیقا همون موقع که دوستِ معمولی ایم و با هم رفتیم سینما تلفنت زنگ بخوره، لپات گل بندازه و بلند شی از جمع بری بیرون!
.
+تمومش کن
.
_چیه خب؟
دوست معمولی ایم دیگه...
از شنیدنش اذیت میشی ؟
خب دارم برات میگم که دوست معمولی چه شکلیه...
که قراره باشی و نباشی
که به لطف فضای مجازی قراره آخر شب آنلاین باشیم اما بدون شب بخیر بخوابیم!
که قراره وقتی پیام دادی نَپَرم روی گوشی و ذوق نکنم....اصلا ده دقیقه بعد پیامتو بخونم !
که قراره از اولویت خارج بشی !
بذار یه چیزی بهت بگم
تو برای من یا باید صفر باشی یا صد !
اینو بُکُن توی گوشِت که عشق وسط نداره....اگه داشت یعنی بازیه....مثل دل دادن قلوه گرفتنای امروزی...که آخرشم میشن دوست معمولی...همون چیزی که تو میگی!
راستش حالم از دنیایی که توش زندگی میکنی به هم میخوره!
درسته تو زرد از آب در اومدی اما من واسه لحظات زندگیم....واسه خاطراتی که با تو رقم خورد احترام قائلم!
برو بذار بیشتر از این تأسف نخورم واسه انتخابم!
#علی_سلطانی
بیا دوستِ معمولی باشیم
_دوست معمولی چجوری میشه؟
آهان وایسا خودم بگم
یعنی دیگه از این به بعد قرار نیست صبح زود تا از خواب بیدار شدی پیام بدی صبح بخیرمو نگی پامو از خونه نمیذارم بیرون...بعدشم انقدر زنگ بزنی که خواب از سَرَم بِپَره...!
شاید حول و حوش ساعت ده پیام بدی: سلام، من فلان جام آدرسشو بلد نیستم...کمکم میکنی؟
بعدشم قرار نیست من پنج دقیقه بعد با موتور بیام اونجا و غافلگیرت کنم و ببرم برسونمت و دو ساعتم وایسم کارِت تموم شه که بعدش بریم جیگر بزنیم و گازِ دوغو بگیرم رو موهات...!
همون یه جواب باید بدم که بلد نیستم ،
ببخشید....خب دوست معمولی ایم دیگه!!
دوستای معمولی با هم بیرونم میرن درسته؟
آره خب طبیعتا میرن دیگه!
مثلا وقتی با بچه ها رفتیم بیرون ، سردت شد قرار نیست دستتو بکنی توی جیب من...بعدم هی بگی، ها کن توی گوشم، یخ کردم...!
.
+بس کن
.
_نه نه وایسا
دارم فکر میکنم احتمال داره دقیقا همون موقع که دوستِ معمولی ایم و با هم رفتیم سینما تلفنت زنگ بخوره، لپات گل بندازه و بلند شی از جمع بری بیرون!
.
+تمومش کن
.
_چیه خب؟
دوست معمولی ایم دیگه...
از شنیدنش اذیت میشی ؟
خب دارم برات میگم که دوست معمولی چه شکلیه...
که قراره باشی و نباشی
که به لطف فضای مجازی قراره آخر شب آنلاین باشیم اما بدون شب بخیر بخوابیم!
که قراره وقتی پیام دادی نَپَرم روی گوشی و ذوق نکنم....اصلا ده دقیقه بعد پیامتو بخونم !
که قراره از اولویت خارج بشی !
بذار یه چیزی بهت بگم
تو برای من یا باید صفر باشی یا صد !
اینو بُکُن توی گوشِت که عشق وسط نداره....اگه داشت یعنی بازیه....مثل دل دادن قلوه گرفتنای امروزی...که آخرشم میشن دوست معمولی...همون چیزی که تو میگی!
راستش حالم از دنیایی که توش زندگی میکنی به هم میخوره!
درسته تو زرد از آب در اومدی اما من واسه لحظات زندگیم....واسه خاطراتی که با تو رقم خورد احترام قائلم!
