هوای اینجا سرده ما و مدیریت درخاست هوای گرم داریم سخنی با جبهه های هوای گرم:(نگونگو نمیام نگوونگوو نمییام نگووو نگووو نمییام)
خدا نکند آدم چیزی یا کسی را گم کند
مثل سوزن میشود که اگر تمام خانه را زیر و رو کنی پیداش نمیکنی
فرش را وجب به وجب دست میمالی اما نیست. فکر میکنی خوب حتما یک جایی گذاشتهام که حالا یادم نیست
بعد بیآنکه یادت باشد
از ته دل فریاد جگر خراشی میکشی و مینشینی...
#عباس_معروفی
مثل سوزن میشود که اگر تمام خانه را زیر و رو کنی پیداش نمیکنی
فرش را وجب به وجب دست میمالی اما نیست. فکر میکنی خوب حتما یک جایی گذاشتهام که حالا یادم نیست
بعد بیآنکه یادت باشد
از ته دل فریاد جگر خراشی میکشی و مینشینی...
#عباس_معروفی
ای نور دل و دیده و جانم چونی
وی آرزوی هر دو جهانم چونی
من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من ندانم چونی...
#مولانا
وی آرزوی هر دو جهانم چونی
من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من ندانم چونی...
#مولانا
بلند بگو دوستت دارم
بلندتر...
قلبم پیر شده است
نمی شنود...!
بلندتر...
قلبم پیر شده است
نمی شنود...!
میگویند تنهایی پوست آدم را کلفت میکند. میگویند عشق دل آدم را نازک میکند. میگویند درد آدم را پیر میکند. آدمها خیلی چیزها میگویند. و من امروز کرگدن دلنازکی هستم که پیر شده است!
نمیخواهم نگرانت کنم؛ امّا هنوز زندهام. و این روزها هربار حواسم را پرت کردهام در خیابان، بوق اولین ماشین، عقبعقبم رانده است. نمیخواهم نگرانت کنم؛ امّا این شبها هربارناامیدی مرا به پشت بام خانه رسانده است، با احتیاط پلهها را یکی،یکی،یکی پایین آمدهام. با اینکه میدانستم در من،دیگر چیزی برای شکستن نمانده است...
این شبها روی پیشانیام،جای روییدنِ شاخ میخارد و پوستم این شبها زبر وخشن شده است! و تو از شکوه کرگدن شدن چه میدانی؟... و بر این سیاره ی خاکی موجوداتی هستندکه سرانجام فهمیدهاند بیعشق میشود زنده ماند.
موجودات عجیبی که بیآنکه کسی جایی نگرانشان باشد، با احتیاط از خیابان عبور میکنند، پلهها را دست به نرده پایین میآیند، و صبحها در پارک می دوند.
موجودات باشکوهی که اگر خوب به سخت جانی چشم هایشان خیره شوی،میفهمی هنوز نسل دایناسورها منقرض نشده است.
نمیخواهم نگرانت کنم،نمیخواهم نگرانت کنم؛ اما،اما نداشتنت را بلد شدهام و مثل کودکی که سرانجام فهمیده است تمام آنانچه در تاریکی ست، همان هاست که در روشنایی ست. به خیانت دست های تو فکر میکنم،که تمام این سال ها چراغها را خاموش نگه داشته بودند...
نمیخواهم نگرانت کنم؛ امّا هنوز زندهام. و این روزها هربار حواسم را پرت کردهام در خیابان، بوق اولین ماشین، عقبعقبم رانده است. نمیخواهم نگرانت کنم؛ امّا این شبها هربارناامیدی مرا به پشت بام خانه رسانده است، با احتیاط پلهها را یکی،یکی،یکی پایین آمدهام. با اینکه میدانستم در من،دیگر چیزی برای شکستن نمانده است...
این شبها روی پیشانیام،جای روییدنِ شاخ میخارد و پوستم این شبها زبر وخشن شده است! و تو از شکوه کرگدن شدن چه میدانی؟... و بر این سیاره ی خاکی موجوداتی هستندکه سرانجام فهمیدهاند بیعشق میشود زنده ماند.
