-از بعضی ها نمیشه گذشت، تهش بشه یه جایی اون کنارا وایساد و یواشکی نگاشون کرد، یه جوری که نفهمه و انگار کنه که آدم رفته دیگه....
-گفت یه وقتایی فقط اگر یه حرفی رو به یه آدمی بزنی آروم میشی، اما خب نه حرفشو پیدا میکنی و نه آدمشو....
زن ها
شاید حرفی از گذشته ی مردهایشان نزنند
اما همان لحظه که
لکه ی چسبیده به آینه ی قدی اتاق پذیرایی را با سماجت پاک می کنند
همان لحظه که
برای چندمین بار جای گلدان های شمعدانی کنار طاقچه را عوض می کنند
و همان لحظه که
در حال چشیدن شوری املت هوس کرده ی یک عصر بارانی هستند
به این سوال فکر می کنند
آیا هنوز هم دوستش دارد...؟؟
#حمیدرضا_عابدی
شاید حرفی از گذشته ی مردهایشان نزنند
اما همان لحظه که
لکه ی چسبیده به آینه ی قدی اتاق پذیرایی را با سماجت پاک می کنند
همان لحظه که
برای چندمین بار جای گلدان های شمعدانی کنار طاقچه را عوض می کنند
و همان لحظه که
در حال چشیدن شوری املت هوس کرده ی یک عصر بارانی هستند
به این سوال فکر می کنند
آیا هنوز هم دوستش دارد...؟؟
#حمیدرضا_عابدی
Forwarded from |پگاهِ صنیعی| (pegahsaniee🌿)
Forwarded from |پگاهِ صنیعی| (pegahsaniee🌿)
- دلِ مَن تنگِ صِداییست، کِه نیست .
گفتم: بودنت خیلی اذیتم میکنه
گفت: چرا؟ مگه کار بدی کردم؟!
گفتم: نه، اتفاقا تو تنها کسی
هستی که هیچ خطایی ازت سر
نزده هیچوقت
گفت: پس چته؟!
گفتم: آخه خوبیِ تو
بدیِ بعضیا رو یادم میاره...
#بابک_زمانی
گفت: چرا؟ مگه کار بدی کردم؟!
گفتم: نه، اتفاقا تو تنها کسی
هستی که هیچ خطایی ازت سر
نزده هیچوقت
گفت: پس چته؟!
گفتم: آخه خوبیِ تو
بدیِ بعضیا رو یادم میاره...
#بابک_زمانی
چمدان هایم را در واگن سرد قطار گذاشتم و در خسته و جر زن اتاقکش را بستم
صوت قطار,, آخرین اغتشاش شهرم بود.....
کمرم را تکیه زدم بر بدن پراضطراب اتاق ساکتم..
پایم را چرخاندم و روی ران راستم خانه زدم....
پیشانیم را خط انداختم و زیپ کیفم را باز کردم...
از لابلای یک مشت لباس کهنه کتاب صد سال تنهاییم را بیرون آوردم...
آستینم را بالا زدم و خود را برای آخرین تماشای شهر, کش دادم....
حالتی برزخ وار,,, میان اندوه و گیجی و امید و تردید, تا مرز پوستم میخزید...
کتاب را باز کردم تا برای بار چندم بخوانمش..
شاید این بار,,, اورسلا را دوست خواهم داشت....
#samitext
صوت قطار,, آخرین اغتشاش شهرم بود.....
کمرم را تکیه زدم بر بدن پراضطراب اتاق ساکتم..
پایم را چرخاندم و روی ران راستم خانه زدم....
پیشانیم را خط انداختم و زیپ کیفم را باز کردم...
از لابلای یک مشت لباس کهنه کتاب صد سال تنهاییم را بیرون آوردم...
آستینم را بالا زدم و خود را برای آخرین تماشای شهر, کش دادم....
حالتی برزخ وار,,, میان اندوه و گیجی و امید و تردید, تا مرز پوستم میخزید...
کتاب را باز کردم تا برای بار چندم بخوانمش..
شاید این بار,,, اورسلا را دوست خواهم داشت....
#samitext
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
چمدان هایم را در واگن سرد قطار گذاشتم و در خسته و جر زن اتاقکش را بستم صوت قطار,, آخرین اغتشاش شهرم بود..... کمرم را تکیه زدم بر بدن پراضطراب اتاق ساکتم.. پایم را چرخاندم و روی ران راستم خانه زدم.... پیشانیم را خط انداختم و زیپ کیفم را باز کردم... از…
شاید اینبار سرهنگ آئورلیانو بوئندیا سوار بر اسبش نقشه ی تازه ای برای فرار داشت...
شاید اینبار در فال های اورسلا نقش دخترکی خندان بجای پسرهای نفرین شدهی خاندان بوئندیا بود....
شاید اینبار کولی ها در راه آمدن به ماکوندو راه تازه ای برای پرواز بر کران آسمان داشتند....
شاید اینبار ربکا عاشق مرد اشتباهی نمیشد...
شاید اینبار آئورلیانوی دوم راز این خانه را برملا نمیکرد.....
شاید کارخانه ی موز به تاخت نمیرفت.....
شاید حرص و طمع آئورلیانو خوزه را به تباهی نمیکشاند....
شاید اینبار رمدیوس پرواز نمیکرد....
شاید اینبار اورسلا و خوزه آرکادیو به ماکوندو نمی آمدند.......
آه، شاید اینبار اشتباهی صورت نمیگرفت تا حداقل برای همین یکبار "شایدی" رخ نمیداد....