برو بذار بیشتر از این تأسف نخورم واسه انتخابم!
#علی_سلطانی
وقتی کسی دوستمان دارد، وقتی که کسی که دوست داریم دوستمان داشته باشد دوستمان دارد، زیبا میشویم. نه زیبای تن، نه. زیبای جان. پرنده میشویم بر پهنه آسمان همیشه آبی زندگی، و آواز میخوانیم وشاخه به شاخه معاشقه می کنیم با روزگار و گور پدر هرچه سختی و تلخی و ناکامی است. هی قد می کشیم اندازه بوسه ها و آغوشها و بزرگ می شویم و قدمان بلند می شود و باهار را می بینیم، هرکجا که پنهان باشد و هرچقدر که دور باشد.
وقتی کسی دوستمان دارد، وقتی کسی که دوست داریم دوستمان داشته باشد دوستمان دارد، سرو مغرور بلندی میشویم که آبروی باغ است. حواسمان هست که در خیابان که راه می رویم فخر بفروشیم به سنگفرش و عابر و هوا. به غریبه ها لبخند می زنیم، و ته دلمان دلمان می سوزد برایشان که چه تنها مانده اند طفلک ها، کاش مثل ما عاشقیت بلد بودند.
شبهای بارانی را که نگو، بهشت مقدس ما می شود و دلبر. حرف میزنیم، زیر باران راه می رویم، صدای هم را می بوسیم، معاشقه و مغازله و دوستت دارم و نوازش و نوشیدن و لبالب شدن از شراب حضرت یار.
شبهای بارانی، وقتی کسی دوستمان ندارد؟ وقتی کسی که دوست داریم دوستمان داشته باشد دوستمان ندارد؟ چه سئوال بدی. تو بگو چه شرحی بنویسم که خود زخمیت ندانی. ماهی سرخ نیمه جانی را فرض کن که تنگش را لب دریا گذاشته اند. تماشا کند تا تمام شود ..............
#حمید_سلیمی
وقتی کسی دوستمان دارد، وقتی کسی که دوست داریم دوستمان داشته باشد دوستمان دارد، سرو مغرور بلندی میشویم که آبروی باغ است. حواسمان هست که در خیابان که راه می رویم فخر بفروشیم به سنگفرش و عابر و هوا. به غریبه ها لبخند می زنیم، و ته دلمان دلمان می سوزد برایشان که چه تنها مانده اند طفلک ها، کاش مثل ما عاشقیت بلد بودند.
شبهای بارانی را که نگو، بهشت مقدس ما می شود و دلبر. حرف میزنیم، زیر باران راه می رویم، صدای هم را می بوسیم، معاشقه و مغازله و دوستت دارم و نوازش و نوشیدن و لبالب شدن از شراب حضرت یار.
شبهای بارانی، وقتی کسی دوستمان ندارد؟ وقتی کسی که دوست داریم دوستمان داشته باشد دوستمان ندارد؟ چه سئوال بدی. تو بگو چه شرحی بنویسم که خود زخمیت ندانی. ماهی سرخ نیمه جانی را فرض کن که تنگش را لب دریا گذاشته اند. تماشا کند تا تمام شود ..............
#حمید_سلیمی
-گفت دوری آدمو دلتنگ میکنه و دوری کردنش آدمو دلگیر، و ما دلگیرترین دلتنگای دنیا بودیم
-گفت رفتن مثل اینه که یکی بیاد جای تمام آیکونای اپهای روی گوشتو عوض کنه، تا کلی وقتی هی اشتباهی فکر میکنی باید چیزی اونجا باشه و نیست، کلی دنبالش میگردی و آخرشم معلوم میشه پاک شده اساسا، ولی هنوزم مطمئنی که باید همونجا باشه
-گفت یه جایی هست که رفتن یه درده و موندن هزارتا درد و آدم باز میمونه و وا میمونه، همونجاس که دیگه کم کم شروع میکنه به سِر و بی حس شدن، تا اونجایی که دیگه رفتن و موندن براش یکی میشه