موجودات عجیبی که بیآنکه کسی جایی نگرانشان باشد، با احتیاط از خیابان عبور میکنند، پلهها را دست به نرده پایین میآیند، و صبحها در پارک می دوند.
موجودات باشکوهی که اگر خوب به سخت جانی چشم هایشان خیره شوی،میفهمی هنوز نسل دایناسورها منقرض نشده است.
نمیخواهم نگرانت کنم،نمیخواهم نگرانت کنم؛ اما،اما نداشتنت را بلد شدهام و مثل کودکی که سرانجام فهمیده است تمام آنانچه در تاریکی ست، همان هاست که در روشنایی ست. به خیانت دست های تو فکر میکنم،که تمام این سال ها چراغها را خاموش نگه داشته بودند...
بدبختی اونجا به اوجش میرسه که از فرط تنهایی، کسی نباشه همه حرفاتو بهش بزنی و مجبور شی تو زندگیت آدمای خیالی درست کنی و باهاشون حرف بزنی و مردم فکر کنن تو دیوونهای.
ولی دنیای دیوونه ها از همه قشنگ تره!
ولی دنیای دیوونه ها از همه قشنگ تره!
حس کردم
مثل پایانِ قصه هایِ نا تمام
تمام می شوم
درست لحظه ایی که
از دلبستگی هایم بریدم...
حس کردم
تنها
خودم را در آغوش گرفته ام
درست لحظه ایی که
پاییز شد...
"حس کردم فراموشم کردی..."
و چقدر اینجا که من هستم
برای همه
دور است...➰
#امیرمحمد_مصطفی_زاده
مثل پایانِ قصه هایِ نا تمام
تمام می شوم
درست لحظه ایی که
از دلبستگی هایم بریدم...
حس کردم
تنها
خودم را در آغوش گرفته ام
درست لحظه ایی که
پاییز شد...
"حس کردم فراموشم کردی..."
و چقدر اینجا که من هستم
برای همه
دور است...➰
#امیرمحمد_مصطفی_زاده
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یه نیگا به خودت بنداز؟
فکر نمیکنی جای من تو بغلت خالیه؟
فکر نمیکنی جای من تو بغلت خالیه؟
آقا اجازه؟
آقا اگه بچه همسایه موهامونو بکشه ما هم موهاشو میکشیم که تلافی شه!
ولی وقتی اصلا نگاهمون نکنه چی؟
چجوری تلافی کنیم نگاه نکردنو آقا؟
آقا اگه بچه همسایه موهامونو بکشه ما هم موهاشو میکشیم که تلافی شه!
ولی وقتی اصلا نگاهمون نکنه چی؟
چجوری تلافی کنیم نگاه نکردنو آقا؟
مرا
دست خودم نسپار
خیالم راحت میشود
میروم یک گوشه کز میکنم
خاطراتت را میریزم دورم
هی دورت میگردم
هی دورت میگردم
بعد از این سرگیجه عاشق میشوم
میایم سراغت
میگویم دوستت دارم
میگویی من هم
بعد تنهایم میگذاری و روز از نو روزی از نو!
مرا دست خودم نسپار
برای خودت میگویم!
#حامد_نیازی
دست خودم نسپار
خیالم راحت میشود
میروم یک گوشه کز میکنم
خاطراتت را میریزم دورم
هی دورت میگردم
هی دورت میگردم
بعد از این سرگیجه عاشق میشوم
میایم سراغت
میگویم دوستت دارم
میگویی من هم
بعد تنهایم میگذاری و روز از نو روزی از نو!
مرا دست خودم نسپار
برای خودت میگویم!
#حامد_نیازی
_عمقش زیاد بود...اما زمانش کم
حسرت بو کشیدن موهای بارون خوردت موند تو دلم
.