#محیکس
شاید اینبار در فال های اورسلا نقش دخترکی خندان بجای پسرهای نفرین شدهی خاندان بوئندیا بود....
شاید اینبار کولی ها در راه آمدن به ماکوندو راه تازه ای برای پرواز بر کران آسمان داشتند....
شاید اینبار ربکا عاشق مرد اشتباهی نمیشد...
شاید اینبار آئورلیانوی دوم راز این خانه را برملا نمیکرد.....
شاید کارخانه ی موز به تاخت نمیرفت.....
شاید حرص و طمع آئورلیانو خوزه را به تباهی نمیکشاند....
شاید اینبار رمدیوس پرواز نمیکرد....
شاید اینبار اورسلا و خوزه آرکادیو به ماکوندو نمی آمدند.......
آه، شاید اینبار اشتباهی صورت نمیگرفت تا حداقل برای همین یکبار "شایدی" رخ نمیداد....
#محیکس
وقتی تنهائیم ، دنبال دوست میگردیم ...
پیدایش که کردیم ، دنبال عیبهایش میگردیم !
وقتی که از دستش دادیم ،
در تنهایی دنبال خاطراتش میگردیم ...!
مراقب قلبها باشیم ...
هیچ چیز آسانتر از قلب نمیشکند !
#ژان_پل_سارتر
پیدایش که کردیم ، دنبال عیبهایش میگردیم !
وقتی که از دستش دادیم ،
در تنهایی دنبال خاطراتش میگردیم ...!
مراقب قلبها باشیم ...
هیچ چیز آسانتر از قلب نمیشکند !
#ژان_پل_سارتر
عاشق شدن مثل گوش دادن به صدای پیانو تو یه کافه شلوغ می مونه!
اگه بخوای به اون صدای قشنگ گوش کنی، باید چشمهات را ببندی و از همه صداها بگذری و نشنویشون، بقیه صداها واست آزار دهنده میشه، صدا پچ پچ مردم، صدا خنده ها، گریه ها، صدا به هم خوردن فنجان ها، حتی صدای باد...
تو واسم اون صدای قشنگ بودی که من به خاطرش هیچ صدایی رو نشنیدم...!
#روزبه_معین
اگه بخوای به اون صدای قشنگ گوش کنی، باید چشمهات را ببندی و از همه صداها بگذری و نشنویشون، بقیه صداها واست آزار دهنده میشه، صدا پچ پچ مردم، صدا خنده ها، گریه ها، صدا به هم خوردن فنجان ها، حتی صدای باد...
تو واسم اون صدای قشنگ بودی که من به خاطرش هیچ صدایی رو نشنیدم...!
#روزبه_معین
-گفت چرا آدم نجنگه واسه خواستههای غیرواقعیش؟ مثل وقتی که به ماه شلیک میکنی ممکنه بهش برخورد نکنه اما قطعا یه ستاره رو میزنی..!!
-سهمِ من از تو
دلتنگی بی پایانیست
که روزها دیوانه ام می کند
شب ها شاعر
دلتنگی بی پایانیست
که روزها دیوانه ام می کند
شب ها شاعر
همه چيز بايد به وقتش باشد
دلت به آمدن نيست،قبول
احساست را خاك گرفته،قبول
از شكستن مى هراسى،اين هم قبول
اما مصمم اگر شدى به آمدن،
در كنارم بمان!
بمان تا ثابت كنيم،دوست داشتن هنوز هست
بمان تا بريزيم ترسِ تمامِ آدمهاى مثلِ خودَت را
بمان تا پاييز را جورِ ديگر تعريف كنيم
مهم نيست كجاى پاييزيم،
مهم نيست يخبندانِ دوست داشتن ها
مهم ماندنِ توست
مهم ساختن ماست
مصمم اگر شدى به آمدن،
به وقتش بيا جانم!
نه آنقدر زود،
كه لياقتت را نداشته باشم
نه آنقدر دير،
كه دوست داشتن از دهان افتاده باشد!
دلت به آمدن نيست،قبول
احساست را خاك گرفته،قبول
از شكستن مى هراسى،اين هم قبول
اما مصمم اگر شدى به آمدن،
در كنارم بمان!
بمان تا ثابت كنيم،دوست داشتن هنوز هست
بمان تا بريزيم ترسِ تمامِ آدمهاى مثلِ خودَت را
بمان تا پاييز را جورِ ديگر تعريف كنيم
مهم نيست كجاى پاييزيم،
مهم نيست يخبندانِ دوست داشتن ها
مهم ماندنِ توست
مهم ساختن ماست
مصمم اگر شدى به آمدن،
به وقتش بيا جانم!
نه آنقدر زود،
كه لياقتت را نداشته باشم
نه آنقدر دير،
كه دوست داشتن از دهان افتاده باشد!
آدم رؤیایی، خاکستر رویاهای گذشتهاش را بیخودی بهم میزند به این امید که در میانشان حداقل جرقهی کوچکی پیدا کرده و فوتش کند تا دوباره جان بگیرند.
تا این آتش احیا شده، قلب سرمازدهی او را گرم کند و همهی آنهایی که برایش عزیز بودند، برگردند.
#فئودور_داستایوفسکی
تا این آتش احیا شده، قلب سرمازدهی او را گرم کند و همهی آنهایی که برایش عزیز بودند، برگردند.
#فئودور_داستایوفسکی
-یه روز که دیدمش، همه دوس داشتنمو جمع میکنم میرم انقد بغلش میکنم فشارش میدم تا بمیره!