+هنوز همه ی چتامونو دارم
سرِ همون ساعتی که هر شب زنگ میزدی
مثل معتادی میشم که مواد بهش نرسیده،
کلافس، دست و دلش میلرزه....
میرم تو اتاق
موسیقیِ مورد علاقتو پِلی میکنم
هی تکرار میشه
شروع میکنم از اون بالایِ بالا خوندن حرفامون
از اونجایی که با فعل جمع حرف میزدیم
از اونجایی که با اسمِ فامیلی همدیگه رو صدا میکردیم
میام پایین
یکم لحنمون خودمونی تر شده
میام پایین
تایم حرف زدنمون بیشتر شده
میام پایین
توی همه ی ساعتای روز از هم خبر میگیریم
میام پایین
از قیافه ی جمله معلومه با کلی خجالت به آخر حرفامون یه عزیزم اضافه کردیم
میام پایین
شروعِ شعر و حرفایی که داره حالمونو لو میده
میام پایین...
.
_چرا ساکت شدی؟؟
لو میدیم دلمون رفته واسه هم
میگم مطمئنی؟
میگی مطمئنم
میگم ببینیم همدیگه رو
سرِ ساعت پنج
همون جایی که اولین بار دیدیم همو
.
+اما اون قرار فرق داشت
روم نمیشد نگات کنم
دستام یخ کرده بود
_دستتو گرفتم
گفتم آروم باش
نمیخواد هیچی بگی
من دارم با چشمات حرف میزنم
.
+میام پایین
یه میم به آخرِ اسمم اضافه شده
میخونم
میخونم
به یه حرفایی که میرسم از ذوق چشمامو میبندم
میخونم
شب از نیمه گذشته
آهنگ داره تکرار میشه
.
_میای پایین تر
حالمون خوبه
میای پایین تر
میفهمی قلبم تو دستاته
میفهمی نفسم تو مشتته
میفهمی ....
لحنت عوض میشه
میای پایین تر
میخوای بری
داره باورم نمیشه
دارم جون میدم
خواهش میکنم
قَسَمِت میدم
باورم نمیشه
آخه گفته بودی مطمئنم...نگفته بودی؟
چرا گفته بودی!
.
+گفته بودم
.
_پاک کن
هر چی که بودو دیلیت کن
حرفام...عکسام...خودم
لااقل با آدمی که الان تو زندگیته نصفه و نیمه نباش
.
+کارم شده مقایسه کردن
تو یه طرفی
آدمایی میان تو زندگیم یه طرف
.
_پاشو برو
میخواد بارون بگیره
موهات خیس میشه...!
ببخشید...حواسم نبود....اینجا منتظرِ کسی بودی...
.
+نگفتی تو اینجا چیکار میکردی؟
.
_من هر هفته میام
سرِ ساعت پنج...منتظرِ خودم میمونم...هیچ وقتم پیدام نمیشه...هیچ وقتم خودمو پیدا نمیکنم...به خودم نمیام...بعد میذارم میرم
الانم باید برم
داره بارون میگیره
طاقته هوایِ بارونی رو ندارم
باید زودتر برم..باید برم
.
+ساعتتو جا گذاشتی
شال گردنت.
.
_ساعتم باشه پیشِ تو...به دردِ من نمیخوره، فصلا عوض میشه، آدما عوض میشن ، سنم داره میره بالا اما دارم میبینم زمان خیلی وقته وایساده
ساعتم باشه پیشِ تو
اما شال گردنمو بده
دو ساله نَشُستَمِش،، عطرت میپره.
#علی_سلطانی
حسرت بو کشیدن موهای بارون خوردت موند تو دلم
.
+هنوز همه ی چتامونو دارم
سرِ همون ساعتی که هر شب زنگ میزدی
مثل معتادی میشم که مواد بهش نرسیده،
کلافس، دست و دلش میلرزه....
میرم تو اتاق
موسیقیِ مورد علاقتو پِلی میکنم
هی تکرار میشه
شروع میکنم از اون بالایِ بالا خوندن حرفامون
از اونجایی که با فعل جمع حرف میزدیم
از اونجایی که با اسمِ فامیلی همدیگه رو صدا میکردیم
میام پایین
یکم لحنمون خودمونی تر شده
میام پایین
تایم حرف زدنمون بیشتر شده
میام پایین
توی همه ی ساعتای روز از هم خبر میگیریم
میام پایین
از قیافه ی جمله معلومه با کلی خجالت به آخر حرفامون یه عزیزم اضافه کردیم
میام پایین
شروعِ شعر و حرفایی که داره حالمونو لو میده
میام پایین...
.
_چرا ساکت شدی؟؟
لو میدیم دلمون رفته واسه هم
میگم مطمئنی؟
میگی مطمئنم
میگم ببینیم همدیگه رو
سرِ ساعت پنج
همون جایی که اولین بار دیدیم همو
.
+اما اون قرار فرق داشت
روم نمیشد نگات کنم
دستام یخ کرده بود
_دستتو گرفتم
گفتم آروم باش
نمیخواد هیچی بگی
من دارم با چشمات حرف میزنم
.
+میام پایین
یه میم به آخرِ اسمم اضافه شده
میخونم
میخونم
به یه حرفایی که میرسم از ذوق چشمامو میبندم
میخونم
شب از نیمه گذشته
آهنگ داره تکرار میشه
.
_میای پایین تر
حالمون خوبه
میای پایین تر
میفهمی قلبم تو دستاته
میفهمی نفسم تو مشتته
میفهمی ....
لحنت عوض میشه
میای پایین تر
میخوای بری
داره باورم نمیشه
دارم جون میدم
خواهش میکنم
قَسَمِت میدم
باورم نمیشه
آخه گفته بودی مطمئنم...نگفته بودی؟
چرا گفته بودی!
.
+گفته بودم
.
_پاک کن
هر چی که بودو دیلیت کن
حرفام...عکسام...خودم
لااقل با آدمی که الان تو زندگیته نصفه و نیمه نباش
.
+کارم شده مقایسه کردن
تو یه طرفی
آدمایی میان تو زندگیم یه طرف
.
_پاشو برو
میخواد بارون بگیره
موهات خیس میشه...!
ببخشید...حواسم نبود....اینجا منتظرِ کسی بودی...
.
+نگفتی تو اینجا چیکار میکردی؟
.
_من هر هفته میام
سرِ ساعت پنج...منتظرِ خودم میمونم...هیچ وقتم پیدام نمیشه...هیچ وقتم خودمو پیدا نمیکنم...به خودم نمیام...بعد میذارم میرم
الانم باید برم
داره بارون میگیره
طاقته هوایِ بارونی رو ندارم
باید زودتر برم..باید برم
.
+ساعتتو جا گذاشتی
شال گردنت.
.
_ساعتم باشه پیشِ تو...به دردِ من نمیخوره، فصلا عوض میشه، آدما عوض میشن ، سنم داره میره بالا اما دارم میبینم زمان خیلی وقته وایساده
ساعتم باشه پیشِ تو
اما شال گردنمو بده
دو ساله نَشُستَمِش،، عطرت میپره.
#علی_سلطانی
نه غزل گفتن مي دانم ،
و نه بافتن موهايم را!
ببخش كه معشوق دلبري نيستم.
ولي،
'دوستت دارم '
شعرهايم هم مثل موهايم كوتاهست..
#موناپرستش
و نه بافتن موهايم را!
ببخش كه معشوق دلبري نيستم.
ولي،
'دوستت دارم '
شعرهايم هم مثل موهايم كوتاهست..
#موناپرستش
خودم را برداشتم و تکاندم !
همه چیز را هم که بشود به باد داد،
غبار دلتنگی ات
به خورد جانم رفته ....
#معصومه_صابر
همه چیز را هم که بشود به باد داد،
غبار دلتنگی ات
به خورد جانم رفته ....
#معصومه_صابر